' دکتر سعيد عباسپور' روان شناس و مشاور روابط انسانی و جذب نيرو در سازمانها، از پنج سال پيش به انتشار داستانهای خود پرداخته است. سعيد عباسپور که سالهای زيادی را صرف داستان نويسی کرده بود، تنها مدت کوتاهی پس از انتشار آثار خود در محافل ادبی مورد توجه قرار گرفت.
او شروع داستان نويسی در زندگی خود را چون ملاقاتی اتفاقی با هنر می پندارد: "به نوعی من و داستان نويسی طوری به سراغ هم رفتيم. کم کم ديدم که چه دنيای دلنشينی است... ديدم چه قشنگ می شود با آدم ها ارتباط گرفت...ديدم در تنهائی تن-هائی که آدم دارد می شود هزاران نفر را ديد، با آنها حرف زد، گر چه امروز که حرف می زنی شش ماه بعد جواب ترا می دهند..."
در سال ۱۳۷۹ اولين مجموعه داستان او 'بوی تلخ قهوه' جايزه مطبوعات سال را از آن خود نمود. پس از آن داستان کوتاهی به همين نام که انديشه های يک شکنجه گر بازنشسته را توصيف می کند در برگزيدة هشتاد سال داستان نويسی ايران گنجانده شد.
'پياده روی در هوای آزاد' اثر بعدی سعيد عباسپور تاکنون چندين بار تجديد چاپ شده است. در سال ۱۳۸۳ اولين داستان بلند منتشر شده از عباسپور، صداهای سوخته، جايزه ناشران ايران-مهرگان را به خود اختصاص داد. اما با وجود رضايت عباسپور از اين موفقيت ها، آنچه که بيش از هر
چيز ديگر او را خوشنود ساخته عکس العمل خوانندگان است.
او می گويد: "اگر از من بپرسند نويسنده خوشبختی هستی يا نه خواهم گفت از نظر مخاطب بله. خوشبختانه مخاطبين من کسانی هستندکه خيلی از خودم در فهم داستان جلوترند. يک خانمی از شمال به من زنگ زد و گفت من مدت زيادی است شماره تلفن شما را جستجو می کردم و شروع کرد به گريه کردن و حرف زدن...گفتم نمی خواستم داستانی بنويسم که ترا به گريه بيندازد...گفت داستان کاف بی سرکش انگار داستان زندگی من است، تو هيچوقت اين طرف ها نبوده ای؟ هيچ وقت چيزی راجع به زنی به اين نام نشنيدی؟.. اين خيلی برای من مغتنم است."
داستان 'يک کاف بی سرکش' مکالمات يک زن و شوهر را در مرز ذهن و عين می انگارد. مرد که زمانی در زندان به سر می برده آزادی را نمی پذيرد و سرانجام در دام الکل گرفتار می شود. زن برای تأمين معاش خود و فرزند مشترک از هيچ کوششی فرو نمی گذارد اما مرد تنها به خواندن کتاب و بحث های روشنفکرانه ادامه می دهد.
 |
|
'بوی تلخ قهوه'، اولين مجموعه داستان های سعيد عباسپور خيلی زود با استقبال مواجه شد |
ارتباط خانوادگی و اجتماعی بين زن و مرد هسته بسياری ازداستان های عباسپور را تشکيل می دهد. نگاه ظريف و متفاوت او نسبت به مسائل زنان گاه اين اشتباه را پديد می آورد که نويسنده نيز يک زن است:
"هيچوقت نخواسته ام يک داستان زنانه بنويسم، داستانی که قهرمان آن زن باشد ولی معمولأ اينطور می شود. يک چيز جالبی بگويم خانمی از آمريکا با من تماس گرفت. خيلی ها صدای من را با صدای يک خانم از پشت تلفن اشتباه می گيرند. اين خانم به من گفت می دانم که تو مجبورشدی اسمت را سعيد عباسپور بگذاری. تصور کرده بود که اسم من سعيده است. وقتی برای او توضيح دادم تعجب کرد و گفت برای من فهمش ممکن نيست ، خيلی عجيب است که يک مرد اينطور زنانه بفهمد و زنانه داستان بنويسد."
به باور عباسپور، زنان اولين آموزگاران داستان سرائی او بوده اند. در دوران کودکی علاقه وافر او به شنيدن قصه، راهکاری برای جلوگيری از شيطنت های کودکانه او بوده است، آنطور که خود می گويد:
"هميشه داستان خوانی را خيلی دوست داشتم و چون بچه خيلی شلوغی بودم تنها راهی که مادرم می توانست من را آرام کند اين بود که قصه بگويد...يادم می آيد مادر خدا بيامرزم يک ميليون و هشتصدو پنجاه و سه بار قصه ننه نمکی را برايم تعريف کرد...داستان نويسی بيشتر به نظر می رسد يک فعاليت زنانه باشد. فعاليت زنانه به اين معنا نيست که مردها نمی توانند آن را انجام بدهند. بلکه شايد قسمت های زنانگی آدم است که می نويسد."
اما آنچه آثار ادبی دکتر سعيد عباسپور را ارزشمند تر می سازد، بيان شفاف او از اميد و یأس، تلاش و سرخوردگی و عشق و بيزاری از ديدگاه فردی است که از بينائی محروم است. عشق به زندگی و شيفتگی برای نوشتن، عباسپور را از يک سو ياری کرده است تا بر مشکلات زندگی يک نابينا غلبه کند، و از سوی ديگر بينش بينايان را از جهان و هستی غنی تر سازد. او دنيای نابينايی را در جملات زيربيان می کند:
«دنيائی است که رمز و راز خودش را دارد. ما حتی وقتی راجع به يک ورزشکار يا يک آوازه خوان يا يک نوازنده حرف می زنيم دوربين هايمان بيرون است و با کسی که دوربينش داخلی ست فرق می کند. يکی از تلاشهائی که در داستان های من صورت گرفته، بخصوص در مجموعه تلخ قهوه، سعی کرده ام دنيای نابينايان را هم به قلم بکشم. چقدر موفق بودم، واقعأ نمی دانم."
جملات زير از داستان تيرغمزه در کتاب بوی تلخ قهوه نمونه ای ست از اين کوشش عباس پور که در آن لحظه تلخی در گفتگوی بين يک پزشک و يک هنرمند که در آستانه نابينايی مطلق است، روايت می شود:
- وقتتان را گرفتم ولی جواب سؤال مرا نداديد. می خواهم بدانم ديگر نبايد آواز بخوانم؟
- همانطور که سرش پايين بود، دستهايش را روی ميز قفل کرد وگفت:
اگر من حرف نمی زنم به اين خاطر نيست که بخواهم رعايت شما را بکنم.
 |
|
'صداهای سوخته اولين داستان بلند سعيد عباسپور است |
راستش را بخوا هيد نمی دانم بايد چه بگويم. شبکيه شما بقدری نازک و ظريف شده است که حتی پايين آمدن از يک پله هم ممکن است منجر به پارگی آن شود. اما صدای شما بقدری قشنگ و دلنشين است که هيچکس جرأت نمی کند به شما بگويد ديگر آواز نخوانيد من که جرأت نمی کنم. يکی از دستهايش روی ميز دراز شد، طوری که خيال کردم می خواهد دستم را بگيرد. سرش را بلند کرد و محجوبانه و زير لبی پرسيد:
-فکر می کنيد شما آدم خوشبختی هستيد يا آنها که دو چشم بينا دارند و ... ؟
جمله اش را ناتمام گذاشت و بدون اينکه منتظر پاسخ من باشد و با لحنی که به سختی شنيده می شد ادامه داد:
- چه فايده ای که آدم دو تا چشم ۱۰ هم داشته باشه و از آنها فقط وقتی استفاده کنه که می خواهد سلامت يا بيماری چشمهای ديگران را تشخيص بدهد؟
دکتر سعيد عباس پور خود نيز مانند قهرمان داستانش، هنر خود را انتخاب اول زندگی می داند، آنگاه که ابراز می کند:
" اگر قرار بود امروز بينائی و داستان نويسی را به من بدهند و بگويند يکی را انتخاب کن بعيد می دانم انتخاب اولم چيزی غير از داستان نويسی بود..."