Iranian Futurist 
Iranian Futurist
Ayandeh-Negar
Welcome To Future

Tomorow is built today
در باره ما
تماس با ما
خبرهای علمی
احزاب مدرن
هنر و ادبیات
ستون آزاد
محیط زیست
حقوق بشر
اخبار روز
صفحه‌ی نخست
آرشیو
اندیشمندان آینده‌نگر
تاریخ از دیدگاه نو
انسان گلوبال
دموکراسی دیجیتال
دانش نو
اقتصاد فراصنعتی
آینده‌نگری و سیاست
تکنولوژی
از سایت‌های دیگر


11- سفر به شمال

اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
Twitter Google Yahoo Delicious بالاترین دنباله

[23 Dec 2017]   [ هرمز داورپناه ]

 


پدر ناگهان با صدای بلند خندید : " مرتیکه خجالت نمی کشه!"

مادر که مشغول بافتنی بافتن بود و ضمناً به مجله ای هم نگاه می کرد سرش را بلند کرد: " کی؟ چه کسی  باید خجالت بکشه که... نمی کشه!"

گلریز که بر روی زمین نشسته و مشغول نقاشی کشیدن بود سرش را بلند کرد:  "حتماً طلاجونو می گن. از دیروز تا حالا که دعوا کردن اون..."

بهروز حرف گلریز را قطع کرد: "مگه... نشنیدی که گفتن  مرتیکه؟ طلاجون که مرد نیست؟ اگه بود که هیچ کدوم از ما  الان این جا نبودیم! "

مادر خندید: "راست می گه!"  و بعد رویش را به طرف پدر که هنوز می خندید و روزنامه را تکان تکان می داد گرداند:" بالاخره ... اون مرتیکه کی بود؟"

پدر گفت: " روزنامه نگاره رو می گم. احمق ... نوشته جمعیت کشور شده هجده میلیون و نهصد هزار نفر! بی شعور یادش رفته که همین چند وقت  پیش گفته بودن جمعیت ایران بیست و چهار میلیونه!"

بهروز گفت: " خب لابد بقیه شون رفتن جنگ  کشته شدن دیگه! شایدم فرار کردن رفتن آمریکا یا شوروی!" و خندید.

گلریز گفت: " اون روزنامه مال خیلی وقت پیشه. من اونو از زیر تختم درآورده بودم که باهاشون یه چیزایی درست کنم. حتماً از اون وقت تا حالا جمعیت چهار پنج میلیون زیاد شده دیگه!"

مادر نگاهی به روزنامه انداخت و گفت: "  مال آبان ماهه! ماشاءالله! پنج میلیون زاد و ولد اضافی در ظرف چهار ماه! خدا بده برکت!" و خندید.

پدر روزنامه را به زمین انداخت: "دیدم این روزنامه بوی موش می ده! نگو از توی آشغالای زیر تخت در اومده!" و بعد از مکثی اضافه کرد: " امروز ... ناهار چی داریم؟"

مادر گفت: "می خوام آبگوشت بُزباش درست کنم. بهروز هم می تونه طبق معمول، تخم مرغ نیمرو بخوره."

گلریز گفت: " منم نیمرو!"

مادر زیر لب گفت: " باشه!" و رو به پدر پرسید: " راستی کار جادۀ هراز به کجا رسید؟ اونقده درست شده که در تعطیلی عید بتونیم  بریم شمال؟ اون بچه... توی دبیرستان نظام پوسید! می خوام وقتی اومد خونه... یه جایی ببریمش."

پدر سرش را تکان تکان داد: " شنیدم وضع جاده خوبه. می شه رفت!" و بعد از مکثی اضافه کرد: " ممکنه خیلی برف باشه...اما عیبی نداره. زنجیر چرخ می بندیم."

گلریز گفت: " یعنی ... جاده اش ... خیلی خیسه!؟"

بهروز گفت: " نه! توی جادۀ هراز برفِ خشک میاد! هیچ آب نداره!"  و خندید

پدر که حالا روزنامه دیگری را برداشته بود و به آن نگاه می کرد گفت:"  "مجلس شورام قانون تشکیل سازمان امنیت رو ... تصویب کرده. تا ما بخوایم بریم...دیگه جاده ها امن و امانن!"

مادر زیر لب گفت: " ارواح باباشون!" و بعد از لحظه ای اضافه کرد: " اون دادشاه آدم کش هنوز داره راست راست واسۀ خودش تو مملکت می گرده!"

بهروز گفت: "می گن قطار تهران مشهد هم راه افتاده. می تونیم به جای مازندرون...بریم مشهد. اون وقت...هم گیر دادشاه نمیفتیم و هم  پای گلریز  خیس نمی شه!"

مادر خندید و گفت: " نه! فکر می کنم بابک دوست داره با ماشین، از جادۀ هراز، بریم شمال. واسه گلریز هم یه چکمه لاستیکی می گیریم که پاش خیس نشه!"

     وقتی دید و بازدید های  اولیه عید آن سال (1336) تمام شد، بابک که صحبت مسافرت به شما ل را از بهروز شنیده بود پاهایش را در یک کفش کرد که باید تا قبل از پایان تعطیلات حتماً به شمال بروند.

پدر که خودش هم از سفر خوشش می آمد هیچ مخالفتی نکرد فقط از مادرخواست که از "مامان جم" قدری پول قرض بگیرد که در حین سفر یک وقت بی پول نمانند، و خودش به سرعت مشغول آماده کردن ماشین آلبالویی رنگ که مدتی در گاراژ خاک خورده بود شد. دو روز بعد ، همه برای سفر آماده بودند.اما شب قبل از حرکت آن ها اعلام شد که "دادشاه یاغی" به اتوموبیلی حمله کرده و چهار نفر سرنشینان آن را کشته است! و همه  به وحشت افتادند.

 اما حالا دیگر برای تغییر برنامه خیلی دیر شده بود چرا که تمام آن ها چنان خود را برای سفر آماده کرده بودند که هیچ کس  حاضر نبود به خاطر دادشاه، یا هر یاغی دیگری، برنامه مسافرت را لغو کند. پدر طپانچه اش را برداشت و پر از فشنگ کرد. بابک پنجه بکس فلزی اش را در جیب گذاشت. بهروز هم یک کارد آشپزخانه را لای چند ورق روزنامه پیچید و در کیف دستی خودش قرار داد  تا در صورت حملۀ "دادشاه" بتواند از خود دفاع کند و... صبح خیلی زود به راه افتادند.              

             

     وقتی به روستای آبعلی که چشمه آب معدنی داشت و دوغ آب علی را تهیه می کرد رسیدند، پدر که بعد از در حدود دو ساعت رانندگی خسته شده بود اتوموبیل را به کناری زد و ایستاد تا مقداری دوغ و خوراکی های دیگر بخرند. بهروز که پیاده شده و کار پدر و مادر را تماشا می کرد رو به پسرکی که شاگرد مغازه دار بود پرسید:"این ورا ... از دادشاه یاغی خبری هست؟"

پسرک در حالی که چشمش را تنگ کرده بود گفت:" دادشاه چی چی؟"

مغازه دار که بعدا معلوم شد پدر پسرک است  به طرف بهروز چرخید: " ما با شاه و  وزیر و  وکیل و این حرفا کاری نداریم، آقاپسر! ما سرمونو انداختیم پایین و کار خودمونو می کنیم... یه نفت با مصدق ملی کردیم، برای هفت پشتمون بس بود!"

بابک گفت: " به دکتر مصدق چه ربطی داره، آقا؟ دادشاه که  شاه نیست! اون یه دزد و یاغیه که واسۀ خودش توی کشور می چرخه و آدم می کشه!"

مرد کمی ابروهایش را بالا برد ولی چیزی نگفت.

گلریز گفت: " اون خیلی یاغیه! همین هفته...چهار تا رو کشته!"

بهروز گفت: " ما  فقط می خواستیم بدونیم که... اونو دیدین یا نه؟"

پسرک گفت: " بخدا... ما ندیدیم، آقا!"

پدر گفت: " عیب نداره پسر جون. فقط اگه  دیدینش...سلام ما رو بهش برسونین و بگین که طرفای  ما نیاد! واسۀ سلامتیش خوب نیست!"

گلریز گفت: " آره! ما هم طپونچه داریم هم پنجه بوکس و هم ...یه کارد تیزِ آشپزخونه!

مرد مغازه دار چپ چپ نگاهی به گلریز انداخت  و سرش را تکان داد.

 وقتی به راه افتادند، مادر رو به پدر گفت : " کاش از اون مغازه داره راجع به وضع جاده می پرسیدی . اونا محلی ن ممکنه یه چیزایی بدونن!"

پدر سرش را تکان داد: " لازم نبود. وقتی ما رسیدیم  اون داشت با یه رانندۀ کامیون صحبت می کرد. رانندهه گفت که اون بالا خیلی برفه... بدون زنجیر چرخ نمی شه رفت. باید حتماً زنجیرامونو ببندیم."

بابک گفت : "تا به برف رسیدیم من می پرم پایین و زنجیرا رو می بندم."

      راهی طولانی و پر پیچ و خم بود که یک طرف آن را دره و سوی دیگرش را کوه های بلندی فرا گرفته بود. در بعضی نقاط، جاده آن قدر باریک می شد که اگر خودرو دیگری از سمت مقابل می رسید، یکی از دو طرف مجبور بود بایستاد تا آن دیگری بگذرد. اما برف های وسط جاده آب شده بود. وقتی به نزدیکی محل مسطحی رسیدند، پدر به آرامی  کنار زد و ایستاد و به طرف مادر نگاه کرد: " همین جا س. ما یه خورده اون طرف تر بود که ... اردو زدیم."

مادرگفت: "فکر نمی کنم ها! تو یه دفه گفتی که توی اون جنگ...نزدیکای قلٍۀ موشا متوقف شدین . همون جا که امامزده هاشم هست!"

پدر سرش را تکان داد. "آره، شاید راست بگی . یه خورده بالاتره."

مادر گفت:" باید خیلی بالاتر باشه. اون طور که می گفتی... سر گردنه بوده که چادر زدین!"

بهروز گفت: " مامان راست می گن. سرگردنه بود. گردنۀ موشا!" خندید و به بابک نگاه کرد.

بابک که حواسش به پرنده های دور و برش بود لبخندی زد  و به طرف مادر چرخید:"آره ، خوبه اون جا که رسیدیم  یه خورده وایسین که ما چند تا موش بگیریم!"

گلریز گفت: " کاشکی اون گربۀ همسایه که همیشه گرسنه س رو با خودمون آورده بودیم که دلی از عزای موش در بیاره."

مادر که حالا مشغول خندیدن بود رویش را برگرداند و دستی بر سر گلریز که بین بهروز و بابک نشسته بود کشید. گفت:" اما اسم اون جا... موشا نیست که! مُشا س! اسم همین روستایی که این نزدیکیاس. پایین اون هم ...ده دماونده. همون که "آقاجم" هفته های آخر عمرشو توش گذروند. بالاش... اون سمت کوه هم... فکر می کنم...اسمش پلور باشه یا یه همچین چیزی. وسطشون هم گردنۀ مُشا... یا موشا س که یه امامزاده هم داره."

بهروز گفت: " بله، اسمش امامزاده هاشمه. نصرت اینا قبلاً اون جا رفتن! می گفت اون بالا یه کاروانسرای شاه عباسی هم هستش!"

پدر گفت: "خب، حالا اگه درس تاریخ جغرافی تون تموم شد ... راه بیفتیم بریم، هان؟"

بابک گفت: " اگه چن دقیقه بیشتر وایمیستادین بد نبود. می شد چند تا بلدرچینی چیزی شیکار کنیم ... واسۀ ناهار!"

مادر گفت: " نگران  ناهار نباش. براتون ساندویچ کالباس آوردم. هرچی باشه از

 گوشتِ بلدرچینِ خام بهتره!"

حالا پدر به راه افتاده بود و به آرامی از جاده گل آلودی  که شیب تندی هم داشت مشغول بالا رفتن بودند . گاه به گاهی اتوموبیل چرخ سریعی می زد تا به قطعات درشت سنگ که در این جا و آن جای جاده افتاده بود برخورد نکند. پدر یواش یواش داشت عصبی می شد که از پیچ دیگری هم گذشتند و به زمین نسبتاً مسطحی رسیدند.

 
​             
   گردنه ی مشا: ارتفاع از سطح دریا ۲۷۵۰ متر

حالا از فاصله ای یک ساختمان قدیمی با گنبدی بلند و دراز دیده می شد. مادر گفت: " انگار رسیدیم. این جا باید همون ... گردنۀ موشا ... یا مشا. باشه . فکر می کنم منم یه بار بچه گیا با "آقاجم"به این جا اومده باشم..."

گلریز به طرف بهروز چرخید: " این آقاجم همون شوهرِ طلاجونه، نه؟"

بهروز فیلسوفانه سرش را تکان داد: "بله، دختر جون. تو تازه متولد شده بودی که اون...مرد!"

 بابک گفت: " آره ، بهش می گفتیم باباقونقونه! هر وقت می خواستیم بریم زیر عباش تونل بازی کنیم... قون قون می کرد که ما رو بخندونه!"

مادر اشکش را از گوشه چشمش پاک کرد و رو به پدر گفت:" تو انگار... همین جا بود که اردو زده بودی ، نه؟"

پدر در حالی که به دور و برش  و به گنبد مخروطی شکل ساختمان نگاه می کرد سرش را تکان داد: " آره ، به ما گفته بودند که ... میرزا کوچیک خان ممکنه از این سمت بیاد و یه جایی مخفی بشه. قرار بود بریم به سمت آمل و  بابل که اگه اومد راهشو ببندیم. اما حیونک قبل از این که به جایی برسه توی سرما یخ زد و مُرد. اونام سرش رو هم بریدن و فرستادن برای سردارسپه!"

مادر گفت:" پس زودتر براش یه فاتحه بخونیم و بریم. نمی خوایم به شب بخوریم و مثل میرزای  بیچاره توی برفا یخ بزنیم."

گلریز گفت:" اون میرزا که این جا نمرده! اون توی رشت و اون طرفا یخ زده!"

مادر خندید: " باریکلا. معلومه تو هم تاریخ جغرافیت خوبه." و بعد رو به پدر گفت: " بهتره راه بیفتیم."  

بعد از  گذشتن از پیچ و خم های زیادی با شیب تند به طرف پایین دره، بالاخره به رودخانه ای رسیدند.

مادر رویش را به طرف عقب برگرداند: " بچه ها این همون رودخونۀ هرازه که اسمشو روی جاده گذاشتن." 

همه به دقت به آن نگاه کردند.سرعت حرکت آب رودخانه نسبتاً زیاد بود اما به نظر می رسید که شیبش در آن نقطه چندان زیاد نیست.  یک کامیون قدیمی ساخت دوران  جنگ جهانی دوم حالا به آب زده بود  و به آرامی از وسط تخته سنگ های داخل رودخانه  می گذشت. پدر ترمز کرد و نگاهی طولانی به مقابلش انداخت.

مادر گفت:" چی شده؟ نگران عمقِ آبی؟"

پدر سرش را به علامت تأیید تکان داد.

بابک گفت: "عمقی نداره که بابا! اون کامیونه مثه برق ازش گذشت!"

پدر گفت: " اون چرخاش بزرگتره. موتورش هم قویه. من نمی دونم مال ما..."

بهروز گفت: " خب ما که چاره ای نداریم! یا باید بزنیم به آب ... یا با لب و لوچۀ آویزون  برگردیم خونه!"

مادر خندید: " آره! حق با بهروزه. باید بریم جلو... کار دیگه ای نمی شه کرد."

پدر سرش را تکان داد و به آرامی به اتوموبیل را به داخل رودخانه راند. چند پیچ  و خم در میان آب زدند  و از وسط سه چهار تخته سنگ گذشتند و بعد موتور خاموش شد و اتوموبیل همان جا ایستاد. پدر چند بار استارت زد اما روشن نشد.

گلریز گفت : " وسط آب موندیم! حالا خیس خیس می شیم!"

بابک گفت : این که ترسی نداره بابا! آب که عمقی نداره. خب می زنیم به آب و می ریم اون ور!" و در اتوموبیل را باز کرد که صدای فریاد مادر بلند شد: " یه وقت نری بیرون! عمق رودخونه که معلوم نیست! ممکنه آب ببرتت!"

بهروز گفت: " تازه، برسیم اون ور هم که فایده ای نداره! یه ماه باید راه بریم تا برسیم به   مازندرون!"

گلریز گفت:" اگه یه قایق موتوری داشتیم... از راه رودخونه می رفتیم!عین اون فیلمه!"

بهروز گفت: " زیر دریایی بهتر بود . مثه قصه ژول ورن... ده هزار فرسنگ زیر دریا!"

مادر گفت: " حالا بهتره به جای گشتن به دنبال قایق و زیر دریایی...یه چیزی پیدا کنین که این بدبختِ ذلیل مُرده رو از توی آب بکشه بیرون!" و به اتوموبیل اشاره کرد.

پدر گفت: " جای نگرانی نیست. از این مسیر... خیلی اتوموبیل رد می شه . از یکیشون کمک می گیریم." و با وحشت به دو سوی رودخانه نگاه کرد.

کمی که گذشت بابک گفت:" کاش قلاب ماهیگیریمو آورده بودم ها! تا یه کسی پیدا بشه که بهمون کمک کنه می تونستم ده تا ماهی گرفته باشم!"

گلریز گفت: " می تونی قلاب ماهیگیری اون مرتیکه چاقه رو ازش قرض بگیری." و به رو به رو  اشاره کرد.

بهروز گفت: " اون قلٌابی که من می بینم... برای ماهی گرفتن نیست، واسۀ نهنگ گرفتنه! با اون می شه یه شتر هم با بارش از آب کشید بیرون!"

مادر گفت:" اتفاقاً اون مرده توی  همین فکر هم هست! اومده که شتر واموندۀ ما رو با بارش از رودخونه بکشه بیرون!"

پدر سرش را تکان داد: " من که گفتم یکی به زودی پیدا می شه. هنوز ده دقیقه نگذشته که اون رسید!"

بابک گفت: " اون نرسید. همین جا بود! این همون کامیونه س که قبل از ما از اب گذشته بود. حتماً از اون بالا دیده که ما مثه خر تو گل وا موندیم و  برگشته کمک!"

 چند دقیقه بعد راننده کامیون به کمک شاگردش و طناب قطوری که با قلٌاب

به ماشین آن ها بسته بودند که ماشین آلبالویی رنگ را از آب بیرون کشیدند و بعد هم از پدر خواستند که چون داخل  اتوموبیل "زن و بچه هست" بقیه راه را تا نزدیکی آمل به دنبال آن ها برود تا در نقاط دیگری هم که رودخانۀ هراز  پل نداشت یا پلش خراب شده بود،  آب رودخانه "زن و بچه ها" را   با خود نبرد.



نبرد. و به این ترتیب نزدیکی های غروب به حوالی شهر آمل رسیدند.

وقتی به شهر داخل شدند هوا هنوز روشن بود. پدر در حالی که به ساختمان سه طبقۀ بزرگی اشاره می کرد گفت: " این هتلِ بزرگِ شهره. فکر می کنم من هم یه بار اون تو خوابیدم. می تونیم بریم ... شب اون جا بمونیم."

مادر کمی سرش را تکان داد: "اون حتماً خیلی گرونه. تازه... هوا که هنوز روشنه. اگه حال و روز ماشین اجازه می ده و بنزین هم داریم ... شاید بشه تا نوشهر رفت.می تونیم اون جا یه محلی برای خواب پیدا کنیم."

پدر شانه هایش را بالا انداخت: "وضع ماشین بد نیست. توی شهر هم یه پمپ بنزین هست. می تونیم بنزین بزنیم اما...."

بابک گفت:" خب اما نداره که! بزنیم بریم دیگه. من از این شهر سوت و کور خوشم نمیاد!"

مادر رو به پدر گفت: " اما چی؟"

پدر شانه هایش را بالا انداخت." عیب نداره، یه چرخی توی شهر می زنیم که بچه ها پل های رضا شاهی رو ببینن و رودخونه رو هم تماشا کنن و بعد اگه شد..."  و به راه افتاد.

    هوا کاملاً  تاریک شده بود که به شهر بسیار کوچکی  رسیدند.  حالا صدای امواج دریا از همان نزدیکی ها به گوش می رسید و رطوبت هوا را هم می شد حس کرد.پدر حرکت اتوموبیل را کند کرد و بعد  در نقطه ای ایستاد. "اسم این ده  نوره...فکر می کنم همین جا بمونیم خوبه!"

مادر گفت : " این یه مسافرخونه س، نیست؟"

پدر سرش را تکان داد: "آره، ولی فکر نمی کنم خیلی گرون باشه."

گلریز گفت: " اگه ... شیپیش داشته باشه، من نمیام!"

مادر گفت: " منم همین طور!" و بعد باز رو به پدر پرسید: " فکر می کنی

شبی چه قدر باشه؟ می تونی سؤال کنی؟"

پدر سرش را تکان داد : "مگه تو... از مامان جونت پول نگرفتی!؟"

مادر زیر لب گفت:" چرا ، اما اون ... بیست تومن که بیشتر نداشت!"

پدر چند دقیقه ساکت بود و بعد گفت: " پس بریم توی خونۀ یکی از محلیا. چه شپیش داشته باشه چه نداشته باشه!" و موتور را روشن کرد.

گلریز گفت: " اگه برین خونۀ شیپیشو...من نمیام. من می رم خونۀ خودمون!"

مادر گفت: " پس منم با خودت ببر. منم از شیپیش بدم میاد."

بابک گفت: " شیپیش که چیزی نیست بابا! اون همه آدم شیپیشو همیشه توی خونه مون بودن. اون یدالله، اون غلامرضا، اون فاطمه، اون....، اون ابراهیم!

 همه شون شیپیش داشتن دیگه! تازه بعضیا شون گاهی توی رختخوابای مام می خوابیدن!" و به پدر نگاه کرد.

پدر که حالا داشت عصبانی می شد با صدای بلند گفت:"یه خورده زبون به دهن بگیر پسر! بذار ببینم کجا دارم می رم!" و سرعت اتوموبیل را زیاد کرد.

 یک ساعت بعد در کنار جاده ای که به داخل "نوشهر" می رفت نزدیک بساط یک میوه فروش ایستاد، پیاده شد و بعد از چند دقیقه  صحبت با او   دوباره برگشت: "اون می گه همین نزدیکیا دو تا خونه هست.  به خود نوشهر نمیرسه اما مرتب و تر و تمیزه. مسافراش همین امروز رفتن.  اتاقش هم واسۀ پنج شیش نفر جا داره. شب می خوابیم صبح می ریم رامسر!"

مادر سری تکان داد و گفت: "باشه!" و زیر لب اضافه کرد: " شیپش میمیش چی؟"

پدر شانه هایش را بالا انداخت و سوار شد و تکه  کاغذی  را  که  بر  روی آن آدرس را نوشته بود به مادر داد.

کمی بعد  در مقابل  خانه ای که  مرد میوه فروش  آدرسش  را  داده  بود ایستاده بودند. حالا هوا کاملاً سرد بود و نم نم باران هم آغاز شده بود.

      خانه ای که تحویل گرفتند مرکب از  یک  اتاق  نسبتاً  دراز  بود  که  در   جوار اتاق های دیگری بر روی یک""کرسی" وسیع ساخته بودند. دو پنجرهبه سوی حیاط داشت و درش  به  ایوانی  بدون  تاق باز می شد.دستشویی آن آلاچیقی بود که در سمت دیگر قرار داشت.در وسط حیاط  هم حوضی بود  که  آن ها  باید  آفتابه خود را از آن آب  می کردند. بخاری نفتی کوچکی هم گرمای اتاق  را تأمین می کرد.

       مادر  به  کمک  بچه ها  وسایلشان  را  به داخل اتاق  برد و  بعد بقیه ساندویچ هایی را که از ناهار مانده بود به عنوان شام به آن ها داد  و همه در اطراف بخاری خوابیدند.

      صبح روز بعد  همه از صدای برخورد قطرات درشت  باران  بر  پشت بام  سرامیکی  خانه  از خواب پریدند.  اتاق  تا حدی  سرد بود و آب باران حوضچه های متعددی در حیاط ایجاد کرده بود .  باید به نوبت به  دستشوییمی رفتند.

    وقتی  صبحانه ای را که صاحبخانه برایشان آورده بود خوردند،  همه  با  چشمان پف کرده  و خواب آلود  از میزبانشان   خدا حافظی  کردند  و  به راه افتادند.

    حالا  به جز پدر که  مجبور بود به خاطر رانندگی   چشم هایش را  کاملاً  باز نگه دارد  بقیه  با  چشمان  نیمه  بسته  سر جاهایشان نشسته  بودند و چرت می زدند. مقداری که رفتند بالاخره گلریز سکوت را شکست و با صدای نسبتاً بلند گفت:" کوفتی!"

مادر  بی اختیار به طرف او برگشت و با تعجب به او نگاه کرد:" کی کوفتی؟ئصابخونه؟"

گلریز گفت: " نه، منظورم... آدما نبودن. این هوا رو می گم! از دیشب تا حالا  داره یه ریز می باره! ایشاللا کوفت بگیره!"

مادر خندید: " خب شماله دیگه مادر جون! این جا باید هم بباره. می بینی که لب دریاست و مرطوب. بیشتر سال بارون میاد."

بهروز که از صدای آن ها چرتش پاره شده بود زیر لب گفت: "اگه نمی بارید

که ... این همه درخت و علف خوشگل نداشت ...همه ش  واسه آبه دیگه..."

گلریز گفت: "نوچ! من که دوست ندارم. سرتاپای آدم خیس می شه!"  و بعد از لحظه ای اضافه کرد:" من دوست دارم وقتی که راه می رم زیر پام خشک باشه!"

بابک گفت: " پس باید بری توی کویر لوت زندگی کنی. در اون صورت دیگه

هیچ وقت زیر پات خیس نمی شه!" و خندید.

مادر گفت: "رطوبت هوام خیلی زیاده. فکر می کنم اگه چند وقت این جا بمونیم مجبور می شیم به جای نفس کشیدن بخار غرغره کنیم!"

گلریز با وحشت گفت:" چند وقت....!؟ اگه یه خورده دیگه این جا  بمونیم همه مون  زیر فشار  بارون... آبلمبو می شیم!"

بابک گفت: " خب میرزا کوچیک خان هم همین طوری مرده دیگه . به جای نفس کشیدن... بخار غرغره کرده و بعدش هم آبلمبو شده!"

پدر گفت: " پشت سر مرده حرف نزنین بچه ها!" و بعد از لحظه ای اضافه

کرد : " خدا بیامرزدش. اون آخوند بود، اما مرد شریفی بود! اگه با میرپنج رضا خان کنار میومد حتمًاً زنده می موند! هر دو شون آدمای وطن پرستی بودند!"

بابک گفت: " توده ایها که اینو نمی گن!"   و بعد به طرف بهروز چرخید : "درسته توده ای!؟"

بهروز چپ چپ نگاهی به او انداخت وگفت : " نه!" و بعد از لحظه ای اضافه کرد : "توده ای باباته!"

پدر گفت:" چشم ما روشن! یه عمر با روسا و کمونیستا جنگ کردیم، حالا آخر عمری شدیم توده ای!"   و همه خندیدند.

مادر برای این که موضوع را عوض کند گفت: " خُب بچه ها ،بگین ببینم...دیشب خوب خوابیدین یا..."

بابک گفت: " مثه خر خوابیدیم! مثه یه الاغ توی طویله!"

گلریز گفت: " هزار تا ... شیپیش داشت... همۀ تنمو خوردن! من گفتم که..."

مادر گفت: " شپیش نبود که عزیزم، ممکنه کَکی  چیزی بوده. شایدم پشه..."

بهروز گفت: " خر خاکی بود . خر خاکیای گنده!"

بابک گفت: " خر خاکی که نیش نمی زنه خره!  اون مال خاکه... فقط می ره  توی باغچه و ...عرعر می کنه!"  وخندید.

بهروز با لجبازی گفت: " نخیرم! صدای خُرخُرش از زیر بالش میومد!"

مادر خندید. " اون صدای خُرخُرِ صابخونه مون بود عزیزم. اونا توی اتاق بغلی خوابیده بودن. انگار همه شونم خُرخُرو  بودن!"

بهروز گفت: "آبِ حوضشونم... بوی گند می داد!"

بابک با خنده گفت: "اونا توش جیش کرده بودن . خودم دیدم که یکی داشت اون تو می شاشید!"

مادر گفت:"دیگه خودتو لوس نکن بابک! اونا مسلمونن ... توی آبکه باهاش وضو می گیرن که جیش نمی کنن!"

بابک خندید و شانه هایش را بالا انداخت.

گلریز گفت:" آبش سیاه سیاه بود... غلیظ هم بود..."

بابک گفت: " لابد ... نفت بوده...مثه همون نفتی که توی جوبای کنار خونۀ خیابون خانی آباد می رفت.  بهروز خوب یادشه. خودش اون جوب نفت رو کشف کرد!" و خندید.

بهروز گفت:" خب من خیال کردم نفته ...چون یه  توریستی گفته بود که توی جوبای تهرون نفت جاریه. اما تو چی که می خواستی نصفه شب از خونه در بری و با پان ایرانیستا فرار کنی؟ تازه منم با خودت کشونده بودی....!"

مادر برگشت و چپ چپ نگاهی به بهروز و بعد به بابک انداخت و گفت:"کِی؟ کجا؟ جریان چی بوده؟"

بابک شانه هایش را بالا انداخت ، چشمکی به بهروز زد و بعد گفت:" هیچچی

بابا . شوخی می کنه. این یه بازی بود که ... اون وقتا می کردیم. اون وقت که پهلویِ کوچه قجرا  زندگی می کردیم!"و توضیح داد: " همون شهرنو دیگه!"

گلریز گفت: " این ... شهر نو ...کجا س؟ منم  اون جا رفتَم؟"

مادر گفت: " نخیر! جنابعالی نرفتین. و هیچ وقت هم نمی رین!"

بابک گفت: " اون روزا... این بهروز یه حوله حموم رو مثه یه شنل به  سرش می انداخت و فکر می کرد که شِزِم شده... می خواست مثه اون  آدم   فضاییه توی هوا پرواز کنه و از خونه در بره. یه بار هیچچی  نمونده  بود از  پنجرۀ طبقه دوم بپره بیرون! من جلوشو گرفتم!"

بهروز گفت: " پس تو چی... که رفته بودی یه نخ آویزون کرده بودی توی شیرینی فروشی همسایه که ازشون زولبیا بامیه بدزدی! اگه من  صدای پای مامان اینا رو نشنیده بودم...همون شب مُچِتو گرفته بودن!"

مادر غش غش خندید:" حالا آقایون دارن تند و تند همدیگه رو لو می دن! خب بگین ببینم، دیگه چه دسته گلایی به  آب دادین که ما خبر نداشتیم؟"

بابک گفت: " این پشکل با تیرکمونی که من درست کرده بودم یه سنگ زد به چشم اون سپور شهرداری چشمشو کور کرد! اگه عباس اینا کمک نکرده بودن که ما  از طرف خونه شون از روی پشت بوم گاراژ در بریم  و نجات  پیدا کنیم... اون الان هنوز توی زندون بود!"

بهروز گفت: " پس تو چی که توی بیابونی پشت خونه سنگ زدی توی چشم بچه همسایه و باعث شدی پنجاه نفر بریزن سر من و اون قدر کتکم بزنن که باد کنم!؟ همون شب که رفته بودیم توت دزدی پهلوی شیره کش خونه!؟ هان!؟"

بابک گفت: " حقٌت بود!   یادت رفته که اون روز که تو و اون فرهادِ احمق رفته بودین دختر بازی ... اگه من نجاتت نداده بودم اون دخترا پوست سرتو قلفتی کنده بودن!؟ اونا اون قده توی ملاج اون فرهادِ الاغ زدن که نزدیک بود جونش از ماتحتش بزنه بیرون!"

بهروز که داشت کم کم عصبانی می شد با صدایی بلند تر گفت: " پس تو چی؟ یادت رفته که اون روز که پای منو با تیغ ریش تراشی زخم کردی... دوربین نظامی پدر رو هم دزدیدی که بری روی پشت بوم...که  کونِ لختِ بچه هایهمسایه و اون مرد و زنای توی استخر بالای تپه رو دید بزنی!؟ من صداش رو در نیاوردم که کسی از دستت عصبانی نشه! اگه گفته بودم که ...."

مادر که حالا هم می خندید و هم با تعجب ابروانش را بالا برده بود گفت: " به به...چه..." اما  بابک  به او اجازۀ  ادامه حرفش را نداد و  رو به بهروز  باصدایی بلند تر گفت: "تو همون بودی که با سنگ زدی سر اون مرتیکه دزده رو شیکستی و باعث شدی که حاج ملکی با پدر آشنا بشه و به اون پول قرض بده... و خونه مونو بالا بکشه! اگه تو سر اونو نشکسته بودی... ما هنوز تویخونه سه راه جعفر آباد بودیم و کلٌی کیف می کردیم!"

با این حرفِ بابک مادر ناگهان با صدای بلند خندید و پدر هم که تا آن  وقت لبخند بر لب داشت مشغول خندیدن شد.

کمی که گذشت گلریز با اخم  گفت: " این حرفا که خنده نداره. خب شاید بابک راست می گه! اگه بهروز اون سنگ رو توی ملاج اون  مرتیکه نزده بود...شاید..."

مادر باز کمی خندید و گفت: " تجدید خاطرات خوبی بود بچه ها... گرچه ما تا  امروز  چیزی راجع به اونا نمی دونستیم." و بعد از لحظه ای اضافه کرد: "اگه دیشب توی اون سگ دونی  نخوابیده بودیم و  شما دو تا  خسته و عصبی  نمی شدین شاید هیچ وقت هم نمی فهمیدیم!"

کمی همه خندیدند و بعد دوباره مشغول چرت زدن  شدند.

     وقتی بالاخره به رامسر رسیدند ، پدر یک راست به طرف ساحل دریا راند و در آن جا ایستاد. مدتی در سکوت به دور و برش  نظر انداخت و بعد رو به مادر گفت: " من از این شهر خیلی خاطره دارم.  چندین دفه اومدم اینجا. توی جنگای مختلف. اما هیچ وقت واسۀ تفریح نبوده." سرش را تکان داد و بعد اضافه کرد: "اون بالا... کاخه...کاخ رامسر. محمد رضا شاه هم  سه سال پیش که از مملکت فرار کرد ... از این محل رفت. با یک هواپیمای خصوصی و خلبانش از اون بالا پرواز کرد و رفت...بغداد."

بابک گفت: " آره! چقده ما همه خوشحال شدیم. فکر کردیم حالا دیگه  دکترمصدق همه کاره شده  و رژیم هم... یه چیز دیگه ای  می شه..."

بهروز گفت:" قرار بود بشه جمهوری....جمهوری دمکراتیک!"

بابک که هنوز  از بهروز دلخور  بود سری تکان داد و گفت :" ارواح بابات! به همین خیال باش!"

مادر نگاهی به  پدر انداخت و با عجله گفت: " حالا اون حرفا رو  ول  کنین بچه ها!  بگین ببینم... دوست دارین توی رامسر چیکار کنین؟"

بابک گفت: "چمچاره! آخه توی این شهر پشکل  چیکار می شه کرد!؟ نه کوه داره نه رودخونه ،نه سینما، نه فروشگاه! تازه زبون مردمش رو هم بلد نیستیم که با هاشون حرف بزنیم! آخه یه مشت خیابون آسفالت به چه درد می خوره؟"

گلریز گفت: "می تونیم بریم توی ساحل دریا! با ماهیا و نهنگا حرف بزنیم. اونا همه جای دنیا هستن! هم فارسی بلدن، هم عربی ، و هم انگلیسیِ نهنگی!"و خندید.

بابک گفت:" بچۀ نُنُر! زبون یومیه شو بلد نیست... حالا می خواد  به زبونِ نهنگی حرف بزنه!"

 بهروز گفت: " خوبه بریم کاخ رو ببینیم. کاخ شاه رو! اون خیلی تاریخیه.رضا شاه ساختتش!"


مادر گفت: "اون جا یه هتل بزرگ هم هست. می گن توش کازینو هم داره. فقط حیف که... برای ما خیلی گرونه!"

پدر در حالی که موتور ماشین را روشن می کرد گفت: " پس اول بریم    یه نیگاهی به کاخ و هتل بندازیم. اگه شد یه  غذایی چیزی هم بخوریم . اون وقت  می تونیم یه سری هم به دریا بزنیم و... بعدش  یه  جای بو گندوی دیگه برای خواب امشب پیدا کنیم."    خندید و به راه افتاد.                             

      پدراز جاده باریک و سرسبزی بالا رفت و  در محلی که پر از درختاننسبتاً کوتاه و جوان بود  ایستاد: " این جاس. این هتل رامسره. اگه خواستیم ...می تونیم بریم اون تو ناهار بخوریم...شب هم اگه ... مامان جم بیشتر پول داده بود... می تونستیم همون جا بمونیم."

مادر گفت : " اشکالی نداره. می تونیم امشب رو اون جا شام بخوریم و بخوابیم و تا آخر برج همنُشخار کنیم. اتفاقی نمیفته . فقط یه کم لاغر می شیم که واسۀ سلامتی مون خوبه!"

 

گلریز با عصبانیت گفت: " من که نشخار نمی کنم!"

 

بابک چپ چپ به او نگاه کرد: " بچٍۀ خر! خب چند روز نشخار کن!   مگهچی می شه! عوضش می تونی امشب هرچی می خوای بخوری و  شب همتوی یه هتلِ گنده و تمیز بخوابی..." 

بهروز گفت: " تازه ... می تونی قماربازی  هم بکنی و اگه شانس بیاری ...میلیونرهم بشی!" و لبخند زد.

گلریز که برای لحظه ای گیج شده و به فکر فرو رفته بود نیشگانی از پای بهروز گرفت و داد زد: " نخیرم! نشخار نمی کنم!" 

و همه خندیدند. 

پدر در حالی که از اتوموبیل پیاده می شد گفت:" عیبی نداره. پس امشب جای شام یه نون بربریِ کلفت می خوریم و توی یه  اتاق  شیپیشو هم  می خوابیم که تا آخر برج دخلمون به خرجمون برسه. حالا پیاده شین که یه چرخی در این اطراف بزنیم و بعد بریم کنار دریا!"

     مدتی در خیابان باریک مقابل هتل رامسر قدم زدند و بالا و پایین رفتند و


وقتی از گردش در آن جا حوصله شان سر رفت به طرف اتوموبیل برگشتند.

قبل از این که سوار شوند  گلریز نگاهی طولانی به  ساختمان  هتل  رامسر انداخت و با صدای بلند گفت: " دفۀ دیگه که اومدم این جا ... حتماً  باید  برم توی این هتل بخوابم! یک هفته دو هفته اون جا می مونم!" 

مادر با خنده گفت: " آره دخترم. یه شوور پول مول دار می کنی، بعدش میای این جا و تا هر وقت که دلت خواست توی هتل لنگر میندازی!"  و خندید.

            به کنار دریا رفتند و مدتی در میان ماسه ها پرسه زدند. پدر از یک کبابی دوره گرد که در کنار ساحل برای خودش بساطی درست کرده بود چند سیخ کباب و دل و جگر خرید که به عنوان  ناهار و شام خوردند و وقتی هوا رو به تاریکی می رفت با گرفتن نشانی محلی از همان کباب فروش به خانۀ کوچکی در نزدیکی دریا رفتند.

    اتاقشان  بیشتر شبیه به یک آلاچیق  رو به دریا بود. صدای امواج از همه سو به گوش می رسید. پدر شورولت آلبالویی رنگ را به زحمت در حیاط کوچک خانه جای داد و همه به دور یک بخاری چوبی کوچک حلقه زدند. چراغ گازی که صاحب خانه برایشان آورده بود به زحمت اتاق را روشن می کرد. یک کرسی کوچک هم در کناری بود که در زیر آن منقلی برایشان گذاشته بودند. بعد از خوردن کمی آبگوشت و مقداری باقالی قاتوق که صاحبانه برایشان آورده بود و یکی یک چای دبش، همه  به زیر کرسی که از همه جا گرم تر بود خزیدند و از ترس کثیف بودن تشک و لحاف ها با لباس کامل زیر آن خوابیدند.

    روز بعد زمان پایان سفر آن ها به شمال بود . حالا  پولشان تقریباً ته کشیده بود،و چون زمان زیادی هم به  "سیزده به در" نمانده بود و می خواستند آن روز ویژۀ سال را با "طلا جون" و بقیه خانواده باشند، به قول پدر "سر خر را کج کردند" و از همان راهی که آمده بودند به سوی "وطن" بازگشتند.

     این بار البته آشنایی آن ها با وضعیت جاده هراز باعث شد که آن ها به قول مادر دیگر  "بیگدار به آب نزنند" و قبل از این که وارد بخش اصلی جاده شوند همراهانی، از جمله یک کامیون هشت چرخ را که به طرف تهران می رفت، به عنوان همسفر برای خود انتخاب کنند تا اگر در میان راه اتفاقی افتاد " دست تنها" نباشند. و به این ترتیب ، بدون رویداد خطرناک دیگری از راهی که آمده بودند در رکاب  " قافله ای" از همراهان به تهران و بعد به شمیران بازگشتند.


مطلب‌های دیگر از همین نویسنده در سایت آینده‌نگری:


منبع: 288


بنیاد آینده‌نگری ایران



يكشنبه ۱ بهمن ۱۳۹۶ - ۲۱ ژانویه ۲۰۱۸

هنر و ادبیات

+ حقیقت هنر چیست؟ حامد گنجعلی‌خان حاکمی

+ کتاب کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتی خندیدیم محمود پوراکبری

+ 12- پرواز هرمز داورپناه

+ پرواز بی پایان - فصل اول، بخش 3 گلناز داورپناه

+ 11- سفر به شمال هرمز داورپناه

+ پرواز بی پایان - فصل اول، بخش 2 گلناز داورپناه

+ 10- سینه سرخ ها هرمز داورپناه

+ درد برخی ادبیاتی‌ها «بی‌دردی» است محمدرحیم اخوت

+ پرواز بی پایان (یا :سراب زرین ) گلناز داورپناه

+ 9- جناب دکتر... هرمز داورپناه

+ 8 -انجمن هدایت هرمز داورپناه

+ 7- مرد عوضی هرمز داورپناه

+ 6 - بُزی هرمز داورپناه

+ 5- پایانِ یک آغاز هرمز داورپناه

+ 4- گرگ ها هرمز داورپناه

+ 3- شتر دیدی ندیدی هرمز داورپناه

+ ۲- خون آشام هرمز داورپناه

+ نگاه نو شمارة 113،بهار 1396 منتشر شد 

+ کتاب ۲: نوجوانی - فصل اول: قهرمان هرمز داورپناه

+ 46 – کودتا  هرمز داورپناه

+ وقتی یک فیلسوف رمان می‌نویسد مهسا رمضانی

+ 45- خروس جنگی هرمز داورپناه

+ اسکار ۲۰۱۷؛ «فروشنده» برنده شد 

+ 44 – مرغ، یا خروس؟ هرمز داورپناه

+ 43- فرشته هرمز داورپناه

+ نامیرا  سپیده

+ 42 - سقوط ماه هرمز داورپناه

+ 41- کرم ها هرمز داورپناه

+ 40- سگ شکاری  هرمز داورپناه

+ عرصه ی همگانی و آرای عمومی: از نشریات مکتوب تا اینترنت 

+ فرهنگ به مثابه نمایشی تجاری (۱) 

+ مدرسه ی دموکراتیک ـ آموزش هماگن 

+ سایه روشن  سپیده

+ 39- صاحبخانه هرمز داورپناه

+ 38- نادر شاه افشار هرمز داورپناه

+ قصه کودک پناهجو برای کودکان اروپایی ایندیپندنت برگردان لیلا حسین زاده

+ پاره های معماری(14)، آناتول کوپ: معماری و دولت در قرن بیستم-بخش اول ناصر فکوهی

+ 37- سرخ پوست ها  هرمز داورپناه

+ 36- آلبالو پلو هرمز داورپناه

+ تاریخ تکرار نمی شود عباس احمدوند

+ هنر گفت و گو ـ آرک دیلی با ساسکیا ساسِـن برگردان آرش بصیرت

+ واژه ها .... این واژه های لعنتی! عاطفه اولیایی

+ 35- آرسن لوپن هرمز داورپناه

+ پیام  سپیده

+ ۳۴- ارکستر گلاب دره هرمز داورپناه

+ 33- زولبیا بامیه هرمز داورپناه

+ " رؤیا "  سپیده

+ 32- جریان نفت هرمز داورپناه

+ 31 - کوچه قٌجَرا هرمز داورپناه

+ 30- فرار از خانی آباد هرمز داورپناه

+ جرقٌه  سپیده

+ ۲۹ - دزد هرمز داورپناه

+ دعوت  سپیده

+ ۲۸ - زنبور ها هرمز داورپناه

+ شعله ای باید  سپیده

+ ۲۷- درس انشاء هرمز داورپناه

+ پرواز  سپیده

+ 26- سینما بهار هرمز داورپناه

+ فردا   سپیده

+ 25- مردی در استخر هرمز داورپناه

+ تاریخ ادبیات قرن بیستم روسیه  ترجمه: آبتین گلکار

+ چرا داستان کوتاه، سبک‌ برتر ادبی قرن21 شده‌ است؟ ترجمه از ماندانا سجادی

+ نقش هنر در روابط انسانی 

+ هنر در قرن بیست و یکم تصویری از آینده هنر. روبین ثورن تیاسک

+ طپش خاک  سپیده

+ 24 - سفر عید هرمز داورپناه

+ معماری آینده و فرم زایی فارغ از خاستگاه به مثابه روش آرش بصیرت

+ فلسفه: از راز و رمز تا سبزی فروشی ها؛ گفتگو با عبدالحسین آذرنگ منیره پنج تنی

+ بی نازنین: جهان سیاه و سفید لیلا صادقی

+ آوازِ دوردستِ زنی در عمقِ گرم زمین/ زاویه دید «اقتباس» در فیلم «گاوخونی» اثر بهروز افخمی محمد هاشمی

+ دلسوخته -- داستان واقعی بابک پایدار

+ 23 – لوژ سواری هرمز داورپناه

+ جدایی  سپیده

+ 1- محکوم بابک پایدار

+ فریاد سکوت  سپیده

+ نبرد عشق ی. صفایی

+ 22- ترور هرمز داورپناه

+ زیر خاکستر  سپیده

+ 21- سیگار هرمز داورپناه

+ راه مشترک  سپیده

+ 20- نیش عقرب هرمز داورپناه

+ فمینیسم اولیه استفان هُدگسُن رایت برگردان مهسا صباغی

+ کودکان در کجای بازی فرهنگ هستند (نگاهی انسان شناختی به زندگی و آثار ساعدی -بخش پنجم) فاطمه خضری

+ 19 - حمٌام عمومی هرمز داورپناه

+ باور  سپیده

+ 18-اجننٌه  هرمز داورپناه

+ اسطوره ورابطه ی آن با فرهنگ ج. همکار

+ 17 – کازانوا هرمز داورپناه

+ امید  سپیده

+ 16-آقای شمر هرمز داورپناه

+ انسان شناسی زیست محیطی آذین محمدی

+ پدیدارشناسی معماری در آرای استیون هال، آلبرتو پرز-گومز و یوهانی پالاسما علی اکبری

+ سطح یا صورت مسئله این است! علی خانمحمدی

+ (نگاهی انسان شناختی به زندگی و آثار ساعدی -بخش پنجم) فاطمه خضری

+ 15- حسین کرد شبستری هرمز داورپناه

+ درباره فرهنگ و پالایش آن  ج. همکار

+ چشم انداز  سپیده

+ 14- بادبادک هرمز داورپناه

+ 13– جناب سرهنگ هرمز داورپناه

+ ساعدی از نگاه دیگران (نگاهی انسان شناختی به زندگی و آثار ساعدی بخش چهارم) فاطمه خضری



info@ayandehnegar.org
©Ayandehnegar 1995