Iranian Futurist 
Iranian Futurist
Ayandeh-Negar
Welcome To Future

Tomorow is built today
در باره ما
تماس با ما
خبرهای علمی
احزاب مدرن
هنر و ادبیات
ستون آزاد
محیط زیست
حقوق بشر
اخبار روز
صفحه‌ی نخست
آرشیو
اندیشمندان آینده‌نگر
تاریخ از دیدگاه نو
انسان گلوبال
دموکراسی دیجیتال
دانش نو
اقتصاد فراصنعتی
آینده‌نگری و سیاست
تکنولوژی
از سایت‌های دیگر


وارونه نویسی تاریخ

اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
Twitter Google Yahoo Delicious بالاترین دنباله

[02 Oct 2003]   [ محمد امینی]

فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکـندر
سخن نوآر که نو را حلاوتی دگراست

پس ازآنکه رضاخان سردارسپه پایه های قدرت خویش را برجنازه آخرین پادشاه قاجاراستوارساخت وبرق اورنگ شاهی به سودای جمهوری پایان داد، روشنفکران پیرامون «حضرت اشرف» به فراهم آوردن مصالح انتقال قانونی سلطنت و حقانیت بخشیدن به آن پرداختند. مشکل نخست این بود که برای نخستین بار در تاریخ ایران وبه شکرانه انقلاب مشروطه، حکومت قانون درایران برقرارگشته بود و مجلس شورای ملی با همه کاستی هایش، به نمایندگی از سوی ملت شریک و بازرس قدرت بود و بدون رأی وکلای ملت، انتقال پادشاهی ناممکن. اولین کارگشای این مشکل پادشاه خوش گذران و مال دوست قاجار، احمدشاه بود که بازی سیاسی را سالها پیش به درایت سیاسی و استواری سردار سپه به او باخته بود و اینک با اقامت درهتل «نگرسکو» درنیس راه را برای مخالفان پادشاهی قاجاران سنگفرش کرده بود. کارگشایی اساسی امٌـا، از سوی سه تن بزرگترین روحانیون شیعه صورت گرفت. درگرماگرم گفتگوی جمهوری خواهی، با پادرمیانی آیت اله زاده خراسانی (فرزند آخوند خراسانی مجتهد معروف که در تأیید مشروطه فتوا داد)، رضاخان رئیس الوزرا درفروردین ماه 1303 خورشیدی به قم رفت و با شیخ عبدالکریم حایری یزدی، مؤسس و رئیس حوزه علمیه قم، سیدابولحسن اصفهانی وسیدحسین نائینی، بزرگترین مراجع شیعه ساکن نجف که موقتاً در قم اقامت داشتند ملاقات کرد. پی آمد این ملاقات، کنارنهادن اندیشه جمهوری و درمقابل، پشتیبانی روحانیون از انتقال پادشاهی از قاجار به خاندان رضاشاه بود.

اما مشکل دیگر یافتن پاپوش و توجیه تاریخی برای پادشاهی رضاخان بود. تا هنگام تشکیل دولت پهلوی، سنت تاریخی فرمانروایی و شهریاری در ایران، انتقال قدرت از اشراف یک دودمان ایلیاتی به اشراف ایل و تباری دیگربود. رضاخان میرپنج سابق نمی توانست به هیچ پیشینه دودمانی تاریخی و تبار ایلیاتی فخرفروشد. پدرش، عباسقلی سوادکوهی معروف به داداش بیک درنهایت سرجوخه ای در فوج سوادکوه بود. خود اودر فقر زیسته و از راه پیوستن به ابواب جمعی امین السلطان و سپس فوج قزاق راه را برای پیشرفت های نظامی فراهم کرده بود.

پس به ابتکار دبیراعظم بهرامی و تنی دیگر از پیرامونیان رضاخان، دست به گنجینه تاریخ برده و برای دودمان نونهال، پیشینه تاریخی یافتند. میرزا محمود پهلوی (بعدهامحمود محمود، نویسندة تاریخ روابط ایران و انگلیس) را واداشتند تا نام خانوادگی خویش را به رضاخان واگذارد و به این گونه رضاسوادکوهی پیشین به رضاشاه پهلوی تبدیل شد و خاندان پهلوی با تأخیری دوهزاروپانصدساله متولد گردید و بند ناف مشروعیت خویش را با زبان و فرهنگ پهلوی دریافت. به حکم تاریخ نویسی جدید نیز همه نامهای مشابه پهلوی، چونان پهلوان و پهلبد و غیره میراث تاریخی خاندان پهلوی شد.

از همین جا، باردیگر سنـٌت بازنویسی و وارونه نویسی تاریخ که از شاهکارهای میرزایان و تذکره نویسان دربارهای پیشین بود به روزگار تشکیل دولت مدرن ایران راه یافت. همینجا باید افزود که روش زیان بخش بازنویسی تاریخ در انحصار تاریخ نویسان دوره پهلوی نبود. بخش بزرگی از نیروهای چپ ایران و در پیشاپیش ایشان، حزب توده، تاریخ نویسی را با باورهای نظری خویش پیوند داده و با بازنویسی تاریخ، تاریخی نو از جدال میان طبقات و توده با اشراف و دربار شاهان خلق کردند.

جای بسی شگفتی است که اینک در آستانه هزاره سوم میلادی و در دنیای اطلاعات، بیماری بازنویسی تاریخ باردیگر سربلند کرده و این بار، بهانه تهیه شناسنامه تاریخی گروهی از جمهوری خواهان ایران شده است! این کوشش در چندین نوشتار در ماه های گذشته باز تاب یافته است1. کوشندگان تعیین «هویت و ماهیت حرکت جمهوریخواهان ایران» به سه داوری تاریخی اساسی متوسل می شوند. نخست اینکه چنین تفهیم می شود که تاریخ گذشته ایران اساساً تاریخ شاهان و ارباب دین است. دیگر اینکه گفته می شود که «عرصه اصلی کشاکش برسرقدرت سیاسی درطول تاریخ معاصر ایران تا انقلاب هماره کشاکش میان دین و دربار بوده است.»2 داوری تاریخی سوم نیز این است که «از مشروطه به این سو نیروی دیگری و هرزمان رساتر برآمد داشته که قدرت سیاسی را نه برای شاه میخواسته نه برای دین.»3 بنا بر داوری پیروان این اندیشه، این نیروی نوپا که از حزب تجدد، حزب کمونیست و حزب توده تا حزب ایران، حزب ملت ایران، جبهه ملی، چریکهای فدائی خلق و کنفدراسیون را دربرمیگیرد، اینک چونان سمندری از خاکسترتاریخ سربلند کرده و درقامت بالنده بخشی از جمهوریخواهان امروزین تجدید حیات یافته است.

شناسنامه جمهوری خواهی کنونی نیز بنا براین روایت تاریخی محصول ازدواج و آمیزش خانواده بزرگی است که حیدرخان عمواقلی، خالو قربان، کوچک خان جنگلی، شاهزاده سلیمان محسن اسکندری، دکترمحمد مصدق، رادمنش، کیانوری، داریوش فروهر، شاپور بختیار، رهبران فدائیان خلق و هیئت دبیران کنفدراسیون را دربر دارد. در یکی از این نوشته ها، نویسنده به «حزب تجدد» اشاره کرده (که مراد ایشان باید فراکسیون تجدد باشد) و بانیان آن را که از زمره بزرگترین روشنفکران مدافع ریاست جمهوری و سپس پادشاهی رضاشاه بودند به همین خانواده وابسته می کند4. از متن همین نوشتار که در اشاره به سه دوره تاریخی توانایی این نیروی سوم، با افسوس از "روزهای خوش پس از دوم خرداد" یاد می کند پیداست که رهبران جنبش استحاله دوم خرداد نیز به این خانواده بزرگ وابسته اند.

پیش از آنکه به گوهر داوری یادشده بپردازیم، اشاره به یک نکته را لازم می بینم. یک گرفتاری بزرگ این داوری در نام گذاری دو سوی این ستیز تاریخی است. بنا به این روایت یک سوی این ستیز "دربار" است که در فرهنگ ها و نیز در سنـٌت سیاسی ایران مفهوم محدود ومعینی دارد. اما سوی دیگر این ستیز "دین" به مفهوم کلی کلمه است. اگرچه استفاده از واژه دین دربیان موضوع جدایی دین از دولت یا حکومت، از آنجا که به موضوع سکولاریسم و جداساختن اندیشه های آسمانی و الهی از قوانین زمینی و انسانی اشاره دارد، جایز است، اما دین را در یک سوی ستیز تاریخی یکصدساله با دربار قراردادن بی معنی و نامفهوم است. دین باور خصوصی مردم است و نه یک نهاد یا سازمان اجتماعی و سیاسی. چگونه می توان از ستیزتاریخی دین با دربار که یک نهاد یا تشکیلات معین سیاسی است سخن گفت؟ به علاوه، بخش بزگی از اعضای خانواده بزرگ یا نیروی سومی که به آن اشاره می شود، به یکی از مذاهب همین دین باور دارند؟ تکلیف نهضت آزادی، مجاهدین خلق و یا جبهه ملی که بیشتررهبران آن دیندار و مسلمان اند در این ستیز میان "دین" با دربار چیست؟

و اما گوهر کژاندیشی نویسندگان این نوشتارها، کوشش ایشان در بازنویسی تاریخ و سپس برپاکردن یک بنای فکری بر پایه این بازنویسی تاریخ است.

یکم اینکه تاریخ ایران، چه پیش و چه پس از اسلام، تاریخ ستیز میان دربار و دین و یا به عبارت درست تر پادشاه و روحانیون بر سر قدرت نبوده است؛

دوم اینکه در تاریخ معاصرایران، از پگاه انقلاب مشروطه تا امروز، در جدال میان پادشاهی و روحانیت بر سر قدرت خلاصه نمی شود. چنین جدالی حتی موضوع اصلی رشد و دگرگونی در تاریخ معاصر ایران نیست.

سوم اینکه سنـٌت نواندیشی، مدرنیته، دموکراسی و سکولاریسم ایران به هیچ روی در اندیشه جمهوری خواهی خلاصه نشده و نمی شود؛

چهارم اینکه یکصد و پنجاه سال جـُـنب و جوش رهروان اصلاحات، قانون، آزادی، پیشرفت و مدرنیته و صدها شخصیت، گروه، سازمان و حزب را در یک پیاله ریختن، نه به روشن شدن تاریخ یاری می رساند و نه به تعیین هویت، صف آرایی و برنامه اجتمایی جمهوریخواهان امروزین می انجامد.


تاریخ ایران به روایت تاریخ
بسیاری از بازنویسان تاریخ را باور بر این است تاریخ شهریاری و قدرت سیاسی در ایران در دوهزاروپانصدسال گذشته و یا دستکم هزار و چهار صد سالی که از آمدن اعراب به ایران میگذرد، تاریخ ستیز شاهان و ارباب دین است. این گونه وارونه نویسی تاریخ را بیش از همه نیروهای چپ سنتی ایران و درپیشاپیش ایشان حزب توده رواج دادند. وارونه نویسی دیگری که پس از انقلاب اسلامی رواج یافت، بستن همه تاریخ و فرهنگ ایران به تاریخ پادشاهی بود که ارباب دین گویا در همه دوران ها گـُـردانه در برابررفتارخودکامانه ایشان ایستادگی کرده اند. در دوره پهلوی نیز تاریخ را تاریخ شاهنشاهی می انگاشتند با این تفاوت که درتاریخ ایشان، شاهان، دادگر و جهانگشا و مردم دوست بودند!

بر خلاف این داوری های ساده اندیشانه، موضوع اصلی جدال برسرقدرت و تشکیل دولت در تاریخ دوهزارو اندی سال گذشته ایران، ستیز میان شاهان و روحانیون نیست. سنـٌت شهریاری و فرمانروایی در ایران، دستکم درهزارو چهارصدسال پیش تا هنگام تشکیل دولت پهلوی، بر چیرگی و سیادت ایلی و قومی استوار بوده است. این سنـٌت که پیش ازآمدن اعراب به ایران نیز حاکم بوده، پس از فروپاشی دولت ساسانی و چیرگی اسلام استوارتر شده و ازهنگام تشکیل نخستین دولت ایرانی خاندان سامان درخراسان و سپس برافتادن سامانیان و تقسیم سرزمین ایشان میان ترکان آل افراسیاب و ترکمانان غزنوی، به روال طبیعی انتقال قدرت تبدیل می شود. ازاین پس، سـٌنت فرمانروایی درایران بیش ازپیش بر چیرگی ایل یا سرداری مقتدر بر دیگر ایل ها و تیره های قومی ساکن فلات ایران استوار می گردد. ایلغار مغول این سنـٌت فرمانروایی را استحکام می بخشد و ایل های مغولی را به کانون سیاست ایران پرتاب می کند. حاصل اینکه ایران رفته رفته به فرش هزاربافتی از چندین تیره نژادی و بیش از یکهزار و دویست تیره قومی و ایلی تبدیل می شود که تارو پود یگانگی آنها فرهنگ و ادب ایرانی است.

ازهمان آغاز چیرگی اعراب مسلمان برایران، چه در میان شاهان و امیران سنـٌی مذهب و چه در آن بخش های کوچکی از ایران که امیران و شاهان شیعی حاکمیت داشتند (بوییان، مشعشیان و دیگران) روحانیون، فقها و متکلمان شیعی و سنـٌی یا درحاشیه دیوان می زیسته اند و یا در نهایت مشاور و اندرزگوی دیوان بوده اند. نقش نسبتاً کناری روحانیون و فقهای شیعه در امور کشورداری و سیاست ازهنگام آغاز غیبت کبری5 در نیمه نخست سده چهارم تا هنگام تشکیل دولت صفوی در سده دهم هجری، از همتاهای سنـٌی مذهبشان آشکارتر بوده است. محمدبن یعقوب کلینی، شیغ مفید و ابوجعفر طوسی، سه تن از بزرگترین فقهای اولیه شیعه که نویسندگان «کتب اربعه»6 شیعه می باشند از سیاست به دور بودند. شریف رضی، برادرش سید مرتضی و شیخ طوسی یادشده در بغداد مرکز خلافت عباسیان سنی مذهب می زیستند و دشمنی و ستیزشان بیشتر با حنابله بود تا با خلافت عباسی. حتی پس از گسترش جنب و جوش اسماعیلیان و حسن صبٌـاح که آشکارا مردم را به شورش و نافرمانی از دولت فرا می خواندند، بزرگترین فقها و متکلمان شیعه به دشمنی با ایشان برخاستند که برجسته ترین نمونه آن کتاب «النقض» قزوینی رازی است. حتی در سده های هفتم و هشتم هجری که به دنبال ایلغار مغول و فروپاشی سلسله شاهان ترک تبار سنـٌی مذهب و اسماعیلیان شیعی، گرایش به شیعی گری رفته رفته در پاره ای از شهرها و روستاهای ایران افزایش یافت، بزگترین متکلمان و فقهای شیعه تمایلی به شرکت در قدرت سیاسی نشان نمی دهند. ابن طاووس، یکی از بزرگترین فقهای شیعه وبرادرش شیخ رضی الدین در حاشیه قدرت می زیستند و محقق حلـٌی (صاحب شرایع و از بزگترین فقهای تاریخ شیعه) و علامه حلـٌی و فرزندش فخرالمحققین در شهر حلـٌه در نزدیکی بغداد می زیستند و به مراکز شیعه نشین ایران نیامدند. به کوشش همین علامه حلـٌی بود که الجایتو، پادشاه مغول شیعی شد و نام سلطان محمد خدابنده را برای خود برگزید. علامه حلـٌی دوکتاب معروف «نهج الحق» و «کشف الصدق» را که در اصول شیعه نوشته به همین پادشاه تقدیم کرده است. شاگرد محقق حلـٌی، شیخ محمد ابن مکــٌی عاملی معروف به شهید اول که کتاب «لمعه دمشقیه» او از مشهورترین کتب فقهی شیعه است زندگی خودرا به ویرایش کتاب و رسائل دینی گذراند و از سیاست برکنار بود.

جدا از حل و فصل مسائل شرعی، مهم ترین نقش نیمه عرفی یا مدنی روحانیون در درازای هزار و اندی سال پس از اسلام تا تشکیل دادگستری در دوران رضاشاه، داوری و قضاوت میان شهروتدان بوده است. با این حال حتی قدرتمند ترین قاضیان شرع نیز تاب و توان گردن فرازی در برابر داغ و درفش شاهان و امیران و گزمه ها و داروغه های ایشان را نداشته اند.

تاپیش از استقرار دولت صفوی، روحانیون و فقها درحاشیه دولت می زیسته و شاهان و امیران یا خطبه به نام خلیفه بغداد می خوانده اند و یا راه و رسم خویش را دنبال. پس از ایلغار مغول به ایران و با فتح بغداد و نمدمال کردن مستعصم، آخرین خلیفه عباسی این روش مرسوم میان پادشاهان و امیران ایران پایان یافت. چند صباحی نیزگفتگوی دربار نوپای مغول که جز یاسای چنگیز باور دینی دیگری نداشت، روی آوری به مسیحیت بود.

شاه اسماعیل صفوی که به یاری شمشیر طوایف ترک زبان یا ترک تبار قزلباش7 و دسته های تبرائی و تولایی8، ایران را متحد و اکثریت مردم را به پذیرش مذهب شیعه اثنی عشری وادارساخت، برای نخستین بار علمای شیعه را به کانون قدرت سیاسی داخل کرد. در این جا نیز این دربار صفوی بود که به سازمان دادن و گسترش نقش روحانیون شیعه پرداخت. برجسته ترین نمونه آن تجدید حیات منصب صدارت بود که پیشینه آن به روزگار تیمور می رسید. در روزگار صفویه منصب صدارت از محدوده رسیدگی و تولیت اوقاف خارج شد و به یکی از بلند پایه ترین مقامات دیوانی و شرعی ارتقاء یافت. نخستین صدرکشور، قاضی شمس الدین گیلانی، ضمن تولیت برموقوفات، مسئول تبلیغ مذهب شیعه و دفاع از آن دربرابر دشمنان شریعت بود. ازآن پس به پشتیبانی پادشاهان صفوی صدارت به بلند پایه ترین مقام پس از پادشاه و اعتماد الدوله تبدیل شد. صدرپناه یا صدر خاصه، پیشوای روحانیون کشور بود و صدرعامه یا صدرالملک، دومین مقام روحانی و مسئول امور دینی و موقوفات خارج از پایتخت بود. صفویان بودند که به اداره موقوفات مذهبی سازمان بخشیدند، مدارس دینی را گسترش دادند و سازمان نیرومند قضات شرع را در کنار دیوان بیگی ها بوجود آوردند.

اما با افول دولت صفوی و آمدن افغان ها به ایران و سپس پادشاهی نادرشاه سنـٌی مذهب، باردیگر نفوذ روحانیون شیعه از مرکز قدرت کاسته شد ودوران فترت آغازگردید که در درازای آن بخش بزرگی از روحانیون شیعه ایران را ترک کرده و راهی شهرهای عتبات در عراق امروز شدند.

یکی دیگر از ویزگی های تاریخ ایران نیز این است که دین اساساً نه از راه تبلیغ و ارشاد روحانیون بلکه به یاری شمیشر و در حاشیه قدرت رواج می یافته است. دردرازای تاریخ ایران، پذیرش دین اسلام و یا یکی از مذاهب آن با سیادت سیاسی و نظامی ارتباط داشته ونه با گسیل مبلغین مذهبی. پس از فتح تبریز شاه اسماعیل صقوی امر کرد خطیبان شهادتین خاص شیعه را در اذان اقامت کنند9، پس علمای شیعه تبریز که از شورش اکثریت سنـٌی مذهب نگران بودند پیش او رفته و گفتند: «قربانت شویم دویست سیصدهزارخلق که در تبریز است چهار دانگ(دوسوم) آن همه سنـٌی اند ... می ترسیم بگویند که پادشاه شیعه نمی خواهیم .... پادشاه فرمودند به توفیق اله تعالی اگر رعیت حرفی بگوید شمشیر می کشم و یک کس زنده نمی گذارم.»10 که البته پس از این دعوت دوستانه، خلق تبریز شیعه را با آغوش باز پذیرا شدند. بیچاره مسیحیان و چرکسیان شروان که بخت تبریزیان راهم نداشتند. چراکه امر کرد که «چون مردم شروان دشمن خاندان رسالتند، اموال آن ها نجس است. لشگریان اطاعت فرمان مرشدکامل خودراکرده تمامت اموال را درآب انداختند حتی شتر و اسب و استر را.»11 با چنین دعوتی مگر می توان پذیرای دین پادشاه نشد؟ سیاست شمشیراز دیرباز این سنـٌت را برقرارساخت که دین رهبر و ریش سفیدان ایل، دین همه ایل بود. شاه طهماسب صفوی، سلطان احمدخان والی، بزرگ خاندان سادات امیر کیایی گیلان را که همگی شیعی زیدی (چهارامامی) بودند، بر سفره شام به پذیرش شیعه دوازده امامی "راضی" کرد. دربازگشت والی، همه ساکنان ولایت به شیعه اثنی عشری گرویدند. فرمانروایان و همه اهالی حویزه (خوزستان) پس از قتل سلطان علی فرمانروای وقت به امر شاه اسماعیل، به فراست دریافتند که شیعه اثنی عشری یگانه راه رستگاری است!

تا اینجا به بی پایگی این اندیشه که گویا تاریخ هزارواندی ساله ایران، تاریخ ستیز میان شاهان و فقیهان است پرداخته ایم. اما گرفتاری دیگراین چنین نگرشی به تاریخ دراین است که تاریخ را به موضوع ستیز قدرت خلاصه می کند و به ناچار از چنین دیدگاهی پیشینه ایران نیز یا تاریخ شاهان است و یا تاریخ ارباب دین. پس تاریخ غیرشاهی و غیردینی ایران از بامداد پیش از مشروطه و چند سالی پیش از پیدایش اجتماعیون عامیون، حیدرخان، احسان اله خان و حزب کمونیست آغاز می گردد و ازآنجا با تاخیری یکصدساله و ضروری، جنب و جوش جمهوری خواهانه کنونی را از رحم خویش متولد می کند. چنین نگرش سبک بارانه ای به تاریخ، یکسره نقش جدال اندیشه را که یکی از مهمترین عوامل تحول در تاریخ است به کنار می نهد. چنین دیدگاهی مثلا نقش خردگرایانه و ماندگار معتزله و اخوان الصفا را در برابر متشرعین و متکلمان به کنار می گذارد. برپایه این داوری، خردگرایان و اندیشمندانی چون ابوسلیمان مقدسی، ابوالحسن زنجانی، ابواحمد مهرجانی، ابوعبید جوزجانی و ده ها تن دیگر یکسره به خانواده دین تعلق دارند. عین القضات همدانی که به فتوای متکلمان متعصب به قتل رسید و بهمنیار مرزبان وعوفی، جایی در این ساده نویسی تاریخ ندارند. معلوم نیست جایگاه ابونصرفارابی، ودود تبریزی، شیخ اشراق سهروردی، رجب علی تبریزی و نادره فیلسوف شرق بوعلی سینا که به کفر متهم گردید و ناصرخسروی خردگرایی که می گفت «درخت تو گر بار دانش بجوید، به زیر آوری چرخ نیلوفری را» کجاست. و یا محمدابن فخری طقطقی که خود امین شیعیان همدان بود و در اندرز به شاه درکتاب تاریخ فخری نوشت: «گناه با رایزنی بهتر است از ثواب با خودکامگی» و ابوسعید ابوالخیر که گفت «خدایت آزاد آفرید، آزاد زی»، در کجای این ستیز تاریخی میان دین و دربار قرار می گیرند؟

مناسبات روحانیون با دیوان در تاریخ معاصر ایران
نخستین و مهمترین اشتباه نویسندگان محترم این نوشتارها و دیگرکسانی که هنوزبه دگرگونی های اجتماعی از دیدگاه چپ سنتی می نگرند در برخورد به تاریخ معاصر ایران دراین است که در این جاهم، دگرگونی های تاریخ را با جدال بر سرقدرت یکسان دانسته و به رویدادها و روندهای اجتماعی و اندیشه ای بهایی نمی دهند. برپایه همین دیدگاه است که گفته می شود: « نیاشناسی قدرت سیاسی درایران از آغاز قرن 19 تا انقلاب بهمن بی هیچ استثتاء نشان می دهد که دوصاحب اصلی و و انکار ناپذیر قدرت و رهبری سیاسی در کشور همانا اولیاء دین و اشراف دربار بوده اند. تمام روزنه های قرن 19 سرگذشت سازش و کشمکش میان روحانیت و سلطنت را نشان می دهند بی حضور هیچ نیروی سومی.»12

از میانه پادشاهی قاجاران، همزمان با زوال تدریجی دولت قاجار و فروپاشی روزافزون اقتصاد سنتی در برابر پیدایش جامعه شهروندی و سوداگری، نفوذ روحانیت شیعه افزایش یافت. این افزایش نفوذ نیز نخست به یمن حمایت فتحعلیشاه بود. درپایان پادشاهی فتحعلیشاه کثرت و نفوذ روحانیون به پایه ای رسید که جنگ های ایران و روس به فتوا و کارگذاری سید محمد مجاهد، روحانی بزرگ اصفهان آغاز شد و به از دست رفتن بخش هایی از قفقاز انجامید.

قرن نوزدهم میلادی بی گمان یکی از مهمترین دوره های بلوغ و بالندگی جامعه ایران است که خلاصه کردن آن در ستیز میان دین و دربار و یا به عبارت درست تر میان روحانیون و شاهان بسی ساده اندیشانه است. تاریخ سده نوزدهم در واقع تاریخ مقاومت مشترک اشراف قاجار و فقها و روحانیان بلند پایه شیعه دربرابر نوآوری و پیشرفت است و نه نشانی از ستیز آنها. درهمین سده نوزدهم است که به دنبال شکست ایران در چهار جنگ بزرگ (جنگ ایران عثمانی، جنگ های ایران و روس و جنگ هرات) از یکسو و پیدایش اندیشه های اصلاحی و نوآوری، دگرگونی تاریخی در درون نیروهای سنتی جامعه آغاز می گردد و اشراف قاجار و ارباب دین را دستخوش تحول می کند.

در راستای دین، سده نوزدهم تاریخ کشاکش دینی و کوشش نافرجام در رفرماسیون و مدرنیته دینی است. طغیان آقاخان محلاتی و بالاگرفتن زدوخورد میان شیعه و سنی و حیدری و نعمتی در شهرهای بزرگ ایران نمونه های بالاگرفتن کشاکش های دینی درایران سده نوزدهم است. در راستای رفرماسیون، به جنبش سیدعلی محمد باب که در آغاز کار پشتیبانی بسیاری از روحانیون نواندیش اصفهان، تهران و شهرهای دیگر ایران را باخود همراه داشت می توان اشاره کرد. در همین سده بسیاری از روحانیون و متفکران دینی کوشیدند تا به گونه ای دانش نو و دگرگونی های جهان جدید را در پرتوی برداشتی نو از آراء اسلامی قدیم و آیات قرآن توضیح دهند. از آن جمله کوشش یکی از بزرگترین روحانیون شیعه، سید هبٌـت اله شهرستانی در توجیه دانش نو با آیات قرآن در کتاب «الهیئت والاسلام» بازتاب یافت. آثار مدرنیتة اسلامی خارج ازایران مانند افکار سیداحمدخان درهند و مجله المناز در مصر نیز به ایران رسید که کوشش سید جمال الدین اسدآبادی در ارائه تفکر جدید اسلامی متأثر از ایشان بود. درهمین سده است که اندیشه های نوپیرامون آزادی، قانون عرفی و حقوق فردی به حجره طلاب و مکتب علماء دین نیز راه یافت. در واکنش به همین اندیشه های تازه بود که محمدحسین نائینی، یکی از بزرگترین مجتهدین ایرانی ساکن نجف کتاب «تنبیه الامة و تنزیه الملة» را خطاب به دیگر روحانیون منتشر کرد و به پشتیبانی از «محدودیت سلطنت، مسئولیت مقوٌمه آن و حفظ حقوق ملــٌیه و حق آزادی خدادادی» پرداخت. «رساله صفائیه» که روشنفکرانه ترین نوشتة سیاسی و اجتماعی یک روحانی بلند پایه دراین سال ها و ده ها سال پس از آن است از سوی ملا عبدالرسول کاشانی درهمین روزگار منتشر شد. کاشانی بی واهمه از پرخاش آخوندهای قشری، ملکم خان و طالبوف تبریزی را ستود و از نیاز به پیشرفت و مدرنیته سخن گفت.

سده نوزدهم، شاهد گرایش به اصلاحات در میان اشراف، مستوفیان و میرزایان قاجار است. برپایه همین گرایش به اصلاحات است که میرزا عیسی فراهانی و فرزندش قائم مقام دوم، عباس میرزا نایب السلطنه را به سوی اقدامات اصلاحی سوق دادند و امیرکبیرکه از پیشرفت های اروپائیان آگاهی یافته بود، به رغم کارشکنی درباریان واپسگرا و روحانیون متحجر به اصلاح امور اداری و مالیاتی و گسترش صنایع پر داخت، چاپارخانه ساخت و مدرسه دارالفنون را بنیاد نهاد. وزارت امیرکبیر و سپس سپهسالار آغاز اصلاحات شهروندی و اجتماعی و پیدایش حکومت قانون بود.

درسده نوزدهم با گسترش بازرگانی و آمد ورفت ایرانیان به اروپا، استانبول و قفقاز، چاپخانه و روزنامه وارد ایران شد و موضوع تشکیل دبستان نو در برابر مکتب خانه ها، شورش روحانیون و طلاب تبریز و مشهد را به دنبال داشت. معلوم نیست که بر اساس الگوی تفسیر تاریخ معاصر از تنگنای ستیز میان دربار و روحانیون، هم پیمانی امین الدوله، شاهزاده نواندیش قاجار را با میرزا حسن رشدیه فرزند مجتهد بزرگ تبریز که به گسترش دبستان نو درایران انجامید، و یا کوشش عباس میرزا نایب السلطنه در تشکیل ارتش منظم که اورا دربرابر روحانیون قرار داد، چگونه می توان توضیح داد.

سده نوزدهم و آغاز سده بیستم، تاریخ ستیز میان نوآوری، تجدد و آزادی با کهنه پرستی، خرافات و استبداد است. در یک سوی این ستیز بزرگ تاریخی، اشراف واپس گرای دربار و روحانیون و آخوندهای قشری و متحجراند و درسوی دیگر آن، نواندیشان اروپا دیده، شاهزاده های طالب اصلاحات، مستوفیان، میرزایان و منشیان درس خوانده، بازرگانان شهروند، ایلخانان روشن بین و روحانیون نواندیش و اصلاح طلب. راستی را هم این است که اگر اصلاح طلبی و مصلحت اندیشی پاره ای از روحانیون مانند میرزای شیرازی، آخوند خراسانی و سید حسین نائینی و تدبیر و اصلاح طلبی پاره ای از شاهزادگان و میرزایان قاجار مانند موقر السلطنه، مشیرالدوله و مستوفی الممالک نبود، پیروزی نخستین نیروهای نواندیش و مشروطه خواه با چنان سهولتی به دست نمی آمد و فرمان مشروطه صادر نمی شد و مجلس اول تشکیل نمی گردید و قانون اساسی سکولار به تصویب و توشیح نمی رسید. فراموش نکنیم که پیروزی نخستین انقلاب مشروطه تا هنگام به توپ بسته شدن مجلس به دست محمد علیشاه، اساساً از راه بست نشینی، شب نامه نویسی، ارسال شکوائیه و تلگراف و نافرمانی های مسالمت آمیز و شهروندانه به دست آمد و نه از راه قیام مسلحانه. تنها پس از اتحاد مرتجع ترین اشراف مستبد دربار و روحانیون مشروعه خواهی مانند شیخ فضل اله نوری، ملا قربانعلی زنجانی، سیدهاشم دوچی و آقانجفی اصفهانی به گرد محمد علیشاه و پشتیبانی سید کاظم یزدی، یکی دیگر از مراجع مهم ساکن نجف بود که ارتجاع دربرابر مشروطه قیام کرد و شورش مسلحانه برای بازستاندن مشروطه را به آزادیخواهان تحمیل نمود. پس از پیروزی مشروطه خواهان نیز جامعه نوپای شهروند ایران بار دیگر بلوغ خودرا در رفتار رهبران مشروطه و روحانیون اصلاح طلب که کمابیش برقراری دولت سکولار مشروطه را پذیرا شده بودند نشان داد. یک نمونه برجستة این بلوغ، رفتار مسالمت آمیز مجلس عالی که پس از فتح تهران تشکیل شد با دشمنان مشروطه و انتقال آرام پادشاهی از محمد علی شاه به احمد شاه بر اساس قانون اساسی است. پس از دوسال جنگ داخلی و کشتار آزادیخواهان، مجلس عالی، هیئت مدیره و دادگاه عالی منتخب آن دست به انتقام نگشودند و شمار اعدام شدگان از انگشتان دست تجاوز نکرد. نمونه دیگر این بردباری و بلوغ، سکوت توأم با پشتیبانی بزرگترین روحانیون نجف در برابر اعدام شیخ فضل اله نوری، یکی از بزرگترین مجتهدین ایران به دستور دادگاه انقلاب و آن هم به دست یفرم خان ارمنی رئیس امنیه دولت مشروطه است. وقتی مجتهد نود ساله ملاقربانعلی زنجانی بار دیگر فتوا به شورش مسلحانه در برابر مشروطه دوم داد، روحانیون نجف از یک سو مدبرانه رأی به ارتداد او داده واز سوی دیگر به دولت مشروطه متذکر شدند که رفتار مجتهد زنجان ناشی از بالا بودن سن مجتهد و جنون پیری است و بهتر است که تنها به تبعید و خانه نشینی او بسنده کنند. همه این رویدادها و واقعیات تاریخی بر این گواهی دارند که بیشتر روحانیون و اشراف قاجار دربرابر سیرنیرومند شهروندی، قانون گرایی و آزادی تسلیم شده و اینک تنها کوشش در مهار یا هماهنگی با این سیر شتابنده تاریخ را دارند. پس نگاه به این برهه مهم تاریخ ایران از تنگــنای ستیز میان روحانیون و دربار به عنوان دو نیروی یکپارچه و غیر سیٌـال در بهترین حالت ساده اندیشانه است.

نیروی نوپای نواندیش، اصلاح طلب و قانون گرای سدة نوزدهم از دل دونیروی سنتی ایران، یعنی شاهزادگان، مستوفیان و میرزایان قاجار وپاره ای ازخان های ایلات و عشایر از یکسو و روحانیون و متفکران دینی از دیگر سو زاده شد و با بازگانان و سوداگران شهروند ایران همراه شد و انقلاب مشروطه را آفرید. انقلاب مشروطه و دست آورد بزرگ آن، قانون اساسی، یک دگرگونی رادیکال در تاریخ ایران است. قانون اساسی مشروطه یکی از گران بها ترین و دموکراتیک ترین اسناد تاریخ ایران است که اگرچه خودرا در فرم مشروطه پادشاهی محــدود می کند، اما سند مهمی برای ایجاد یک دولت قانون گرا، سکولار، دموکراتیک و مدرن در برابر جامعه ایران و نسل های آینده قرار می دهد.

به تاریخ و دستاوردهای آن از دیگاه توانایی های جامعه کنونی بشری نمی توان نگریست. چنین نگرشی همه تاریخ را پلید و ارتجاعی و ضد مردمی و ازآن گذشتگان دانسته و آغاز "تاریخ پیشرو و مردمی" را با تأسیس فلان حزب سیاسی که برنامه سیاسی و اجتماعی آن مورد قبول صاحب آن نگرش است، پیوند می دهد. بیهوده نیست که در اتحاد شوروی پس از پیروزی بلشویک ها تاریخ روسیه باز نویسی شد و رویدادها و شخصیت های نامطلوب از متن تاریخ حذف گردیدند. همین روش را شرق شناسان شوروی به فرهنگ تاریخ نکاری در ایران به ارمغان آورده و حتی تاریخ دوره معاصر ایران را نیز به سبک و سلیقه طبقاتی خود باز نویسی کردند.

نتیجه نگرش به تاریخ معاصر ایران از این دیگاه تنگ و ساده اندیشانه این است که چون اینک ما به برتری جمهموری پارلمانی بر اشکال دیگر اداره جامعه پی برده ایم، پس باید تاریخ را هم از قیف تنگ داوری های امروز خویش رد کنیم. این چنین نگاهی به تاریخ، دمیدن شیپور از سرگشاد آن است.

جمهوری در سده گذشته و نقش آن در تعیین شناسنامه جمهوری خواهان امروز
در این جای گفتگو نیست که نو اندیشی، مدرنیته، دموکراسی و سکولاریسم مهمترین مبانی جنبش آزادیخواهانه و پیشرو در تاریخ یکصد وپنجاه سال گذشته ایران بوده است. اشتباه گروهی از جمهوریخواهان امروزی دراین است هواخواهی از فرم اداری و سیاسی جمهوری را در درازای تاریخ معاصر و در روزگار کنونی با با این جنبش یکی دانسته و تاریخ معاصر را به کشاکش میان سه خانواده دربار، روحانیت و جمهوری خواهان خلاصه می کنند. جدا از اینکه این داوری بر یک مبنای نادرست فکری استوار است، از دیدگاه تاریخ نیز کمترین آشنایی با رویدادها و حقایق ندارد.

یکی از هواداران این اندیشه چنین می نویسد: « ازمشروطه به این سو نیروی دیگری و هرزمان رساتر برآمدداشته که قدرت سیاسی را نه برای شاه میخواسته نه برای دین» و « دست کم از یک قرن پیش ما شاهد شکل گیری و حضور گروه ها، احزاب و محافلی مستقل از دربار و روحانیت هستیم که خواهان مراجعه به آرا مردم و مشارکت آنان در تعیین سرنوشت خویش اند» نویسنده سپس می افزایند که این نیروها که بند ناف اتحاد جمهوریخوان به آن ها بسته است، جز در سه دوره کوتاه، فاصله « سی تیر تا بیست و هشت مرداد، نخستین ماه های پس از انقلاب بهمن و در روزهای خوش بعد از دوم خرداد هیچ گاه لذت به پس نشاندن حریفان قدار را به چشم ندیده اند.» 13

نخست صحت این داوری را بررسی کنیم که آنچه را که نویسندة محترم خانواده بزرگ سوم تاریخ معاصرایران می دانند تا چه پایه به "مراجعه به آرا مردم" باور داشته اند. آشکار است که بخش بزرگی از این خانواده بزرگ که به بنا به روایت همان نویسنده شامل احزاب و گروه های چپ ایران است، دستکم تا این سال های اخیر یا به دولت شورایی باور داشته و یا اراده حزب طبقه کارگر را با منافع عموم مردم مترادف می دانسته است.

دموکراسی ناقص دوران مصدق نیز به رغم کارشکنی ها و دشمنی یکی از بزرگترین اعضای این خانواده، یعنی حزب توده ایران و دربرابر توطئه چینی یکی از غیردموکراتیک ترین مجالس تاریخ ایران، مجلس هفدهم به دست آمد. جامعه ایران این آزمون بزرگ تاریخی را مرهون استواری دکتر مصدق در حمایت از حکومت قانون و پشتیبانی شجاعانه توده مردم از دولت اواست. نه در واپسین روزهای پس از قیام سی تیر که کوشش شاه در برکناری مصدق شکست خورده بود و نه در روزهای توفانی پس از بیست و پنجم مرداد که شاه ایران را ترک کرده بود، کوچکترین اقدامی از سوی دکتر مصدق و یاران او برای پایان دادن به سلطنت و تشکیل جمهوری صورت نگرفت. حتی پس از خروج شاه از ایران وی از راه دکتر حسین خطیبی (رئیس دفترمصدق و بعدها رئیس شیروخورشید سرخ) به شمس پهلوی پیغام فرستاد که اعضای خانواده پهلوی از هر گزندی درامان اند و «اعلیحضرت که برای رفع بیماری به خارج رفته اند به زودی باز خواهند گردید.» 14 شایعات مربوط به تشکیل شورای سلطنت به ریاست علامه دهخدا به منظور لغو سلطنت نیز جز یک جعل تاریخی بیش نیست. فراموش نکنیم که این دکتر مصدق رئیس دولت همان مصدق نماینده مجلس چهارم است که از بزرگ ترین مخالفان شکستن قانون به بهانه ایجاد امنیت و انتقال قدرت از قاجاریه به جمهوری رضاخان و یا پادشاهی رضاشاه بود. مصدق و یارانش، درست یا نادرست، بیش از هرچیز هوادار حکومت قانون، محدودیت حقوق پادشاه و اجرای قانون اساسی بودند. بند ناف او به انقلاب مشروطه، قانون گرایی، مدرنیته و اصلاحات بسته بود. چگونه و با کدام داوری و به استناد کدام رفتار تاریخی می توان مصدق شهروند و قانون گرا و هوادارانش را در یک خانواده بزرگ در کنار خالوقربان و احسان اله خان نشاند و سپس نتیجه گرفت که اتحاد جمهوریخواهان امروزین ازاین خانواده بزرگ برخواسته است؟

در درازای تاریخ معاصر، هواداری ازجمهوری (که صاحب این قلم نیزبه آن باوردارد) و یا مخالفت با آن با پذیرش یا دشمنی با اندیشه دموکراسی، سکولاریسم، پیشرفت و حقوق بشر مترادف نبوده است. به عکس، بسیاری از بزرگترین نواندیشان و تجدد خواهان ایران از پیش درآمد جنبش نوآوری و انقلاب مشروطه تا سال های اخیر، درست یا نادرست به محدود کردن حقوق پادشاه، اجرای قانون اساسی انقلاب مشروطه و حکومت پارلمانی باورداشته اند. آخوند زاده، طالبوف تبریزی، تقی زاده، کسروی و مصدق تنها چند نمونه آنند.

موضوع جمهوری به عنوان فرم دلخواه اداره جامعه درچند برهه تاریخی در ایران به عنوان جایگزین پادشاهی عنوان شده است و در همة موارد نیز طرح جمهوری به امید جستجو برای یافتن بهترین فرم تحقق دموکراسی نبوده است. همه این برهه های تاریخی نیز در هنگامی است دولت پادشاه وقت با بن بست و بحران روبروست. نخستین موج جمهوری در برابر پادشاهی در سال های پایانی دولت قاجاران است. شورش نیروهای جنگل که به تشکیل جمهوری گیلان انجامید، نخست با اندیشه های اتحاد اسلام آمیخته بود و پس از تشکیل جمهوری جنگل به تدریج زیر نفوذ حزب نوبنیاد کمونیست ایران و نیروهای بلشویک قرار گرفت و دولت سویت گیلان بر جای جمهوری گیلان نشست. این تجربه نوپا هیچ بارتاریخی ارزشمندی برای آزمون جمهوری خواهی و توسل به آراء مردم به دنبال نداشت. جمهوری گیلان احسان اله خان به داوری مردم باورنداشت و خالوقربان پس از جدا کردن راه خود از میرزا کوچک خان، فرماندهی فوج چریکی در ارتش نوبنیاد ایران را پذیرفت. با ابن حال، نیرومندترین جریان جمهوری خواهی این دوران نه در گیلان، آذربایجان و خراسان، بلکه در تهران و درمیان جمعی بود که بعدها بسیاری از ایشان به بانیان و کارگزاران مهمترین ارگان های شهروندی در دولت پهلوی تبدیل شدند.

زمینه پیدایش فکرجهمهوری در این برهه مهم تاریخی چنین بود: جامعه ایران که به پادافرای یکصد و پتجاه سال پادشاهی شاهان پُر زاد و ولد قاجار و تاراج داروندار مُـلک و ملت به دست هزاران شاهزاده و ارباب جمعی ایشان، تهیدست و ناتوان شده بود، در واپسین اتقلاب مشروطه دستخوش ستیز داخلی و افزایش رقابت روسیه تزاری و بریتانیای کبیر گردید. از یکسو، دولت مشروطه با همة محدودیت هایش در گسترش آزادی و اجرای اصلاحات می کوشید و از سوی دیگر در هر گوشه ایران، روحانیون مشرعه طلب، آخوندهایی که مشروطه و قانون را با منافع خویش ناسازگار می یافتند، خودکامگان محلی و سران عشایری که مشروطه و قانون را دشمن رفتار سنتی و منافع دیرپای خویش می دیدند و پاره ای از شاهزادگان قاجار به رهبری برادران محمدعلی شاه مخلوع سر به طغیان برداشته و روزگار را بر دولت اصلاح طلب مرکزی سیاه کرده بودند. در کمرکش این آشفته روزگار، جنگ جهانی اول آغاز شد و درپی آن، ایران پهنه تاخت تاز نیروهای نظامی روسیه و بریتانیا از یکسو و عثمانی و آلمان از دیگرسو گردید. در پایان جنگ جهانی اول، از تن نوپای مشروطه جوان ایران جز نیمه جانی باقی نمانده بود. خزانه خالی، جامعه ویران، دولت بی سازمان و کشور بی راهبر.

درهمین روزگار است که بزرگترین همسایه ایران دستخوش انقلاب و جنگ داخلی گشته و دولت نوپای شوروی و جمهوری های آسیایی آن جایگزین روسیه تزاری می گردند. در همسایگی غربی ایران، گروهی از افسران ارتش پیشین عثمانی سازمان ترک های جوان را ساخته و زمینه تشکیل جمهوری ترکیه را بر خرابه دولت شکست خرده عثمانی فراهم می سازند. اقبال به الگوی انقلابی شوروی و یا نگاه به الگوی جمهوری اروپایی که در ترکیه در شرف تشکیل بود، درمیان نوآوران و اصلاح طلبان ایران بالا گرفته وبسیاری را به سوی خود کشید. درآن شب سیاهی که دولت مشروطه ورشکسته و خزانه خالی، مجلسیان خانه نشین یا فراری، امنیت رخت بربسته و مردم برای نان شبی عاجز بودند، جامعه درتب بامدادی سپید می سوخت و رهیافتی را آرزو می کرد. این امید به روزگار بهتر به پایه ای بود حتی کودتای سوم اسفند و ورود نیروهای قزاق به پایتخت و امنیت پس از آن با اقبال جامعه روبرو شد.

یکی از آثار این دگرگونی ها پیدایش اندیشه تشکیل جمهوری در ایران پس از کودتای 1299 و در واپسین سال های پادشاهی احمد شاه قاجاربود. فکر جمهوری از سوی روزنامه ها و احزاب و گروه هایی با دیدگاه هایی کاملا متضاد ارائه می شد. یکی از مهمترین نیروهای هودارا جمهوری گروهی از نمایندگان مجلس اند که درهمان سال های زمزمه تغییر سلطنت، فرقه دموکرات مستقل ایران را تشکیل داده و روزنامه تجدد را منتشر می کنند. فراکسیون تجدد در مجلس همراه با نمایندگان فراکسیون های سوسیال اجتماعیون (سوسیال دموکراسی) و بسیاری از روشنفکران بیرون از مجلس نیروی فعال جمهوریخواهی به شمار می روند. اما برخلاف داوری های امروز، طیف هواداران جمهوری از پیشینه های کاملا گوناگون برخواسته و بند ارتباط بسیاری از ایشان همان تجددخواهی، اصلاحات طلبی و قانون گرایی انقلاب مشروطه است. مثلا شیخ العراقین زاده، مدیر روزنامه تجدد و رهبر فراکسیون فرقه دموکرات مستقل و برادرش، شیخ زین العابدین رهنما، نویسنده و روزنامه نگار معروف و مترجم قرآن، هردو ایتدا معمم و فرزندان شیخ العراقین از بزرگترین فقهای ایرانی ساکن نجف و نوادگان شیخ زین العابدین مازندرانی اند. شیخ العراقین زاده بعدها عبا و عمامه را کنار نهاد و با نام رضا تجدد، قاضی و معاون وزارت دادگستری شد. از شمار دیگر هواداران جمهوری در این روزگار به این نامها می توان اشاره کرد: آقا شیخ یحیی کاشانی، روحانی مشروطه خواه تهران؛ آقامیزا هادی حائری، فرزند شیخ نعمت الهی که پس از کنار نهادن رخت روحانی رئیس اداره بازرسی وزارت معارف شد؛ اقبال آشتیانی، پژوهشگر سرشناس؛ حسین عدالملک دادگر، بعدها رئیس مجلس؛ سرکشیک زاده (کاظم اتحاد)، روزنامه نگار؛ دبیراعظم بهرامی، رئیس دفتر رضاخان سردار سپه، نویسنده و نظریه پرداز سکولاریست آغاز دولت پهلوی؛ تدین، عارف قزوینی و بسیاری دیگر. آشکارا پیداست که برخی از هواداران جمهوری در این برهه چه بسا به صرف مخالفت قاجار به جمهوری روی آورده باشند. مخالفان جمهوری نیز دربرگیرنده طیفی گونوگون اند. یک سوی آن ها خالصی و فرزندش خالصی زاده و جمعی از واپس گراترین آخوندهای ایران و بسیاری از اشراف قاجار اند و در سوی دیگر کسانی چون سید حسن مدرس، دکتر محمد مصدق، شاهزاده عباس اسکندری، میرزاده عشقی، رحیم زاده صفوی و فخرالدین شهاب قراردارند. دیوار میان جمهوری خواهی یا دوام مشروطه پادشاهی نیز از کاه و گل است نه ساروج. آدم ها از یک سوی آن به سوی دیگر می روتد. نمونه آن ملک الشعرای بهار است که گاه هوادار و گاه مخالف جمهوری بود ویا علی اکبر داور که از نخستین اعضاء و فعالین حزب دموکرات بود و نخست به سلک هواداران جمهوری پیوست ولی در مجلس پنجم با مدرس در مخالفت با جمهوری هم آوا گردید. همین علی اکبر داور بود که پس از آغاز دوره پهلوی بنیان گذار و پرورندة عدلیه و سپس دادگستری جدید ایران شد و به یاری ده ها تن از قاضیان و حقوق دانانی که از دل روحانیت برخواسته و به تدریج عبا و عمامه را به کنار نهاده بودند و تنی چند که همچنان در لباس روحانی به دادگستری سکولار باور داشتند به سیادت هزارساله قاضیان شرع پایان داد و نظام قضایی سکولار را بر ایران استوار ساخت.

خلاصه کلام اینکه دستکم از آغاز انقلاب مشروطه تا تشکیل دولت پهلوی، با اینکه جامعه ایران دوبار دربرابراختیار تاریخی برای پایان دادن به پادشاهی قرار گرفت (پائین کشیدن محمدعلیشاه از پادشاهی و رأی به پایان پادشاهی قاجار)، در هیچ یک از این دو آزمون تاریخی فرم حکومت به موضوع اصلی گفتگو پیرامون سرنوشت آینده ایران و تحقق آرمان های پیشرو و آزادیخواهانه ارتقاء نیافت.

اندیشه پایان دادن به پادشاهی و تشکیل جمهوری برای دومین باردر همان روزهای پس از ورود نیروهای متفقین به ایران سربلندکرد. رضاشاه دوروز پس از آغاز حمله متفقین به ایران در شهریور 1320، سیاستمدار کهنه کار و خانه نشین شده، محمدعلی فروغی را به شتاب به نخست وزیری گمارد تا شاید درایت و سیاستمداری او تاج و تخت وی را نجات بخشد. اما خاطرات پاره ای از چهره های سیاسی آن روزگار، اسناد وزارت خارجه بریتانیا و گزارشهای سفیرکبیرشوروی درایران به مسکو براین گواهی دارند که نیروهای اشغالگر متفقین در آغازکار در اندیشه تشکیل جمهوری درایران بوده اند. رویدادهای پسین، درستی این اسناد را نشان می دهند که متفقین دستکم در روزهای نخست دراندیشه تغییر حکومت ایران بوده اند. موضوع تغییر رژیم از پادشاهی به جمهوری را اسمیرنف سفیر کبیر شوروی و بولارد وزیر مختار بریتانیا در ملاقات با فروغی در روز دهم شریور به اطلاع او می رسانند. مذاکرات نمایندگان بریتانیا و شوروی با فروغی و سهیلی وزیر خارجه چهارده روز به درازا کشید. یادداشت های هاروی، منشی ایدن، بر این گواه است که وزیر خارجه بریتانیا نخست در پی برکناری رضاشاه و گزینش شاهزاده حمید میرزا، فرزند محمد حسن میرزا، برادر و ولیعهد احمدشاه قاجار بوده و تنها پس از پی بردن به اینکه "شاهزاده جوان حتی یک کلمه فارسی نمی دانسته" از این اندیشه صرفنظرکرده وپه پذیرش ریاست جمهوری موقت از سوی فروغی گرایش می یابد. فروغی که پذیرش چنین ریاست جمهوری را از نخست وزیری رضاشاه که آن را به اکراه پذیرفته بود، فروتر می دانسته، از قبول این مقام سر باز زده و بر دوام قانون اساسی و پادشاهی مشروطه اصرار ورزد. دولت شوروی، محمدساعد مراغه ای را که در آن هنگام سفیرکبیرایران درمسکو بود برای ریاست جمهوری پیشنهاد می کند. نام مجید آهی نیز درمیان کاندیداهای ریاست جمهوری آمده است. سرانجام به دلیل عدم تفاهم متفقین ومخالفت فروغی با جایگزینی یکی از شاهزادگان به جای رضاشاه و یا گزینش شاهپور غلامرضا به شاهی (و فروغی به نیابت سلطنت او)، متفقین با اکراه پادشاهی محمدرضا پهلوی را پذیرفته و او برجای پدر به تخت شاهی می نشیند.

استعفای رضا شاه و آغاز پادشاهی محمد رضاشاه در روز 25 شهریور آن سال روی داد و با این حال هنگامی که هیئت مؤسس حزب توده ایران در هفتم مهرماه همانسال در منزل سلیمان محسن اسکندری نخستین نشست خودرا برگذار و اعضای کمیته مرکزی موقت را انتخاب کرد، کمترین اشاره ای به جمهوری نمی کند. حتی پس از تشکیل کنگره حزب و اعلام برنامه حزب، کمترین گریزی به جمهوری و دولت پارلمانی نیست. در درازای دوازده ساله دموکراسی ناقص نیز موضوع جمهوری جایگاه خاصی درمیان هیچ یک از نیروهای سیاسی ایران نمی یابد.

تنها درکشاکش انقلاب بهمن موضوع انتقال قدرت از مشروطه به جمهوری به موضوعی جدی تبدیل شد. شاپور بختیار دربرابر توصیه تنی چند از نزدیک ترین یارانش از جمله نصرت اله امینی15 دراعلام جمهوری مقاومت کرد و پس از انقلاب بهمن، امام خمینی و یارانش، به یاری حزب توده و پاره ای دیگر از گروه های چپ، جمهوری اسلامی را به عنوان مدینه فاضله بر جامعه ایران استوار کردند که البته پیروان بازگشت به مشروعه شیخ فضل اله نوری به این نیز بسنده نکرده و با کشتار و سرکوب مخالفان، رخت جمهوری اسلامی را بر قامت ولایت مطلقه و مشروعه فقیه کردند.

جای تردید نیست که گفتگو پیرامون جمهوری پارلمانی به عنوان فرم دلخواه دموکراسی یک موضوع مهم سیاسی است. با این حال اگر از بگومگوهای سیاسی میان هوادران پادشاهی مشروطه و جمهوری خواهان در شهرها و رسانه های گروهی در خارج از ایران بگذریم، این چالش هرگز به موضوع اصلی گفتمان جامعه تبدیل نشده است. به علاوه نه در درازای تاریخ سنت نواندیشی، مدرنیته، دموکراسی و سکولاریسم با جمهوری خواهی مترادف بوده و نه در روزگار کنونی، کوشش برای برقراری دموکراسی سکولار وگشودن راه پیشرفت اقتصادی و گسترش عدالت اجتماعی در ایران فردا در پذیرش فرم حکومتی جمهوری خلاصه می شود. به باورمن کوشش در بازنویسی تاریخ به انگیزه تعیین هویت برای یک جریان معین سیاسی، کاری بس اشتباه آمیزاست. کوشندگان دموکراسی سکولار و پیشرو درایران امروز باید یک سوی هویت و شناسنامه خویش را در کوشش ها و اندیشه های آغازگران و ادامه دهندگان تجدد خواهی، دموکراسی و سکولاریسم دریکصد و پنجاه سال تحول تاریخ معاصر و هزارو اندی سال سنت خردگرایی درایران جستجوکنند ونه در گفتمان پیرامون فرم اداره حکومت. سوی دیگر این برگ شناسنامه به آموزش و توشه برداری از دگرگونی های شگرف جهان کنونی در روزگار انقلاب ماورای صنعتی و پیدایش جامعه فراملی و پیوند یافتن با کاروان پُـرشتاب تمدن نو بستگی دارد.

محمد امینی

بیستم سپتامبر 2003

________________

1- در ماه های اخیر چندین نوشتار دراین زمینه پخش شده که مهمترین آن ها نوشتار سه بخشی آقای فرخ نگهدار زیر عنوان «بحث پیرامون هویت و ماهیت اتحاد جمهوریخواهان» و نوشتار آقای ناصر رحیم خانی زیر عنوان «پیشینة تاریخی جمهوریخواهی درایران» است. نوشتة بالا بیشتر به نوشتار آقای نگهدار اشاره دارد و به نوشتار آقای رحیم خانی در روزهای آینده خواهم پرداخت.

2- نوشتار آقای نگهدار زیر عنوان «بحث پیرامون هویت و ماهیت اتحاد جمهوریخواهان».

3- همانجا

4- روزنامة تجدد ارگان فرقه دموکرات مستقل و تجدد نام فراکسیون این فرقه در مجلس بود.

5- به باور شیعة دوازده امامی پس از درگذشت یا شهادت یازدهمین امام، محمد این حسن عسکری، فرزند او امام قائم یا امام زمان از انظلر غایب گردید و دراین غیبت از راه چهار نایب با مریدان خویش تماس داشت. آخرین نایب او علی ابن محمد سمری پس غیبت صغرای 69 ساله امام دوازدهم به مریدان پیغام داد که امام حجت تا دیرزمانی در غیبت خواهد بود و به این گونه غیبت کبری آغاز شد که اینک نیز ادامه دارد.

6- کتب چهارگانه نخستین در فقه شیعه.

7- شاه اسماعیل بیشتر نه طایفة قزلباش را متحد ساخت و این گروه متحد شده را بعدها شاهسون نامیدند.

8- تولائیان یعنی کسانی که به ولایت امام علی افتخار می کنند و تبرائیان یعنی آنها که از سه خلیفه پیش از خلافت علی بیزاری یا دوری دور می جویند.

9- مراد خواندن شهادت بر ولایت علی در خطبه اذان است.

10- عالم آرای شاه اسماعیل، ص 60

11- فارسنامة ناصری، ص 90

12- نوشتار آقای نگهدار زیر عنوان «بحث پیرامون هویت و ماهیت اتحاد جمهوریخواهان».

13- همانجا

14- جملة منسوب به مصدق از خاطرات نصرت اله امینی است.

15- نصرت اله امینی وکیل و قاضی دادگستری، از یاران مصدق واز بنیانگذاران جبهة ملی ایران است. در دورة زمامداری مصدق نخست رئیس بازرسی نخست وزیری و سپس شهردار تهران بود. پس از کودتای بیست و هشت مرداد وکیل شخصی دکتر مصدق بود و بارها بازداشت و زندانی شد. پس از انقلاب 57 استاندار فارس شد و در فروردین 58 در اعتراض به رفتار غیر قانونی دادگاه های انقلاب استعفا داد. ایشان پدر نویسندة این مقاله اند.
m.amini@cox.net



مطلب‌های دیگر از همین نویسنده در سایت آینده‌نگری:


منبع:


نسخه‌ی چاپی ارسال اين مطلب به دوستان


[نظر دهید]    [تعداد نظرهای ثبت شده در پیوند با این مطلب: 5] 


.

با عرض سلام خدمت آقای امینی گرامی، این نامه را برای شما می نویسم تا از درد من از این به اصطلاح آپوزیسیون آگاه شوید و از شما انتظار دارم که در رادیو تلویزیون های پر بیننده و شنونده و سایت ها و نشریه های پرخواننده تر بیشتر حضور پیدا کنید. اثری که شما می توانید داشته باشید خیلی بیشتر از من و من های تنهایی است که از دست برخی ها به تنگ آمده ایم. لطفا وقت بگذارید و به عرائض اینجانب که در زیر آمده است توجه بفرمایید. سپاسگزارم. کار ما بکجا کشیده شده است که سایت اخبارروز بیشرمانه اجازه می دهد که تفکرات تجزیه طلبانه در سامانه اش چاپ شوند و ابایی هم نداشته باشد که نظردهندگان تجزیه طلبش حتی دکتر مصدق و ستارخان، دو قهرمان ملی ما را همتای استالین بشمارند!!!! ما نظردهندگان سالهاست وقت زیادی گذاشته و می گذاریم تا با با نشر افکار تجزیه طلبانه در این سایت و وارونه نویسی تاریخ معاصرمان مبارزه کنیم. مرتب سانسور می شویم ولی با سماجت و بازی با الفاظ به مقابله می پردازیم و ادامه می دهیم. باور نمی کنید، خودتان با نام مستعار چند نظر مخالف جهت آنها بزبان ساده و زبان علمی برایشان بفرستید و نتیجه را مشاهده کنید. کارد دیگر به استخوانمان رسیده است چون مرتب این سایت همان دروغها و افکار تجزیه طلبانه را بصورت مقاله ها و نظرات چاپ می کند و ما با مطالعه بیشتر با انها مقابله می کنیم ولی زورمان نمی رسد. اینست که اینبار اخبارروز انقدر شورش را درآورده است که چاره ای برایم نمانده بجز آنکه به شما پناه بیاورم. لطفا کاری کنید که موثر واقع شود و ما را از خستگی دربیاورید. آقای امینی عزیز، مایلم توجه جنابعالی و آقای دستمالچی و همه فعالان سیاسی عاشق ایران و شهروندان ایرانی را چه جمهوریخواه و چه پادشاهی خواه به مقالات و نظرات داده شده به آنها جلب کنم. امیدوارم که برای حفظ منافع ملی ایران شما، حزب مشروطه ایران و جبهه ملی ایران در یک صف قرار گرفته و با احزاب و گروههای سیاسی بظاهر ایرانی مقابله ای جانانه کنید. کشور در اوضاع خطیری بسر می برد و مسئولیت عظیمی بدوش همگی شما ایراندوستان است. خواهشمندم بدون رودربایستی و با شهامت، همگی شما دوستان، احزاب و گروههایی را که ایران بربادده هستند را با بردن نام و نشانشان به چالشی جدی بکشید. جنبش سبز به مذاق هیچکدام از اینها خوش نیامد چون بدنیا نشان داد که برای این رژیم فرق نمی کند که ما مرکز نشین باشیم یا حاشیه نشین، هر کسی کوچکترین مخالفتی با این رژیم منحوس کند سرکوب می شود. لطفا لینکهای زیر را بررسی نموده و با همکاری دوستانتان کمپینی علیه این نوع مبارزه علیه رژیم که در حقیقت مبارزه علیه یکپارچگی ایران است را آغاز کنید. من دو نظر را از میان نظرات داده شده به این مقالات ضمیمه می کنم تا درجه حرارت بدستتان آید. در مجموع سخن از 4 مقاله است که مشتی از خروارست ولی آنچه اینبار تفاوت می کند جدالی است که بین چهار مقاله نویس در رابطه با مقاله هایشان در ستون نظرات مقاله احد واحدی درگرفته است. لحن خشونت آمیز و ایران ستیزی دکتر حسین یحیایی و احد واحدی و سیروس مددی نسبت به مقاله نویس عباس مقدم واقعا هشدار دهنده به ما باید باشد که کاری هم اکنون کنیم و مبارزه علیه ایران ستیزان را به گونه ای جدید آغاز کنیم تا موثر باشد.با تشکر از زحماتتان. 1. مقاله آقای عباس مقدم و نظرات داده شده در این دو لینک است:- http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=34165 http://www.akhbar-rooz.com/ideas.jsp?essayId=34165 دو نظر در کنار نظر دکتر حسین یحیایی را در زیر برایتان می اورم تا ببینید که گرداننده سایت چگونه بی شرمانه اجازه انتشار اینگونه نظرات را می دهد:- از : دکتر حسین یحیایی عنوان : نقدی کوتاه بر نقد آقای مقدم جناب مقدم از نوشته و نقد شما سپاسگزارم از اینکه به جنبش مردم آذربایجان در ۲۱ آذر ۱۳۲۴ توجه می شود خوشحالم زیرا سال های طولانی این جنبش عظیم مردم با سیاست های رژیم شاه و شیخ به کناری رانده شده سعی می شد که از تاریخ حذف شود.ولی در رابطه با نقد و اسناد شما باید بگویم هیچکدام آنها جدید و در خور توجه نیستند جمیل حسنلی هم چیز جدیدی به دست نیآورده و یا نخواسته منتشر کند از همه این اسناد مهمتر نامه استالین به پیشه وری است که سال ها پیش منتشر شده است. اینکه استالین فرمان صادر کرده و یا به نیرو های خود دستور داده ربطی به ما ندارد ما حافظ منافع ملی خود در هر شرایطی هستیم آذربایجان خواستار حق و حقوق ملی خود بود که با قانون اساسی مشروطه به رسمیت شناخته شده و از سوی رضا شاه زیر پا گذاشته شده بود من به حوادث آن دوره به تحقیر و ظلمی که به آذربایجانی روا شده بود نمی پردازم تنها یادآور می شوم که هیچ جنبشی با دستورالعمل و فرمان شکل نمی گیرد هر جنبشی بر بستر جامعه ای شکل می گیرد که خواهان تغییر و دگرگونی است جامعه آذربایجان هم از ذهنی و هم از نظر عینی آماده این تغییر بود خیزش توده های دهقانی کارگری در مدت کوتاهی آن را نشان داد بنابرین آذربایجان جزیره دور افتاده ای در یک اقیانوس نبود تجربه انقلاب داشت و بار دیگر خواهان آزادی و حق تعیین سرنوشت بود شما این جنبش عظیم و آزادی خواهی آذربایجان را با فرمان های استالین مخدوش نکنید... ٣٣۰٨۵ - تاریخ انتشار : ۲۵ آذر ۱٣٨۹ از : حامد ایرانی عنوان : پیشه وری بزرگترین سیاستمدارقرن اخیرایران جناب مقدم،۶۵سال گفته های شما دررادیووتلویزیون ومطبوعات رژیمهای شاه وشیخ راشنیدیم.کدام رژیم وابسطه درتاریخ راسراغ داریدکه بتواند اصلاحاتی چون فرقه ی دموکرات درمدت یکسال انجام دهدکه بگفته خارجی های ناظردرآنموقع ازاصلاحات ۱۷ساله ی رضاشاه درآذربایجان بیشتربوده است؟ اگر آمریکا وغرب دربازسازی آلمان وژاپن بعدازجنگ نبودامروزه ازآلمان وژاپن نیزخبری نبود!!!کره جنوبی واسرائیل ووچند ین کشور که به حمایت کشورهای خارجی ساخته شده اند،همین حمایت منتهاازطرف شوروی راشماوابستگی میدانید! ولی بزرگترین اشتباه رهبران فرقه تکیه وزیادی حسابکردن برکمکهای شوروی بوده است که بخاطرمنافع باصطلاح پرولتاریای بین المللی!!!درحساس ترین لحظات فرقه رادرمقابل دشمن تادندان مسلح تنها گذاشتند. ٣٣۰۹۲ - تاریخ انتشار : ۲۵ آذر ۱٣٨۹ از : یونس آذر عنوان : دانشجویان تورک دانشگاه تبریز جناب مقدم شب و روز تمامی مخالفین رژیم دنبال حمایت خارجی هستند تا بلکه از عهده رژیم بر آیند و انگار شما این را موجهه میدانید ولی در رابطه آذربایجان غیر موجهه.منتها امروز ملت ترک آذربایجان میخواهد مساله اش را از بنیاد حل کند .بفرمائید نظری به دانشجویان دانشگاه تبریز در ۲۱ آذر امسال به افکنید.دیوار نویسی گسترده و هماهنگ در دانشگاه تیریز به مناسبت بزرگداشت سالروز تشکیل حکومت ملی آزربایجان یکشنبه ۲۰ آذر ۱۳۸۹ - ۱۱ دسامبر ۲۰۱۰ این بار هم دانشجویان تورک دانشگاه تبریز با وجود همه ی فشارهای وارده و خفقان شدید از سوی دولت جمهوری اسلامی شوونیزم ایران همانند گذشته لرزه بر تن مامورین به اصطلاح آهنین این دانشگاه افکندند. در این دیوار نویسی ها ، شعارهایی از جمله ۲۱ آذر بایرامی قوتلو اولسون ، تورک دیلینده مدرسه ، اویان تورک ، یاشاسین موستقیل آزربایجان و نماد مقدس آی اولدوز و... به چشم می خورد که در اکثر نقاط خوابگاه شهرک امام این دانشگاه نوشته شده است. گفتنی است که همچنین دو روز قبل نیز شعارهایی از جمله ۲۱ آذر آزربایجانین میللی حوکومتی نین قورولوش گونو قوتلو اولسون و... در بخش هایی از دانشگاه تبریز و خوابگاه فجر این دانشگاه به چشم می خورد گویی هر چه فشار ها از طرف سردمداران حکومت فاشیستی زیاد می شود حرکت های زیر زمینی فعالین حرکت مللی آزربایجان نیز روز به روز افزایش می یابد. به امید تشکیل دوباره حکومت ملی و مردمی جمهوری آزربایجان جنوبی. در قسمت ذیل عکس هایی از این شعارها را مشاهده فرمایید: http://www.oyrenci.com/news.php?id=۲۶۹۴ ٣٣۰۰۷ - تاریخ انتشار : ۲۲ آذر ۱٣٨۹ *********************** 2. مقاله دکتر یحیایی و نظرات داده شده به او در دو لینک زیر است. من سه نظر فرستادم که همگی سانسور شدند بجز یکی که در پایین این دو لینک می بینید:- http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=34103 http://www.akhbar-rooz.com/ideas.jsp?essayId=34103 از : به دکتر یحیایی عنوان : اسناد سری ک گ ب بوسیله برخی از دانشگاههای امریکایی خریداری شده اند. آقای دکتر یحیایی، همانطور که جنابعالی می دانید روشی که استالین در آذربایجان و دیگر استان گیلان هم بکار برد. ساختن بیمارستان در رشت برای جذب مردم تبلیغی برای اشاعه کمونیسم بود. پدر بزرگ اینجانب به عضویت حزب توده درآمد و مدالی که از آنها برای خدماتش دریافت کرد را ما بعنوان یادگاری از آنزمان نگاه داشته ایم. این مدال را به موزه ی تاریخ معاصر ایران که پس از فروپاشی رژیم کنونی امیدواریم بنا شود هدیه خواهیم کرد. پس از خروج روسها از ایران پدر بزرگ من دستگیر شد ولی او را بدلیل بیسوادی و جهل آزاد کردند. پس از فروپاشی شوروی پدربزرگم به ترکمنستان و اران که به غلط و به دلائل سیاسی روسها آنرا آذربایجان نامیدند، سفرهای متعددی کرد و درجه عقب افتادگی آنها نسبت به آذربایجان و گیلان و مازندران او را خیلی متعجب کرد. او خاطرات ترکمنها و ارانیها از روسها را تلخ و غم انگیز توصیف کرد. آقای یحیایی، اگر به تاریخ اروپای شرقی بخصوص لهستان و چک اسلواکی و مجارستان ... رجوع کنید و روشهای روسها را در اشاعه کمونیسم با هم مقایسه کنید همانقدر شباهت بین آنها می یابید که اگر شیوه هایی را که روسها در ترکیه با کردها در انجا و استاهای کردستان و آذربایجان و گیلان ما بکار بردند را می یابید. فرمولها چنان شباهتی بهم دارند که جای شکی در مهندسی کردن آنها بوسیله روسها باقی نمی گذارد. آقای یحیایی، پس از فروپاشی شوروی دانشگاههای امریکایی بسیاری از اسناد سری ک گ ب را خریداری کرده اند که امیدوارم شما اجازه بررسی آنها را دریافت کنید و با مطالعه آنها یک بازنگری در دیدگاه تان بعمل آورید. موفق باشید. ٣۲۹٨۱ - تاریخ انتشار : ۲۱ آذر ۱٣٨۹ ****************** 3. مقاله احد واحدی، نظرات داده شده و درگیری و دست به یقه شدن نویسنده و دکتر یحیایی و سیروس مددی با عباس مقدم:- http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=34132 http://www.akhbar-rooz.com/ideas.jsp?essayId=34132 از : عباس مقدم عنوان : پیشنهاد گفتگوی قلمی با آقای واحدی دوست عزیز آقای واحدی، متاسفانه مقاله شما، بسیاری از واقعیت ها را کتمان می کند. من برای کوتاهی سخن، توجه شما را به نکات زیر جلب می کنم: ۱ ـ من در نقد نوشته آقای یحیایی به سه سندی که از آرشیو "کمیته مرکزی حزب کمونیست آذربایجان" در یک کنفرانس بین المللی به اطلاع جهانیان رسید، استناد کرده ام. اسنادی که از اعتبار جهانی برخوردار است. این اسنادنشانگر این است که تشکیل فرقه و قدرت گرفتن آن، از اول تا آخر به دستور مسکو و شخص استالین بوده است. همان طوری که آقای خیرخواه نیز اشاره کرده اند، بهتر است نظرتان را نسبت به اسناد سه گانه بیان کنید. ۲ ـ امروز که پرده از جنایات استالین برداشته شده، و ابعاد تصفیه های خونین وی و قتل عام بسیاری از کادرهای حرب کمونیست شوروی و دیگر احزاب کمونیست مستقر در شوروی و کشتار بیرحمانه زحمتکشان شوروی، بر همگان روشن گشته؛ شما استالین را رها کننده مردم اروپای شرقی می دانید. گرچه به نقش استالین در شکست فاشیسم باید ارج گذاشت، ولی هرگز نمی توان فراموش کرد، آنچه که استالین بر سر اروپای شرقی آورد. شما از استالین فقط فقط بخاطر طمع به نفت شمال و تامین منافع استراتژیک خود، انتقاد می کنید؛ نه چیز دیگر. این نوشته از شما، متاسفانه تصویر یک "استالینیست" را به نمایش می گذارد؛ خوشبختانه چون شما را می شناسم، می دانم که چنین نیستید. ۳ ـ شما در نوشته خود حتی رعایت کوچکترین اعتدال در مورد منتقدین فرقه را هم نکرده اید، و آنان را نادان، عوامفریب و دشمن خطاب کرده اید. در حالیکه خود چشم بر تمامی واقعیت ها و دخالت عمال استالین بسته اید. ۴ ـ با توجه به اختلاف دیدگاهمان، و به اعتبار آشنایی دیرینه ای که نسبت به هم داریم، من پیشنهاد یک گفتگوی قلمی و علنی در مورد "جنبش ۲۱ آذر" را با شما دارم. این گفتگو می تواند در هر کجا که شما تعیین کنید باشد؛ از جمله سایت خود شما، همان سایت آذربایجان. در صورت تمایل می توانید نظرتان را در همین ستون و یا از طریق ایمیل، اطلاع دهید. ٣٣۰۵۵ - تاریخ انتشار : ۲۴ آذر ۱٣٨۹ از : احد واحدی عنوان : گفتگوی پالتاکی در باره شووینیسم فارس، حقوق ملیتهای غیر فارسی زبان، سیستم متمرکز، فدرالیسم دوست عزیز آقای مقدم! ۱ ـ شما از کجا به اسنادی که از منابع مشخص صورت برداری کرده اید، چنین اطمینان دارید؟ ۲ ـ هر نوشته یا مقاله ای قرار نیست که به تمام مسائل موجود جواب بدهد، من هم بطور طبیعی در مقاله ام سعی کرده ام، به الف: ریشه های واقعی نهضت ۲۱ آذر، ب: دستآوردهای دورهء یکساله حکومت دموکراتها ج: اشتباهات اساسی آنها بپردازم؛ حتی برغم بدخواهان اگر فرقه دست ساخت شوروی هم باشد، آیا زمینه های واقعی جنبش دهقانان، جنبش برای آزادی زبان و فرهنگ آذربایجانی، جنبش برای اصلاحات اجتماعی و... در جامعهء ما قبل از روی کار آمدن فرقه وجود داشت یا نه؟ آیا اصلاحاتی که در حکومت یکساله دموکراتها انجام گرفته و بشکل بسیار مختصر در مقالهء اینجانب بازتاب یافته است ، حقیقت داشتند یا نه؟ چرا از اعتراف به حقایق به این روشنی واهمه دارید؟ ۳ ـ شما در فسمت پایانی کامنت خود، مرا به مناظره قلمی دعوت کرده اید! با کمال میل قبول و شدیدا" استقبال می کنم! منتهی دو شرط دارم: الف: من از هرگونه بحث در مورد مسائل مربوط به آذربایجان استقبال می کنم؛ با اینحال چرا گفتگوی ما فقط مربوط به "جنبش ۲۱ آذر" باشد؟ چرا می خواهید مسئله را از وسط شروع بکنید؟ اگر کسی بخواهد نوشته های چند سال اخیر شما را از نظر گذرانده و یک حکم بکند، آن حکم این خواهد بود: شما در تمام نوشته های خود از "شووینیسم فارس" دفاع کرده و ضمن انکار "کثرت ملی در ایران"، با "حقوق ملی ملیتهای غیرفارس" دشمنی کرده اید! شما هرجا فاکتی از نژادپرستان یافته اید آنرا در آرایش جدید عرضه نموده اید. و بطوریکه مستحضر هستید، بنده هم برعکس شما، حقوق ملی را بخش جدایی ناپذیر حقوق دموکراتیک دانسته و از فدرالیسم در جامعهء چندملیتی ایران دفاع می کنم! ریشهء اصلی اختلافات دیدگاهی ما در این نکته نهفته است. من پیشنهاد می کنم بحث را از اینجا آغاز کنیم و به فرقه برسیم. آیا قبول دارید که موضوع گفتگوی پیشنهادی " شووینیسم فارس، حقوق ملیتهای غیر فارسی زبان، سیستم متمرکز، فدرالیسم و..." باشد؟ ب: شما مرا به مناظره کتبی دعوت کرده اید! آیا فکر نمی کنید می توان این بحث را زنده ترکرد. من شما را به گفتگوی اینترنتی در یکی از اتاقهای سراسری پالتاک دعوت می کنم تا با شرکت همهء علاقه مندان به این نوع گفتگوها این مباحثه و مجادله نظری با شما انجام گیرد! ج: آقای مقدم شما هرچند که از ترکان و زبان ترکی متنفرید، ولی مانند برخی ضد آذربایجانیان شوونیست، مانند کسروی و ... زاده آذربایجان هستید و لاجرم قادرید با زبان مادرتان سخن بگویید. آیا حاضرید بحث ما بزبان مادریمان انجام گیرد؟ منتظر جوابتان هستم ٣٣۱۰٨ - تاریخ انتشار : ۲۶ آذر ۱٣٨۹ از : سیروس مددی عنوان : منتظرباشید! خیرخواه عزیز! جعلیات یک دانشمندنمای ترکیست علیه نهضت آذربایجان، فقط شما و عباس مقدم ها را آشفته و شیفته نکرده است. همه محافل آنچنانی- - از رژیم ایران گرفته تا فاشیستهای نژادپرست آریایی، شوونیستهای فارس، شاهپرستان، چپ ستیزان، محافل امپریالیستی و شبکه ارتجاعی روحانیت همه و همه خوشحالند. آن مراجع جهانی که شما و عباس گ. مقدم بآنها استناد می کنید، جز همین محافل نیستند. ترجمه غلط و دشمنانه این باصطلاح «اسناد» توسط محافل معین، جعلیات جمیل حسنلی را مشدد کرده است. دشمنی با آذربایجان، دشمنی با چپ و ... نژادپرستان ترک و فارس را بهم پیوند داده است. من کوشیدم درباره این باصطلاح اسناد و ترجمه های فارسی آنها و تته پته های اخیر جمیل حسنلی مطلب مبسوطی بمناسبت ۶۵ مین سالگرد ۲۱ آذر منتشر کنم، که تلاش ناگزیر برای تامین نان شب مانع شد. حیفم می آید جعلی بودن این اسناد را در بحث با عباس گ. مقدم اثبات کنم. اگر قرار است نادرستی نظری را نشان دهیم، چرا باید اینکار را بجای بحث با پردازندگان این نظریه ها، با مدافعان دست پنجاهم آن اندیشه ها انجام داد؟ اگر قرار است شوونیسم فارس و دشمنان آذربایجان به چالش کشیده شوند، چرا باید بجای «اوریجینال» ها، با نشخوار کنندگان وارد گفتگو شد؟ بنابرین زیاد خوشحال نباشید. منتظر نوشته من - در دو هفته آینده- باشید. تا سیه روی شوند آنانی که در جستجوی اسناد و مدارک برای دشمنی با تاریخ جنبش آزادیخواهانه یک ملت و برای دشمنی با مردم خود و زبان مادرشان، خواب و خوراک را بر خود حرام کرده اند. ٣٣۱۱۰ - تاریخ انتشار : ۲۶ آذر ۱٣٨۹ از : عباس مقدم عنوان : در مورد شرایط آقای واحدی دوست عزیز و گرامی، ضمن سلام ، شما اگر پیشنهاد مرا می پذیرد، چرا شرط می گذارید؟ آن هم شرایطی سخت. در مورد شرایط سه گانه شما، باید بگویم: ۱ ـ گفتگوی زنده و پالتاکی، برای آدمی به سن و سال من که کارهای ساده اینترنتی را هم به زحمت انجام می دهم، ممکن نیست. من تا به حال اسم پالتاک را شنیده ام و از طرز استفاده آن بی اطلاع هستم. ۲ ـ اگر شما گفتگو در مورد وقایع ۲۱ آذر را، از "وسط شروع" کردن می دانید، پس چرا در این مورد مطلب می نویسید؟ اگر ما بخواهیم ابعاد این موضوع را به درستی بررسی کنیم، خود این موضوع به قدر کافی گسترده است. ۳ ـ از این که در مورد من چنین قضاوت می کنید و می نویسید "شما هر چند از ترکان و زبان ترکی متنفرید" ، معلوم می شود که شما نوشته های مرا به درستی نخوانده اید. من گرچه ایران را "کثیرالملله" نمی دانم ولی همانطوری که در نوشته هایم نیز تاکید کرده ام، آموزش زبان ترکی در مدارس را از جمله حقوق فرهنگی مردم آذربایجان می دانم. شاید فرق عمده من و شما این باشد که شما دوست دارید همه مسایل از جمله مسایل فرهنگی را هم، سیاسی کنید. ولی در مورد پیشنهاد شما "بحث ما به زبان مادری مان" باید بگویم که این موضوع به همه ایرانیان مربوط می باشد، و حتما باید به زبان فارسی باشد. ٣٣۱۱۵ - تاریخ انتشار : ۲۶ آذر ۱٣٨۹ از : احد واحدی عنوان : دعوت به بحثِ پایه ای دوست عزیز آقای مقدم! با وجودیکه طی سالهای اخیر خیلی از علاقمندان سایت آذربایجان از ما طلب می کردند که، پاسخ شایسته ای به نوشته های شما بدهیم، بی جواب گذاشتن آنها، علتی نداشت مگر نگهداشتن حرمت دیرینه دوستی بین ما و شما! حال این سد برداشته شده و ما آنرا به فال نیک میگیریم. دیگر محافظه کاری لزومی ندارد، این گوی و این میدان! شما بهرحال از سیاست ماوراء ناسیونالیستی خود که در شعار "یک سرزمین، یک ملت، و یک زبان" خلاصه شده است، دفاع کنید و ما از ضرورت تغییرات اساسی در سیستم متمرکز دلخواه شما در جهت احقاق حقوق ملی ملیتهای ساکن ایران! چرا از بحث پایه ای فرار میکنید؟ تمام نظرات شما در اشکال مختلف آن مثل تمامی مدافعین فرهنگ غالب که بر هیچ فرهنگ دیگری حق حیات قائل نیستند بر این پایه فرار دارد! پس بگذلرید بحث را از جای درست آن شروع کنیم! ثانیا"شما که زبان ترکی را (با اصطلاح خیلی قدیمی که بکار برده اید) فاقد دبیره میدانید که با وجود فقدان خط و دستور زبان، نظیر تمام زبانهای عقب مانده فقط می تواند زبان محاوره باشد نه بیشتر! باشد که در جایی دیگر بنا به مصلحت سیاسی و خیلی کم رنگ حق مسلم هر آذربایجانی علاقمند به یادگیری زبان ترکی (که امروز به هر دلیل زبان مردم این خطه گشته) میدانید که آنرا در مدارس فراگیرد! دوست عزیز دم خروس را باور کنیم یا قسم حضرت عباس را! چگونه زبان محاوره ای عقب مانده ای را (که امروز به هر دلیل زبان مردم این خطه گشته) می خواهید خودش هم تنها به علاقمندان یاد دهید؟ قبول می کنید که این همه فقط تعارف است؟ (تمام تأکیدات از مقالهء شما برداشته شده است) ثالثا" جریان پالتاک چیز عجیب ـ غریبی نیست که اینهمه مشکل می گیرید، به آقا پسرتان بگوئید در عرض ۵ دقیقه می تواند تمام کارش را انجام بدهد؛ در غیر این صورت ما از طریق تلفن برای نصب و کار با آن کمکتان می کنیم! ٣٣۱۴۲ - تاریخ انتشار : ۲٨ آذر ۱٣٨۹ جابجا کردن عمدی نظرات و دروغ در روز روشن گردانندگان سایت اخبارروز: آقای امینی گرامی، من با نام مستعار خیرخواه در ستون نظرات شرکت کردم و پس از مطالعه اولین جواب آقای احدی به دعوت به مناظره آقای عباس مقدم به دبه درآوردنش اعتراض کردم ولی عمدا نظرم را بعد از احد واحدی قرار دادند و به سایت اعتراض کردم ولی با دروغ بارز گفتند که نظر من بعد از نظر احد واحدی بدستشان رسید. اگر اینطورست من چگونه می توانستم بدانم که احد واحدی چه نوشته تا نظر خود را مبنی بر اینکه او از زیر بار دعوت عباس مقدم فرار کرده است را بدانم؟ ********************** 4. مقاله آقای فواد حقیقی و نظرات داده شده در دو لینک زیر با دو نظری که توجهتان را به انها جلب می کنم:- http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=34248 http://www.akhbar-rooz.com/ideas.jsp?essayId=34248 از : جبهه ملی عنوان : ستارخان و دکتر مصدق هم «فارس» بودند؟ ستارخان و دکتر مصدق هم «فارس» بودند؟ آیت الله هایی مثل خمینی، خامنه ای، شاهرودی، گیلانی، زنجانی و نوچه هایشان شمعخانی، موسوی، کروبی، ۵ برادران لاریجانی، .... کجایی هستند، همه «فارس» اند؟ چگونه است که خود «فارس» ها هم اینها را نخواسته و نمی خواهند؟ ملت ایران را به «فارس» و غیر «فارس» تقسیم کردن ریشه در سیاست لنیتی و استالینی دارد که برای توسعه نفوذ خود در دنیا منجمله ایران براه انداختند. آنهایی که به اینترنت دسترسی دارند براحتی می توانند شیوه هایی را امپریالیست های شرقی و غربی مورد استفاده قرار داد و می دهند را مطالعه کنند و ببینند چطور با این سیاست های "تفرقه بیانداز و حکومت کن" مردمانی را که قرنها در کنار هم زندگی کرده و هم سرنوشت بوده اند را بجان هم انداخته اند تا ثروت کشورهایشان را غارت و چپاول کنند. در ایران ما یک ملت هستیم که بیش از ۱۰۰ سالست که برای آزاد سازی خود از زیر یوغ قدرت های بزرگ استعماری مبارزه کرده ایم. دکتر مصدق و ستارخان هر دو ترک بودند و هر دو قهرمانان ملی ما هستند. آنها هیچوقت نه یکپارچگی ایران را زیر سئوال بردند و نه یک ملت بودن ما را. آنها برای آزادی ملت ایران مبارزه کردند. هر وقت کسی جرئت داشت آن دو قهرمان را در ملا عام زیر سئوال ببرد ایرانی بودن خود را در جامعه ایرانی بوضوح زیر سئوال خواهد برد. ٣٣۱۶۰ - تاریخ انتشار : ۲٨ آذر ۱٣٨۹ از : کیهان یوسفی عنوان : تعفن شونیسم جالب است که هر بار افرادی را که ادعای پیشاهنگان حقوق بشر را یدک می کشند بیرحمانه و بدون اسلوب و منطق هر صدای آزادیخواهی را به توپ خرده می گیرند. نهفمیدن ضعفی است که قابل جبران است و می توان با اندکی تلاش این عدم آگاهی را جبران کرد و بتوان فهمید ولی تعمدا نفهمیدن بد دردی است که تنها ریشه در اعتقاداتی دگم و ضد بشری دارد که شونیسم و فاشیسم و رادیکالیسم اسلامی نمونه هایی از این قبیلند. حرکتهای انتحاری و ایجاد رعب و حشت به نفع هر جریانی و علیه دولت مرکزی متدی مردود و ضد انسانی است که مقبول و مورد تایید نیست. که به نظرم آقای حقیقی در آغاز مقاله اشان آن را مدنظر قرار داده اند و همیشه هم ثابت گشته است که جنگ مسلحانه راه کار نبوده و فاکتوری تحمیلی از جانب دولت مرکزی بوده است و البته تفاوت مابین جنگ مسلحانه و بمب گذاری آشکار است. ولی به نظر اینجانب و آنچه از این مطلب برداشت می شود منظور نویسنده ستایش دوران و عصر فئودالی در ایران نیست و کسانی که با اندک دانشی تفاوت میان دوره های گسترش دولت _ ملت و تفاوت آن را دوران ماقبل آن یعنی دوران فئودالی نمیدانند دیگر بماند. درست است که مصدق و ستار خان ترک بوده اند و افتخار ایرانیان یا به مفهوم حقیقی کلمه مرکز نشینان بوده اند البته حساب ستار خان از مصدق جداست ولی باید دانست که استالین هم یک گرجی بود و بیشترین قتل عام گرجیها به دست او و در خدمت شونیسم روسی ودر قالب مارکسیسم روسی بود. آقایانی که ملیتی مثل بلوچ را تنها یک استان فرض می نمایند که جزء ایران است و دیگر هیچ، باید بدانند که ایناند که هنوز هم در خواب اربا رعیتی می زیند و مطالبه حقی همچون مشارکت در امور سیاسی و حق تعیین سرنوشت از بنیانهای اساسی عصر مدرن و جوامع دموکراتیک و پابند به اصول حقوق بشراست کسانی که بتوانند خود برای زندگی خود تصمیم بگیرند نه اینکه دیگرانی که کوچکترین حقی را برای آنها حرام می دانند بیایند و وکیل مدافع حقوق ملیتها شوند. ایران کثیر المله است و ترویج ناسیونالیزمی قومی که حدود صد سال است توسط دول مرکزی به نفع یک ملیت و علیه دیگر ملیتها ترویج می گردد قاعدتا به جایی ختم می شود که نباید بشود واقعیت این است که ناسیونالیزم مدنی و آنهم با در نظر گرفتن حق و حقوق مساوی برای تمام ملیتها و ساکنان آن بدون اعمال کوچکترین احجافی در حق آنان می تواند ثبات ایران را حفظ کند و اگرنه این جدال همچنان ادامه دارد انچنانکه ادامه داشته است. ٣٣۲۰٣ - تاریخ انتشار : ۲۹ آذر ۱٣٨۹
[ دوستدار و خیرخواه ایران و ایرانی]   [ 2010-12-22 02:34:05 ]    []

آقای امینی عزیز، سخنی با شما در رابطه با بخشی از این مقاله شما دارم که می فرمایید، "در دوره پهلوی نیز تاریخ را تاریخ شاهنشاهی می انگاشتند با این تفاوت که درتاریخ ایشان، شاهان، دادگر و جهانگشا و مردم دوست بودند!". من 54 سال سن دارم و دیپلم خود را در زمان شاه گرفتم. در کتب تاریخ دبیرستان بما آموختند که شاپور ذوالاکتاف چرا این نام را بدست آورد. بما آموختند که آقا محمد خان قاجار چطور در کرمان چشمان مردم را از حدقه درآورد و نادرشاه از سر بریده مردم منارها ساخت...ولی هیچوقت بما نیاموختند که شیخ فضل الله نوری و نوه اش کیانوری با هم چه رابطه ای داشتند. از رابطه خانوادگی کیانوری با دکتر مصدق و رابطه پدر بزرگوار شما با آیت الله خمینی هم بتازگی مطلع شده ام. من فکر می کنم که چون شاه از رابطه نزدیکی که بین مخالفانش از اعضاء جبهه ملی گرفته تا مذهبیون و چپ های کمونیست آگاه بود نمی توانست اجازه دهد تا تاریخ 500 ساله شیعه در ایران مورد بحث و بررسی قرار گیرد چون مخالفانش از آن بعنوان دین ستیزی و غرب گرایی هر چه بیشتر شاه استفاده می کردند و مردم را بیش از پیش بر علیه او می شوراندند. مخالفان شاه در مبارزه بین تجدد و سنت چه خدماتی در آنزمان کردند؟ آیا بغیر از اینست که با اینکه می دانستند نقش مذهبیون در تاریخ و سیاست ایران چقدر مخرب بوده است ترجیح دادند عوام آنرا ندانند و بعنوان اهرم فشار بر علیه شاه استفاده کنند؟ مشکل ما تشخیص ندادن مخالفان شاه در تفکیک دین و سیاست و تجدد و مدرنیته نبوده است؟ من یکی از شنوندگان پر و پا قرص شما در صدای ایران هستم و از زحمات شما در روشنگری تشکر می کنم. دوستدار شما
[ دوستدار]   [ 2010-12-20 16:38:31 ]    []

اگر متن با خط دیگری نوشته می شد خیلی بهتر بود.
[ رامین]   [ 2006-02-04 14:23:54 ]    [naz@yahoo.com]

بنده شخصا از مقالات ومطالب جناب امینی در دروس دانشگاهی به عنوان پژوهش و تحقیق و مطالعه ی آزاد استفاده ی زیادی کردم . به این شخصیت و این تفکر آفرین می گویم .
[ علیرضا مرندی]   [ 2005-12-14 08:58:31 ]    [eternalalireza@yahoo.com]

این یک واقعیت است که شکل حکومت نشانگر پیشرفتگی و تحجر آن نیست. یک حکومت سلطنتی همانقدر می تواند پیشرفته یا متحجر باشد که یک حکومت جمهوری. اما آنچه در مورد ایران اهمیت دارد این است که از زمانی که اسعمار بنیاد سلطنت را با شبه سلطنت برخاسته از کودتا جایگزین کرد، بنیاد مکمل سلطنت را نیز نابود کرد . بنا بر تعریف، سلطنت و مذهب دو بنیاد مکملند. تضعیف یکی ، تقویت دیگری است. هیچگاه بنیاد سنتی مذهب در پی نابودی بنیاد سلطنت نبوده. سلطنت همیشه حافظ منافع روحانیت بوده. آنچه در ایران پیش آمد، ایجاد بنیاد مذهبی بود که با بنیاد پوشالی سلطنت کودتائی همخوانی داشته باشد. یعنی حوزه های علمیه دو گروه روحانی می بایست داشته باشند، روحانیت سرسپرده حاکمیت کودتا و روحانیت مخالف خوان این حاکمیت. در حقیقت، بنیاد مذهب نیز با کودتای استعماری رضا خان، عملا نابود شد و مانند بنیاد سلطنت، فقط نامی از بنیاد سنتی را داشت. بنیاد هایی که برای جامعه تکیه گاه و نگهبان بودند، تبدیل به سازمان هایی پوشالی شدند که در خدمت منافع استعمار قرار داشتند. از این زمان زمینه بر اندازی های پی در پی فراهم شد. رضا خان را استعمار آورد و اخراج کرد. پسرش را نیزاستعمار به سلطنت رساند و استعمار اخراج کرد. در همین راستا بود که بنیاد استعماری مذهب، در اختیار تبلیغات استعمار قرار گرفت و چنین حمایت بی قید و شرطی از اهداف کشور های عضو ناتو در ایران نمود. زمانی که بی بی سی تکرار می کرد «آمریکا از شاه حمایت می کند» مدتها بود که براندازی، با نظارت مستقیم هویزر برنامه ریزی شده بود. حضور ارتش سرخ در افغانستان، منطقه نفوذ غرب را دستخوش تحولات عظیمی کرد. کودتا در پاکستان، ترکیه و کودتای پنهان با لعاب «انقلاب» در ایران. متاسفانه آنچه اکثر ایرانیان به آن «انقلاب» می گویند، یک کودتا بود که در پس نارضایتی عمومی انجام شد. به همین دلیل ،اولین کسی که در ایران به صورت رسمی صحبت از «انقلاب» کرد. محمد رضا پهلوی بود!روزی که فعله ساواک در تهران به آتش زدن اتومبیل ها و حمله به ادارات دولتی مشغول بودند، تنها کسی که «صدای انقلاب» را شنید، کسی بود که سخنرانی های فرمایشی استعمار را برای شاه ایران تهیه می کرد، همان که امروز هم برای خاتمی ، خامنه ای، و شرکاة مینویسد که بخوانند. انقلاب تعریف شده و چارچوبه های آن شناخته شده اند. ریختن مردم به خیابانها انقلاب نیست، شورش است. وقتی با استفاده از هیاهوی شورش، براندازی صورت می گیرد، آنرا «کودتا» می نامند.گذشت زمان ثابت کرد که حاکمیت ملایان بر ملت ایران فقط جهت حفظ منافع آمریکا و هم پیمانانش در منطقه ایجاد شده. حاکمیتی که یک نسل را در زندان، در جبهه ها، در اعتیاد و در تبعید به نابودی کشانده. بیائید کودتا را به نام واقعیش بخوانیم.
[ ناهید رکسان]   [ 2005-11-01 08:42:48 ]    []

بنیاد آینده‌نگری ایران



سه شنبه ۸ فروردين ۱۳۹۶ - ۲۸ مارس ۲۰۱۷

محمد اميني

+ یادداشتی پیرامون «آرزوهای محمدعلی شاهی» محمد امینی

+ آرزوهای محمدعلی شاهی محمد امینی

+ گفتگوی ماندانا زندیان با محمد امینی پیرامون «رستاخیز بزرگ سیاسی و اجتماعی ایران» محمد امینی

+ دوست عزيز محمد امينی :  

+ دشنه سوداگران سیاسی در کف خونریز فداییان اسلام محمد امینی

+ به کجا چنین شتابان؟* محمد امینی

+ شکست نیوکان ها و «چرخش» در سیاست های حزب دموکرات کردستان ایران  محمد امینی

+ فسونی به نبین از راستگویی*  محمد امینی

+ گِلایه ای از آقای کورش زعیم محمد امینی

+ یادداشتی بر سخنرانی آقای علی عمویی محمد امینی

+ پایان یک پندار محمد امینی

+ قلندران سرناتراشیده و تمامیت ارضی ایران! بخش دوم  محمد امینی

+ قلندران سرناتراشیده و تمامیت ارضی ایران!  محمد امینی

+ شرمی از مظلمه خون سیاووش!* محمد امینی

+ آن که ناموخت از گذشت روزگار محمد امینی

+ فداییان اسلام و سودای حکومت اسلامی بخش دوم محمد امینی

+ فداییان اسلام و سودای حکومت اسلامی بخش یکم محمد امینی

+ جایگاه مذهب شیعه در تشکیل دولت ملی محمد امینی

+ بغرنج قومی و ملی درایران از افسانه تا واقعیت محمد امینی

+ بغرنج قومی و ملی درایران از افسانه تا واقعیت (بخش دوم)  محمد امینی

+ بغرنج قومی و ملی درایران از افسانه تا واقعیت محمد امینی

+ بغرنج قومی و ملی درایران از افسانه تا واقعیت محمد امینی

+ سخنی با آقای حجاریان محمد امینی

+ گام هایی سنجیده برای جنبش رفراندم محمد امینی

+ شیـّـادی گیسوان بافته، که من عـَـلـَویـَم  محمد امینی

+ تحریم یا شرکت در انتخابات، مسئله این نیست!  محمد امینی

+ وارونه نویسی تاریخ  محمد امینی



info@ayandehnegar.org
©Ayandehnegar 1995