Iranian Futurist 
Iranian Futurist
Ayandeh-Negar
Welcome To Future

Tomorow is built today
در باره ما
تماس با ما
خبرهای علمی
احزاب مدرن
هنر و ادبیات
ستون آزاد
محیط زیست
حقوق بشر
اخبار روز
صفحه‌ی نخست
آرشیو
اندیشمندان آینده‌نگر
تاریخ از دیدگاه نو
انسان گلوبال
دموکراسی دیجیتال
دانش نو
اقتصاد فراصنعتی
آینده‌نگری و سیاست
تکنولوژی
از سایت‌های دیگر


26- سینما بهار

اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
Twitter Google Yahoo Delicious بالاترین دنباله

[27 Jun 2016]   [ هرمز داورپناه]

            


بزرگترین و شاید پر هیجان ترین تفریح بچه ها  در تابستان آن سال که بهروز  به تازگی نه سالش شده بود و می خواست به کلاس چهارم برود رفتن به سینما بود. البته او پیش از آن هم بارها به سینما رفته بود و در واقع یکی از شیرین ترین خاطرات او از دوران "طفولیت" رفتن به سینما با مادرش بود. اما این خاطرات تنها شامل او  و مادر می شد و از بابک در آن ها اثری نبود  چرا که برای بابک  که کودکی پر شور و شر بود و ترجیح می داد در محلی  وسیعتر  از سالون سینما سرگرم بازی و "شیطنت " باشد ، بی حرکت نشستن به مدت دو ساعت در محلی سربسته و تاریک  چندان  لذتبخش  نبود، و همین  امر   نگهداری او را درسالون سینما بسیار مشکل می کرد و باعث می شد که مادر کمتر او را همراه خود به سینما ببرد.

به این ترتیب  اولین خاطراتی که از سینما رفتن در دوران کودکی برای بابک و بهروز باقی ماند ارتباطی به  فیلم های قدیمی تر در جوار مادر نداشت بلکه به آن هایی مربوط می شد که بهروز و بابک همراه با یک فوج از بچه های محله،اما بدون حضور بزرگتر ها،  در تابستان آن سال  در "ًسینما بهار" دیدند.      

       "سینما بهار"  که در آن زمان به تازگی  در میدان تجریش افتتاح شده بود،  در واقع یک حیاط طویل ذوزنقه ای شکل بود که بین دو خیابان که از میدان تجریش آغاز شده و از دو مسیر مختلف به سمت میدان دربند می رفتند قرار داشت.  یکی  از این دو خیابان، ادامۀ همان "ًخیابان جعفر آباد" بود و دومی خیابانی به نام "ثبت"، که ادارۀ ثبت اسناد شمیرانات در آن واقع بود. ضلع جنوبی این حیاط یا سالون سینما را،  که کوتاهتر بود، به  پردۀ سینما اختصاص داده بودند . در جلو آن هم ایوانی کوچک وجود  داشت که بعضی اوقات از آن به عنوان سن برای انجام برنامه های شیرین کاری های تردست ها یا انجام عملیات اکروباتیک یا نمایش های دیگر، که برای جلب بیشتر مشتری ارائه می شد، استفاده می کردند .

 

     در سوی دیگر این حیاط، ساختمانی یک طبقه و نیمه قرار داشت که طبقۀ اول آن در واقع "ًلژ" سرپوشیدۀ سینما بود و در مواقعی که باران  می بارید، پناهگاه همۀ تماشاچیان سینما می شد. در نیم طبقۀ  بالای آن هم دو اتاق وجود داشت و یک اتاقک.  یکی از اتاق ها محل نگهداری حلقه های فیلم های  سینمایی و نیز مکان  استقرار پروژکتوری بود که به وسیله آن فیلم را از میان پنجره کوچکی بر روی پردۀ سینما می انداختند. اتاق دوم که تا اندازه ای   بزرگتر بود  در کنار  پشت بام قرار داشت  و محل استراحت  صاحب سینما و شاید کارمندانی که برایش کار می کردند بود. مالک سینما شب ها در آن جا مستقر می شد و شامش را که از بیرون برایش می آوردند  همان جا  می خورد  و به امور سینما نظارت می کرد. اتاقک هم محل نگهداری ژنراتور برقی بود که به وسیله آن چراغ های تمام سینما را روشن       می کردند و پروژکتور سینما را به کار می انداختند.

 اما بقیۀ این پشت بام در واقع لژ روبازی بود برای  تماشاچی هایی  که بلیط های دوازده ریالی خریده بودند.  در فضای خالی دو سوی اتاق پروژکتور که از طریق آن فیلم ها را نمایش می دادند   چند ردیف صندلی چیده شده بود که تماشاچیان لژنشین می توانستند در صورت تمایل  از آن ها برای تماشای فیلم استفاده کنند.

 

    

  حیاط  سینما به سه بخش تقسیم شده بود با سه درجه بندی "شیش زاری" (شش ریالی)، هش زاری ( هشت ریالی ) و دوازده زاری ( دوازده ریالی)، که صندلی های شش ریالی در چند ردیف جلو  نزدیک پرده قرار داشت و صندلی های ردیف عقب آن از دو سو  به دیوار وصل می شد  تا  کسی نتواند از آن جا به قسمت های عقب تر وارد شود. بخش  هشت ریالی هم به همین ترتیب از قسمت دوازده ریالی  جدا می شد. این سه قسمت هر کدام  در ورودی جداگانه ای   داشتند . اما دوازده ریالی ها که "لژ نشین" به حساب می آمدند پشت بام را هم در اختیار داشتند و می توانستند اگر خواستند به آن جا بروند و فیلم را از آن جا تماشا کنند.

       شب اولی که بچه ها   به "سینما بهار" رفتند، همراه با پدر و مادر بود. شب افتتاحیۀ سینما بود و پدر که ظاهراً یکی از "رجال"   آن منطقه به حساب می آمد  همراه با تعداد دیگری از همسایگان مسن و افراد "متشخص" سایر نقاط تجریش و اطراف آن، که همگی اعم از زن و مرد، جزو "ًرجال"  به حساب می آمدند،  رسماً برای مراسم شب اول به سینما دعوت شده بودند.

      پدر که اصولاً فیلم و سینما را دوست نداشت، و به بهانه های مختلف از سینما رفتن با  خانواده طفره می رفت در آن شب مجبور شد که در این مراسم شرکت کند و خواهی نخواهی  یکی از اولین فیلم های تارزان را ببیند.

البته پدر از دیدن این فیلم چندان بدش نیامد چرا که  با استاندارد های او که نشان دادن  گل و درخت و سبزه بود، و منتهی شدن داستان فیلم به عقد و عروسی، کمابیش مطابقت داشت، و گرچه در انتهای داستان  تارزان و " دختره"  آن طور که پدر دوست داشت در پایانهر فیلمی ببیند به عقد و ازدواج یکدیگر در نیامدند، اما مسیر داستان نشان می داد که این کار دیر یا زود انجام خواهد گرفت  و همین برای پدر کفایت می کرد. و به این ترتیب در آن شب  همه چیز به خوبی و خوشی  و با رضایت پدر پایان یافت.

       اما بابک که از سینما بهار بسیار خوشش آمده بود، هنوز یک هفته از شب افتتاحیۀ  سینما نگذشته بود که به فکر افتاد مجدداً به آن سینما برود، و برای فراهم کردن مقدمات آن به سراغ مادر رفت.

مادر در قسمت آجرفرش حیاط روی یک صندلی راحتی نشسته بود و بافتنی    می بافت و از زیر چشم گلریز را که روی قالیچه ای نشسته بود و با اسباب بازی هایش بازی می کرد می پایید. وقتی بابک موضوع را با او در میان گذاشت مادر که هنوز خاطرات گذشته سینما بردن بابک را فراموش نکرده بود و از  سینما بهار که ...رو باز بود و همه می گفتند بیشتر تماشاچی های آن را بچه های   پر سر و صدا تشکیل می دهند،  چندان  دل خوشی نداشت، نگاهی به او انداخت،  کمی فکر کرد و بعد زیر لب گفت: " من باید این بچه رو نیگر دارم. اون سینمام شلوغه و جای بچۀ کوچیک نیست. با بابات برو!" و به پدر که  کمی آن طرف تر روی صندلی نشسته بود و سیگار می کشید اشاره کرد.

بابک با تردید به طرف پدر رفت و به آرامی  گفت که می خواهد به سینما برود.

پدر نگاهی به دور و برش انداخت و سری تکان داد و پرسید:" مگه تو تازه سینما نبودی؟"

بابک شانه هایش را بالا انداخت: " نه بابا! اون خیلی وقت پیش بود.هفت هشت ده روز پیش!"

پدر پکی به سیگارش زد و زیر لب گفت: " حالا این سینما ...فیلمش چی هست؟"

بابک گفت:" تارزان دیگه. شبیه  همون که با هم دیدیم."

پدر فین فینی کرد و گفت: " اون که تهش ...عروسی نکردن. یعنی توی این یکی هم ... اونا هنوز عروسی نکردن؟"

بابک گفت: " من چمی دونم. من که هنوز فیلمو ندیدم..."

پدر رویش را برگرداند و زیر لب گفت: " خب اگه نمی دونی ... من از کجا بدونم که عروسی می کنن یا نه؟ مثه اون یکی نباشه که مرتیکه یه قولی داد و...رفت پی کارش!"

بابک با عجله گفت:" پی کارش نرفت که! اون هنوز توی جنگله. دختره هم اون جا است!"

پدر باز فین فینی کرد و گفت:" خب پس چرا این همه وقت ...عروسی نکردن؟"

بابک با کلافگی گفت: " من از کجا بدونم؟ خب شایدم کردن!"

پدر باز رویش را برگرداند و زیر لب گفت: " حالا اگه من بیام و... عروسی نکرده باشن چی؟"

بهروز که از فاصله ای به حرف های آن ها گوش می داد به کمک بابک آمد  و گفت: " اونا چند هفته پیش نامزد شدن. تا حالا دیگه حتماً عروسی کردن!"

بابک با تردید گفت: " آره... راس ...می گه."

پدر باز رویش را برگرداند: " نه! تا قول ندی... من نمیام." و از جا یش برخاست و مشغول ور رفتن به یکی از گل سرخ ها که  شته زده بود شد.

 بابک مدتی  به پدر که ظاهراً دیگر هیچ توجهی به او نداشت چشم دوخت و بعد انگار که ناگهان فکری به نظرش رسیده باشد به طرف مادر دوید و زیر لب گفت:"  با بچه ها می ریم!"  

 مادر به آرامی پرسید :" این بچه ها... کی هستن؟ً"

بابک کمی فکر کرد و بعد گفت: " عباس ، ناصر، منصور و نصرت!"

مادر نگاهی حاکی از شک و تردید به او انداخت و به آرامی گفت:"یعنی جنابعالی همین الان با هر چهار نفر تماس گرفتین و اونا گفتن که می خوان به سینما برن؟"

بابک سرش را پایین انداخت و زیر لب گفت: " خب، آره!"

چند لحظه  سکوت برقرار شد و بعد مادر دستی به صورتش کشید و گفت:" اون سه تا بدبخت که آه ندارن با ناله سودا کنن.... اون چهارمی  هم که فکر نمی کنم مادرش اجازه بده ..."  و مشغول شانه زدن موها ی گلریز شد.

بابک که از جواب ملایم مادر کمی دلگرم شده بود فوراً گفت:" پول اون سه تا بدبخت رو خودم می دم . نصرت هم میاد. خودش گفت!" این یکی را راست    می گفت چون بهروز هم از خود نصرت شنیده بود که دوست دارد هرچه زودتر برای دیدن فیلم تارزان  به سینما بهار برود.

مادر کمی فکر کرد و بعد همان طور که به موهای گلریز ور می رفت لبخندی را که بر روی لب هایش آمده بود به زحمت فرو خورد و به آرامی  گفت:"  جناب عالی...  پول از کجا میارین که سه نفر رو مهمون می کنین؟"

بابک فوراً  گفت:"ً دارم!"   و دست در جیبش کرد و آن را تکان تکان داد. صدای برخورد چند سکٌه به هم بلند شد.  

بهروزمی دانست که این صدا  از برخورد دو سکٌۀ یک ریالی نقره و دو سکۀ ده شاهی ( یا پنجاه دیناری ) مسی ایجاد شده است، که  بقیۀ پنج ریالی نقره ای بود که او یک بار  به فاطمه داده بود تا برایشان حلوا ارده بخرد .

مادر نگاهی به او انداخت و لبخند زد و باز به شانه کردن موی گلریز پرداخت . پدر که حالا دوباره روی صندلیش نشسته بود و به سیگارش پک می زد پرسید:    "چقدر پول داری ، پسر؟"

بابک کمی مکث کرد و بعد زیر لب گفت: "خیلی!!"

بهروز گفت:" منم دارم!"  و دستش را بر روی سکه دو ریالی نقره که چند روز پیش برای خریدن آلبالو خشکه  از مادر گرفته بود و هنوز در جیب داشت گذاشت.

پدر سرش را تکان داد و بعد از لحظه ای گفت: "عیبی نداره، اگه پولتون کم اومد، بقیه اش رو من   می دم!"

مادر با تعجب نگاهی به او انداخت و انگار می خواست چیزی بگوید اما منصرف شد. بابک با خوشحالی از جا پرید و گفت:" آخ جون! پس من می رم .... ...بهشون بگم!"ً و از اتاق بیرون دوید.   بهروز هم به دنبالش  رفت.

      عباس، که حالا دوست صمیمی بهروز شده بود، به محض این که  پیشنهاد را شنید از خوشحالی مشغول رقصیدن شد. منصور، شانه هایش را بالا انداخت و سری تکان داد و ساکت ماند، اما رضایتش از صورتش نمایان بود. ولی ناصر، در حالی که انگشتش را در دهان کرده بود و با دندانی که درد می کرد ور      می رفت، گفت:" زکیسه!  ما می خوایم بریم سینما، بابای تو  می خواد پولشو بده!؟"

بابک گفت :"ً اون نمی ده که! من و بهروز می دیم!"

ناصر  چپ چپ نگاهی به او انداخت و گفت: " اونو ... از توی قبر ننه تون  در  می آرین!"

بابک فوراً گفت: " نخیر!  از پول خود خودمون می دیم!"

ناصر گفت:"شماها که اونو از ماتحتتون در نیاوردین! اونم پول باباتونه دیگه!"ً

بابک بی اختیار گفت:" مگه تو  پولتو... از ماتحتت در می آری؟"

عباس با دلسوزی گفت: "ًاون پولش کجا بود بابا! تا ته ماتحتش رو هم بگردی ده شاهی  پیدا نمی شۀ!"

و بعد رو به ناصر گفت: "خب... اون پول توی جیبی شونه دیگه! همۀ بچه پولدارا... پول توی جیبی می گیرن!"

بهروز که از حرف او تعجب کرده بود گفت:"یعنی ما بچه پولداریم!؟ پس  چرا پدر همیشه به مامان می گه یه پاپاسی نداره!؟ مامان هم که هر روز اسباب های خونه رو می فروشه که ... که نون و نخود لوبیا بخره!.... همین چن وقت پیش بود که می خواست  دوربین بابا رو بفروشه! اگه بابک اونو ندزدیده بود،حتماً فروخته بودش!"ً

ناصر  شانه هایش را بالا انداخت و در حالی که انگشتش را محکم بر روی دندانش فشار می داد گفت:"خب به ما چه که میرفوشه! هرکوفتی رو خواست  بفروشه و هر زهرماری که خواست... بخره! به جهنم اسفل السافلین!" ً و راهش را کشید و رفت .

         وقتی با نصرت در مورد رفتن به سینما صحبت کردند، او کمی منٌ و من کرد و بعد گفت:" ما همین دو ماه پیش سینما بودیم . فکر نمی کنم مامانم اجازه بده ..... اما اگه بگیم بهمن و فرهادم میان،  و همۀ بچه های کوچه قراره با هم برن، اون دیگه روش نمی شه که بگه نه!"

 و بعد دسته جمعی به طرف منزل فرهاد به راه افتادند.

فرهاد از پیشنهادشان خیلی خوشحال شد و به سرعت مادرش را هم متقاعد کرد. قرار شد که او همراه با دایۀ  همیشگی اش، یعنی "مامان سعیده"، بیاید.

وقتی خواستند به طرف خانۀ "بهمن این ها" بروند منصور کنار دیوار روی زمین نشست.

بابک گفت:" پس چرا نمیای؟ مگه قرار نشد بریم دنبال بهمن؟"

منصور شانه هایش را بالا انداخت: "ما قرارمون  بود که ...با هم بریم، نه با ننه باجیامون!"

بهروز گفت:" اون که ننه باجی نیس که! اون  مامان سعیده س!"

منصور گفت: " خنگ خدا! مگه ننه با مامان فرق می کنه؟ خب هر دو شون ماچه آدمن دیگه!"

نصرت با تعجب گفت:" تو... به مادرت می گی ماچه آدم؟"

منصور شانه هایش را بالا انداخت:" نه بابا، من نمی گم که! بابام می گه! اما تفاوتش چیه؟ ما می خواستیم خودمون با هم بریم، حالا اگه یه مامان باهامون بیاد یا یه ننه، یا یه ماچه آدم... مگه فرقی هم می کنه!؟"

         همه به طرف منزل فرهاد برگشتند و از او خواستند که  بدون "مامان سعیده" بیاید، و مادر فرهاد وقتی شنید که بچه ها تعدادشان زیاد است رضایت داد.

       مادر بهمن هم وقتی جمع بچه ها را دید به ناچار قبول کرد، و مادر نصرت نه تنها پذیرفت بلکه پیشنهاد داد که خودش یکی دو نفر از بچه ها را مهمان کند تا همۀ  بار مالی برنامه به گردن بهروز  و بابک نیفتد.

      وقتی  به سراغ فریدون رفتند او نه تنها با شور و شوق پذیرفت بلکه  پیشنهاد  داد که از پدرش بخواهد تا  آن ها را با اتوموبیل به سینما برساند. آن وقت بود که منصور فحش رکیکی داد و اعلام کرد که بهتر است از خیر بردن فریدون که     "دایماً برایشان قمپز در می کند" بگذرند و... فریدون به ناچار کوتاه آمد.اما خواهش کرد که سینما رفتن را برای فردای آن شب که  پنچ شنبه بود و مادر و پدرش در خانه نبودند بگذارند، و همه پذیرفتند.

     پنج شنبه غروب وقتی همه در مقابل منزل بابک و بهروز جمع می شدند، ناگهان سر وکلۀ ناصر  هم پیدا شد. بابک چپ چپ نگاهی به طرفش انداخت و با صدای بلند گفت: " تو چرا اومدی؟ مگه پول مول داری؟"

ناصر شانه هایش را بالا انداخت: "معلومه که دارم! مگه من مثه شما انچوچکا گدا گوده م؟" و بعد دستش را در جیبش کرد و صدای سکه هایی را که در ته آن به هم می خوردند در آورد.

بابک که کمی  خجالت کشیده بود دیگر چیزی نگفت.

در مقابل   منزل فریدون این ها کمی  صبر کردند  تا  او در حالی که  پاکتی  پر از تخمه کدو را  بالا گرفته و   تکان تکان می  داد بیرون آمد. آن وقت دسته جمعی به راه افتادند.

      جلو سالون سینما  سه گروه مجزا  در مقابل سه گیشه که بلیط هایی با قیمت های مختلف را می فروختند ایستاده بود. گیشۀ فروش بلیط های "شیش زاری" (شش ریالی ) بسیار شلوغ بود. ناصر نگاهی به دو طرف انداخت و به سرعت از بقیه جدا شد و به میان آن ها رفت.

درمقابل گیشۀ "هش زاری"ها (هشت ریالی ها) عدۀ کمتری جمع شده بودند. بهروز و نصرت و فرهاد و بابک  پشت سر این گروه ایستادند.عباس و منصور هم که مهمان آن ها  بودند در فاصله ای از آن ها   منتظر ماندند.

در مقابل گیشۀ "دوازده زاری" ها ( دوازده ریالی ها) هفت هشت نفر بیشتر نبودند و فریدون توانست به سرعت بلیط بخرد و چند دقیقه بعد  در حالی که  دستش را بالا گرفته بود و تکان تکان می داد فریاد  زد: "من سه تا گرفتم! کی با من میاد؟"      

فرهاد گفت:" منم دوازه زاری می خواستم! "  و به طرف فریدون رفت.

نصرت گفت:‌" اگه تو هم دوازده زاری می خوای می تونی راحت بری یکی بخری. بذار اون بلیطا  رو عباس و منصور ور دارن!"

فرهاد که پولش هنوز در دستش بود نگاهی به گیشۀ خلوت دوازده ریالی ها انداخت و  به سوی آن رفت. نصرت بلیط های اضافی فریدون را گرفت و آن ها را به دست عباس و منصور داد و نزد بچه ها  بازگشت .

بابک گفت:"حالا پول ما... زیاد می یاد که! مامان به من سه تومن داده بود که واسۀ  اونام بلیط بگیرم!"

نصرت فکری کرد و بعد پول های خودش را هم بیرون آورد و شمرد و گفت:       "ًانگار مام می تونیم بریم دوازده زاری، به قدر کافی پول داریم. تازه، یه خورده هم برامون می مونه. می تونیم باهاش  خوراکی بخریم ...."

     حالاهمه صاحب بلیط های "دوازده زاری" شده بودند و در حالی که مقابل  گیشه های دیگر هنوز جار و جنجال به پا بود، راحتبه داخل سینما رفتند و در آخرین  ردیف لژ ،  پهلوی هم نشستند.

  سالون کاملاً روشن بود و از آن جا که هوا هنوز تاریک نشده  بود، ژنراتور برق سینما را روشن نکرده  بودند و همۀ چراغ های سینما خاموش بود .

کمی که نشستند، بهمن که تا آن موقع کاملاً ساکت مانده  و حرفی نزده بود ناگهان  به دور و برش نظری انداخت و گفت: "ً پس این ناصر فلچ زده چی شد؟"

همه بی اختیار به دور و برشان نگاه کردند.  از درهای  ورودی هشت ریالی  ها و شش ریالی ها حالا آدم هایی به سرعت وارد سالون می شدند و به طرف صندلی های خالی هجوم می بردند. اما از ناصر اثری نبود. چند دقیقه ای به اطراف نگاه کردند و   بعد شخصی را دیدند که از آخرین ردیف هشت ریالی ها به سرعت به این سو پرید و به طرف  آن ها  آمد.

 نصرت در حالی که می خندید رو به بهمن گفت:"ً اینم ناصر فلچ زدۀ شما!" و به ناصر که به دنبال صندلی خالی در نزدیکی آن ها می گشت اشاره کرد. اما هنوز جایی پیدا نشده بود که مردی میان سال سیه چرده پیدایش شد و و در حالی که در چشمان ناصر نگاه می کرد گفت: " بلیطتت رو بده ببینم پسر!"

ناصر نگاهی به صورت مرد انداخت و گفت :" واسۀ چی؟"ً

مرد گفت :"واسۀ این که ... تو  هش زاری هستی!"ً

ناصر نگاهی تند به او انداخت و با صدای بلند گفت:" بابات هشت زاریه ناکس!   ننه ت هشت زاریه!"

مرد که ظاهراً  جا خورده بود اما نمی خواست خودش را از تک و تا بیندازد گفت :"ً خودم دیدم که از روی  صندلیا... به این... ور پریدی!"

ناصر که غافلگیر شده بود و نمی دانست چه بگوید چند لحظه ساکت  ماند و بعد ناگهان  گفت:" خودت ورپریدی ناکس!  ننت ور پریده! بابات ورپریده!"ً  و قدمی به طرف مرد که درست هم قد او اما لاغر اندام و احتمالاً تریاکی بود برداشت. مرد که جا خورده بود کمی عقب عقب رفت و گفت:" من کی گفتم ننت ور پریده بچه!؟" و بعد از لحظه ای اضافه کرد:" ناکس هم... باباته ... جد و آبادته!" و خواست چیز دیگری هم بگوید که نصرت دخالت کرد و در حالی که آن دو را از هم جدا می کرد گفت:" این که دعوا نداره!"  و بعد رو به ناصر اضافه کرد:  "خب بلیطت رو نشونش بده دیگه!"

مرد که از وساطت نصرت خوش حال شده بود گفت:"ً خب، منم همینو          می خواستم... دیگه!... بده ببینم!"

ناصر یک قدم جلو گذاشت و دستش را به طرف او دراز کرد و گفت: "بیا بگیر،  عوضی!"ً  و بلیط را به او داد. 

 مرد کاغذ را گرفت و به دقت به آن نگاه کرد و بعد..... آن را چند بار عقب و جلو برد و سپس .... به دست ناصر داد، شانه هایش را بالا انداخت، عقب گردی کرد و رفت.

بچه ها که از خاتمه یافتن غائله خوشحال شده بودند فوراً راه باز کردند تا ناصر روی یک صندلی خالی که در نزدیکی آن ها  بود بنشیند.

آنوقت بهروز که کاملاً گیج شده بود بی اختیار گفت:" مگه... اون شیش زاری نداشت؟"
نصرت در حالی که سیسس می کرد گفت: " نه بابا، دوازده زاری داشت، خودم اونو دیدم ."

فرهاد گفت:‌"اون می خواست ما رو گول بزنه! از اولشم دوازه زاری گرفته بود."

عباس سرش را تکان داد و زیر لب گفت: " دوازده زاری چیه بابا!  اون دو زارم از من قرض کرد... تا شیش زارش جور شد!"

منصور گفت :" یک قرون هم از من گرفت!"   

نصرت که در کنار بهروز نشسته بود به آرامی  چیزی را به دست او داد و لبخند زد. بر روی تکه کاغذی که ظاهراً بلیط نصرت بود نوشته شده بود:  "شش ریالی"! 

       به زودی معلوم شد که  برنامۀ آن شب سینما، همان فیلم تارزان است که بابک و بهروز و فریدون، که از بچه های  "رجال" محل بودند، در شب افتتاحیه دیده بودند. اما فیلم برای بقیۀ  بچه ها  جدید بود. بابک که از این امتیازی که بر بقیه بچه ها داشت خیلی خوشحال بود از همان لحظۀ اول آغاز فیلم به سرعت مشغول پیشگویی صحنه های بعدی آن شد و هرچه را که تماشاچیان قرار بود ببینند لحظه ای قبل از آمدن آن بر روی پرده با صدای بلند اعلام می کرد. و این کار را انقدر ادامه داد تا بالاخره فریاد  اعتراض یکی از تماشا چیان بلند شد و به اجبار دست از پیشگویی صحنه های بعدی برداشت.

 اما چند لحظه بعد از ساکت شدن بابک، فریدون که انگار حوصله اش داشت سر می رفت به سرعت تمام اتفاقات بعدی را توضیح داد، و چگونگی پایان یافتن داستان فیلم را هم اعلام کرد. آن وقت  ناصر از جایش بلند شد  ودر حالی که به عادت جاهل های محل بدنش را به این سو و آن سو کش و قوس می داد با صدای بلند گفت:" حالا که  تمام  فیلمو دیدیم... دیگه لازم نکرده توی این خرابشدهبتمرگیم." و بعد فریاد زد: "آهای آپارات چی، دوازده زارمونو اخ کن  می خوایم بزنیم به چاک!"

   لحظه ای بعد فیلم را قطع کردند و چراغ های سالون روشن شد و درهای ورودی سالون را هم که مستقیماً به خیابان مجاور باز می شد  گشودند.

بهمن که از این موضوع خیلی دلخور شده بود گفت:" اجه می خواستیم  فریدون فیلم رو واسه مون تعریف چنه... واسۀ چی این گده پول دادیم!؟"

بهروز گفت: " تازه تکلیف بقیۀ تماشاچیا که صدای فریدونو نشنیدن چیه؟ اونا از کجا بدونن ته فیلم چی می شه!؟"

     حالا همۀ بچه ها از جایشان بلند شده و به گروهی از تماشاچیان که با عجله به طرف در خروجی می رفتند نگاه می کردند. اما ظاهراً کسی از سالون خارج نمی شد بلکه کسانی هم با سینی ها و جعبه هایی به داخل می آمدند. لحظه ای بعد سر الاغی هم از یکی از درها به داخل آمد و بعد از کشمکشی برای ورود به سالون، با بارش در وسط در گیر کرد. و آن وقت از پشت الاغ کسی فریاد زد: "هندونۀ شیرین، کیلو یک قرون! ببُر و ببَر!"

      معلوم شد همۀ کسانی که به داخل سالون هجوم آورده اند فروشندگان دوره گردی هستند که مدت ها در انتظار "آنتراکت" در خارج سالون  ایستاده بودند.

      بزودی چند آجیل فروش که تخمه " ژاپونی"، تخمه کدو، تخمه آفتاب گردان،  بادام، پسته و میوه های خشک شده داشتند  به نزدیکی محل نشستن بچه ها رسیدند  و بعد جوانی با آب نبات قیچی و چند جور شکلات کشی پیدایش شد و بعد هم یک شیرینی فروش و  یک  بستنی فروش، به کنارشان آمدند.  آن مرد هندوانه فروش هم که الاغش در وسط در ورودی گیر کرده بود  در حالی که  یک قاچ هندوانه را به هوا بلند کرده  و آن را همراه با کاردش تکان تکان می داد فریاد کشید: " هندونۀ شیرین، قاچی ده شایی! بدو که تموم شد!"

ناصر گفت:"ناکسا خیلی بلیطاشون ارزونه، حالا هندونۀ قاچی ده شاهی هم میارن!!"

بهمن گفت: "می تونیم یه گاچ بخریم، با هم بخوریم!"

عباس گفت: "کی پول داره بابا...! دلت خوشه ها!"

بهروز گفت: " من دو زار دارم. اما می خواستم باهاش آلبالو خشکه بخرم!"

ناصر گفت : " بده ش ببینم! "

منصور گفت: " اگه از جیبت در آریش، دیگه صاحبش نیستی!"

فریدون که حالا پاکت تخمه اش را به آن ها داده بود که دست به دست می گشت، گفت :" من هنوز یه خورده پول دارم . می تونم یه کم آجیل بخرم!"

بابک گفت : "بهتره... لواشک بخری! من بیشتر دوست دارم."

اما به زودی در های سالون را بستند و چراغ ها هم خاموش شد.

     بهروز که فیلم را قبلاً دیده بود و داستان آن هم را یک بار دیگر از بابک و فریدون شنیده بود به جای تماشای فیلم سرش را بالا گرفت و  سرگرم  نگاه کردن به  ماه که از پشت ابر ها بیرون آمده و سالون را روشن کرده بود شد.

   ماه کاملاً گرد و سرخ شده بود و بهروز را به یاد جن هایی که فاطمه گفته بود در آن جا زندگی می کنند و در این جور مواقع از آن بیرون می آیند انداخته بود. بهروز در این فکر بود که اگر آن ها یک دفعه به داخل سالون سینما بریزند چه می شود .... و بعد ناگهان شبحی  را دید که از کنار آن ها بلند شد و بی سر و صدا به راه افتاد. به اطراف نگاه کرد، شبح حالا به سوی پله های پشت بام      می رفت... تازه چرتش برده بود که  با سرو صدایی از خواب پرید. ظاهراً تارزان در حالی که نعره می کشید با طناب از سویی به سوی دیگر جنگل در حرکت بود. در این جا و آن جا هم چند فیل و میمون مشغول ورجه ورجه کردن بودند وکسانی هم با تفنگ تیرهایی به سویشان  می انداختند. اما سرو صدای بیشتری از وسط سالون  به گوش می رسید. انگار کسانی با هم داد و فریاد می کردند.

 

          

      

 لحظه ای بعد بابک و نصرت و منصور  با هم از جا بلند شده و ایستادند. بهروز  هم همراه با عباس و بهمن وعده ای دیگر از تماشاچی ها که کنجکاو شده بودند به پا خاست.

     سر و صدا ظاهراً از سوی همان عاقله مرد تریاکی بود که وظیفۀ کنترل کردن بلیط های دوازده ریالی را داشت. او درست در وسط سالون سینما ایستاده و با صدای بلند فحش های رکیک می داد.

     بهروز چشمانش را چند بار مالید تا کاملاً بیدار شود و بعد دوباره نگاه کرد.از نزدیکی مرد کنترلچی، از لوله ای که ظاهراً به پشت بام وصل می شد،  و حالت ناودان را داشت، مایعی به پائین  می ریخت که انگار به سر و کلۀ  او هم پاشیده شده و فریادش را در آورده بود. چند لحظه بعد، فیلم را قطع،  و چراغ ها را روشن کردند. مرد از فرصت استفاده کرد و در حالی که هنوز با صدای بلند فحش می داد به سوی پله ها دوید. لحظه ای بعد صدای کسان دیگری از بالای پشت بام بلند شد و بعد شخصی از تماشاچی ها خواست که سر جاهایشان بنشینند و اعلام کرد که  اتفاق خاصی نیفتاده است و تا چند لحظۀ دیگر  حلقۀ بعدی فیلم را که بخش آخر آن است  پخش خواهند کرد.

      حالا در های سینما را مجدداً باز کرده بودند تا دستفروش ها باز برای کاسبی به داخل بیایند. اما سرو صدای پیرمرد که انگار با کسی در بالای پشت بام درگیر شده بود  هنوز شنیده می شد.

چند دقیقه بعد مجدداً  چراغ ها را خاموش کردند  و بخش آخر فیلم را که از کمی جلو تر هم شروع شده بود نمایش دادند و سر و صدای بالای پشت بام فراموش شد .

    آن شب وقتی بچه ها از  سینما بیرون آمدند متوجه شدند که   از ناصر خبری نیست.  منصور گفت که چون او حوصله اش سر رفته بوده، آن جا را ترک کرده و به خانه رفته  است. اما  وقتی در راه بازگشت، به خیابان  جعفر آباد رسیدند او را دیدند که در کنار میدان جوار کاخ شاه در  پیاده رو نشسته و به دیوار تکیه داده است. . تا آن ها را دید بلند شد و به طرفشان آمد. چهره اش  بر افروخته و عصبانی بود بابک گفت: " تو کجا بودی؟ یه دفعه غیبت زد! از دست تارزان عصبانی شدی؟ "

ناصر گفت:"نه بابا! تارزان که کارش حرف نداشت. همش زیر سر اون  مرتیکۀ تریاکی ناکس بود!"

 و بعد انگار که دارد با آن مرد حرف می زند گفت: " آخه جا قحط بود که تو کلٌه پوک  باید بری زیر ناودون وایستی؟ خب من از کجا می دونستم آب اون ناودون وسط سینما می ریزه؟ اون بالام که مثه سیاه چال تاریکه!"

بابک گفت:" حالا توی تاریکی ... چطور زد به سرت که بری اون بالا؟"

ناصر گفت: " به سرم نزد که خنگ خدا! به زیر شیکمم زد! مّبال که این ناکسا ندارن! منم بد جوری  تنگم گرفته بود. خب رفتم بالا ولش کردم تو ناودون دیگه. از کجا می دونستم اون مرتیکۀ خنگ   می ره زیر ناودون وای میسته!؟"

         ماجرای آن شب که ناصر بر سر مأمور کنترلچی سینما ادرار کرده بود باعث خندۀ مکرر بچه ها که از آن مرد دلخور بودند شد و داستان آن را بارها برای یکدیگر تعریف کردند و خندیدند. اما  چند روز بعد که بابک و بهروز در کوچه با منصور و عباس بهبازی یه قل دو قل مشغول بودند و موضوع یک بار دیگر مطرح شد منصور به ناگهان گفت: "اون قصه هنوز تموم نشده!"

بابک همان طور که سنگ ها را به زمین می ریخت زیر لب پرسید: " چطور؟ یعنی منظورت اینه که... ناصر بازم باید بره سر اون مرتیکه  بشاشه؟"

منصور لبخندی زد و گفت: "آره، بی شوخی! ما باید یه بلایی سر اون مرتیکه بیاریم!"

بهروز گفت:"داداشت به سرتاپای اون شاشیده، دیگه می خوای چی کارش کنی؟"

عباس گفت: " ناصر که نمی خواست به سر اون بشاشه. اون سرشو گرفت زیر شاش ناصر! اما بعدش... اونا خیلی ناصر رو اذیت کردن. باید انتقامشو بگیریم!"

بابک و بهروز که از شنیدن کلمۀ انتقام گوششان تیز شده بود دست از بازی برداشتند و به عباس نگاه کردند.

منصور گفت: " اونا ناصرو بردن یه جایی اون بالا و حسابی کتکش زدن. و بعدم از سینما انداختنش بیرون. وقتی هم که ما اونو دیدیم  سر و کله ش زخمی بود. توی تاریکی معلوم نشد."

بابک که حالا اخم هایش در هم رفته بود پرسید:" اون جنایتکار کی بوده؟"

عباس گفت:" درست معلوم نیس. انگاری صاحب سینما بوده. بابام وقتی شنید بیلش رو برداشت که بره اونو بکشۀ. اما ما نذاشتیم."

بابک گفت: "همین فردا می ریم سینما و حسابشو می رسیم!"

بهروز گفت:" اما سینما که فیلمش عوض نشده. مامان نمی ذاره  تارزانو سه باره ببنیم!"

منصور گفت: "چن روز دیگه اونو برمی دارن. می خوان "شزم" رو بذارن.   می گن فیلمش هم خیلی عالیه. ناصرم می خواد  پول بلیطای ما رو بده!"

      یک هفته  بعد  که خبر رسید سینما بهار فیلم تارزان را برداشته و فیلم "سوپرمن" را که بچه ها به آن "شزم"  می گفتند گذاشته، چنان تب رفتن به سینما بالا گرفت که بچه ها به فکر افتادند حتی اگر خود ناصر هم نیامد هر طور شده برای دیدن فیلم، و البته  گرفتن انتقام او، به سینما بروند.

     حالا همه داستان کتک خوردن ناصر را شنیده و خود را برای رفتن به سینما آماده کرده بودند. تنها  اشکال باقیمانده این بود که ناصر کار گرفته بود و بیشتر روز ها همراه با پدرش به بنٌایی می رفت و تا دیر وقت بر نمی گشت، و عباس و منصور هم حاضر نبودند بدون او به سینما بروند. و به این ترتیب  اجرای برنامۀ  آن ها  خود به خود  مدتی به تعویق افتاد.  

  بالاخره یک روز ناصر، که تمام هفتۀ قبل از آن را به سر کار رفته و چند تومان پس انداز کرده بود، اعلام داشت که برای رفتن به سینما در همان پنج شنبه شب آماده است و پول بلیط  عباس و منصور را هم خواهد پرداخت. بقیۀ بچه ها هم یکی بعد از دیگری اعلام آمادگی کردند و  سفر دوم آن ها به سینما بهار آغاز شد.

    این بار هم  سینما نسبتاً شلوغ بود و جمعیت نسبتاً بزرگی در مقابل آن جمع شده بود. اما از آن جا که همۀ بچه ها حالا پول کافی برای خریدن  بلیط  دوازه ریالی داشتند، بلیط خریدنشان زیاد طول نکشید و خیلی  سریع به داخل سالون راه پیدا کردند.

       هوا نه تنها هنوز روشن بود بلکه حتی خورشید هم غروب نکرده بود و نور آن بر قسمتی از دیوار داخلی سالون می تابید. سالون خیلی گرم بود و  به همین دلیل وقتی ناصر گفت که باید به "لژ بالا" یعنی به پشت بام، بروند، همه استقبال کردند.

        "لژ بالا"  در واقع از چهار ردیف صندلی به هم چسبیده تشکیل می شد که تعدادی از آن ها مقابل ورودی  راه پلۀ پشت بام قرار داشتند و  تعدادی دیگر بین  اتاق محل استقرار پروژکتور پخش فیلم و اتاق دوم که دفتر و محل استراحت صاحب سینما بود.

     بچه ها  به محض ورود به پشت بام به اشارۀ ناصر به طرف دیگر اتاقک پروژکتور رفتند. صندلی های این قسمت از دو سو محصور شده بود و هیچ کس نمی توانست بدون این که اتاق پخش فیلم را دور بزند آن ها را ببیند، و بچه ها خیالشان راحت بود که در آن جا می توانند بدون این که دیده شوند هر کاری که دلشان می خواست انجام دهند.

        به زودی هدف ناصر، که ظاهراً بابک هم از آن مطلع بود، آشکار شد. آن ها از کیسه ای که به همراه آورده بودند، و همه فکر می کردند حاوی تنقلات است،  مقداری کاغذ، یک قیچی،  چند قطعه نی  و چند مشت ماش بیرون آوردند. قطعات نی و ماش ها را به عباس و منصور دادند و خود به کمک قیچی به سرعت مشغول درست کردن کبوتر کاغذی شدند. این کبوتر ها که به شکل نیزه و دراز با نوکی تیز ساخته می شدند، می توانستند با یک پرتاب نسبتاً  خوب، چندین متر به بالا و جلو بروند و بعد به تدریج و با پیچ و خم هایی پائین بیایند. بنا بر این، وقتی هوا تاریک بود کمتر کسی می توانست جهت پرتاب کبوتری را که بر سرش فرود آمده بود کشف کند. با تاریک شدن هوا و آغاز  پخش فیلم، کبوتر های ناصر و بابک، که با کمک بقیۀ بچه ها  تعدادشان به پنجاه رسیده بود، به تدریج مشغول پرواز کردن و فرود آمدن بر سر تماشچیان "هشت ریالی" و دوازده ریالی  شدند. و بعضی از آن ها هم با گذشتن ازمقابل نور پروژکتور در تصویر روی پرده اختلال ایجاد می کردند. ماش های عباس و منصور هم  مسلسل وار از درون لوله های نی به هر سو شلیک می شدند، به طوری که هنوز نیم ساعت نگذشته بود که صدای اعتراض تماشاچیان از پایین بلند شد و چند نفر از آن ها با صدای بلند مشغول فحش دادن به مأمور کنترل ، آپاراتچی و  صاحب سینما شدند.

    حالا در میان تماشاچیان  گیجی زیادی ایجاد شده بود و عده ای از آن  ها به جای تماشای فیلم مرتباً به دور و برشان نگاه می کردند تا محل پرتاب کبوتر ها  و ماش ها را کشف کنند. بالاخره یک بار که بچه ها چند  کبوتر را به طور هم زمان پائین انداخته  و داشتند به  سر جای خودشان بر می گشتند، ناگهان صدایی از پشت سرشان بلند شد:" شما دارین چیکار می کنین؟"

همه به سرعت به طرف صدا چرخیدند. مرد میان سالی با موهای جوگندمی در حالی که اخم کرده بود، بالای سر آن ها ایستاده بود. چند لحظه نفس همه در سینه حبس شد و جز صدای موتور برق سینما که از انتهای پشت بام می آمد هیچ چیز  به گوش نمی رسید. اما  ناگهان  کسی با صدایی صاف و بلند گفت:" ما اومدین لژ بالا که فیلم ببینیم . غدغنه؟"     صدای نصرت بود .

مرد منٌ و  منٌی کرد و بعد شانه هایش را بالا انداخت و به آرامی گفت: " نه.... اگه دوست دارین ... همین جا بشینین، فقط....." چند لحظه سکوت برقرار شد و بعد کسی با صدای محکمی پرسید:" فگت چی!؟"

اما مرد جوابی نداد و  به طرف اتاقک صاحب سینما چرخید  وقفل درش را باز کرد  و داخل شد.

در که بسته شد  بهمن  گفت: " مرتیچه ما رو زهره ترچ چرده... آخرشم نمی جه  فگت چی!؟"

ناصر با صدای بلند خندید و بعد  گفت: " حتماً می خواست بگه   فگت این جا شاش نکنین چون می ریزه سر کنترلچی!"  و بعد از خندۀ مفصٌلی  اضافه کرد:"اون... صاحب سینماس. شانس آوردیم که منو نشناخت!"

   بچه ها  تازه سه کبوتر  و چند ماش دیگر به هوا پرتاب  کرده بودند که ناگهان چراغ های سالون روشن شد. مدتی منتظر ماندند. حالا درهای سینما باز شده بود و دستفروش ها به  داخل هجوم آورده  بودند. چند نفر از تماشاچی ها هم سر پا ایستاده بودند و به پشت بام نگاه می کردند. واضح بود که دیگرفرصت کبوتر بازی  و ماش پرانی بچه ها تمام شده است.

      بعد از یک انتظار طولانی،  و چند بار قطع و وصل شدن پروژکتور، پخش مجدد فیلم آغاز شد. اما هنوز چند دقیقه از شروع آن نگذشته بود که فرهاد با صدای بلند گفت: "انگار...عوضیه!"

نصرت گفت: " آره  راست می گی! حلقه ش عوضیه!"

بهروز هم بیشتر دقت کرد. فرهاد و نصرت درست می گفتند. مردی که حالا داشت فردی را کتک می زد، پانزده  دقیقه قبل،  به دست "سوپرمن"  یا همان   "شزم" کشته شده بود! مقتول  حالا خیلی چاق تر و کمی هم جوان تر از قبل از قتلش به نظر می رسید.

ناصر گفت: " زکیسه! انگار داره فیلم رو سرکونی نشون می ده!" و انگشت های سبابه دودستش را به داخل دهانش فرو کرد و سوت بلندی کشید. لحظه ای نگذشته بود که ده ها نفر دیگر از پائین مشغول سوت کشیدن شدند. کمی  بعد،  فیلم را قطع و چراغ ها را روشن کردند و دست فروش ها یک بار دیگر به داخل سالون هجوم آوردند.

     این بار البته  آنتراکت کوتاه بود و فیلم خیلی زود مجدداً آغاز شد. اما  حالا اثری از هیچ کدام از "دزد" هایی که "سوپرمن" قبل از شروع  آنتراکت  سرگرم کتک زدنشان بود، و بقیۀ شخصیت های فیلم دیده نمی شد  و تنها یکی دو نفر از قهرمان های اصلی داستان در صحنه مانده بودند که آن ها هم به زودی  خداحافظی کردند و رفتند  و بعد هم "سوپرمن"  زنی را که نقش " دختره" ی فیلم را بازی می کرد بوسید و  در حالی که بیش از یک ساعت از شروع برنامه  نگذشته بود  فیلم تمام شد!

و آن وقت صدای سوت های بلند تماشاچی ها از همه سو به آسمان رفت، و آپاراتچی که ظاهراً هول شده بود، با عجله یک فیلم کوتاه  و خیلی قدیمی از چارلی چاپلین را که بهروز قبلاً چند بار دیده بود به روی پرده انداخت، و عده ای از تماشاچیان مشغول سوت زدن و هو کردن شدند. آپاراتچی آن وقت این فیلم را هم  نیمه کاره قطع کرد و فیلم دیگری گذاشت که در آن یک گوریل بزرگ،  دختری را در میان انگشتانش  گرفته بود و از ساختمانی بالا می رفت. وقتی صدای سوت کشیدن تماشاچی ها یک بار دیگر  اوج گرفت،  فیلم باز هم قطع شد و لحظه ای بعد در میان جیغ وفریاد و سوت تماشاچیان، فیلم چارلی چاپلین دوباره به روی پرده رفت، که چون مدتی ادامه یافت، سر تماشاچیان به آن  گرم شد و جاروجنجالشان  به تدریج فروکش کرد .

                   

      

 ده دقیقه بعد، وقتی فیلم کوتاه چارلی چاپلین به انتها رسید، "سوپرمن "   به ناگهان بر روی پرده پیدایش شد و فیلم اصلی از همان جایی که قبلاً قطع شده بود  ادامه پیدا کرد،  که این بار با صدای بلند سوت و هلهلۀ شادمانی تماشاچیان  همراه بود.

       ظاهراً آپاراتچی که در میان سر و صدا و جار و جنجال تماشاچیان نتوانسته بود فیلمش را که پاره شده بود به موقع درست کند و بخش اصلی آن را در میان حلقه های دیگر فیلم گم کرده بود، حالا آن را  دو باره یافته  و به نمایش گذاشته بود و  در نتیجه  بچه ها ، گرچه قبلاً  بخش پایانی  فیلم را دیده بودند، ازدیدن بخش میانی  آن  محروم  نشدند. 

       بهروز که از این قطع شدن ها و وصل شدن های فیلم خسته شده و به چرت زدن افتاده بود ناگهان از پشت سرش صدایی شنید . چرخید و نیم نگاهی به عقب انداخت. صندلی های بابک و ناصر خالی بود و لحظه ای بعد عباس هم که سر پا  ایستاده بود  پاورچین پا ورچین از آن جا  دور شد.

بهروز به آرامی از جا  برخاست و بدون این که به نصرت که می پرسید چه شده، جوابی بدهد  به آن سوی اتاقک محل پخش فیلم رفت. هیچ کس در آن جا دیده نمی شد. صدای میومیوی گربه ای توجهش را به خود جلب کرد . گربه که تازه از جایی بالا آمده بود از دیوار پائین پرید و به سرعت به سوی انتهای پشت بام و جایی که صدای ژنراتور از آن می آمد دوید. بهروز بی اختیار  به تعقیبش پرداخت. در کنار اتاقک ژنراتور برق، سفره ای بر روی زمین پهن بود و سه گربۀ دیگر به دورش جمع شده و مشغول غذا خوردن بودند. و در فاصلۀ نزدیکی از آن ها، ناصر و بابک،  و در پشت سرشان عباس، ایستاده و تماشایشان          می کردند .

     وقتی بهروز  جلو تر رفت یک سینی و چند بشقاب پر از غذا و یک لیوان و یک تنگ آب  را تشخیص داد. بابک تا بهروز را دید دستش را گرفت و به راه افتاد، و ناصر هم پشت سرشان  آمد.

قبل از این که به سر جایشان برسند  بهروز سرش را برگرداند و نظر دیگری به  انتهای پشت بام انداخت. چهار یا پنچ گربه  با ولع تمام مشغول شام خوردن بودند!

 

       

حالا سوپر من در حالی که دست هایش را به جلو گرفته بود و شنلش در هوا پیچ و تاب  می خورد ، به سرعت می رفت. لحظه ای بعد به همان سرعت در نقطه ای فرود آمد و بی درنگ به جان گروهی از "دزد ها" افتاد. اما چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که صدای فریاد کسی از پشت سر بچه ها بلند شد، که   می دوید و ناسزا می گفت .

 

وقتی بهروز به پشت سرش  نگاه کرد مرد صاحب سینما را دید که با عصبانیت از این سو به  آن سو می دود و هرچه را سر راهش می یابد بر می دارد و به سوی گربه هایی که شام او را خورده و به بالای دیوار گریخته بودند پرتاب  می کند.  

      حالا  ناصر و بابک با صدای بلند می خندیدند، و لحظه ای بعد بقیۀ  بچه ها هم که به تدریج متوجه جریان شده بودند به خنده افتادند. آن وقت آن مرد که صدای خنده بچه ها را شنیده و بیشتر عصبانی شده بود به سرعت به طرفشان آمد.  اما قبل از این که بتواند چیزی بگوید، نصرت که خودش را برای رو در رویی با او آماده کرده بود از جا برخاست و  و با صدای بلند گفت: " ما اومدیم لژ بالا که فیلم ببینیم، غدغنه!؟ "

مرد با عصبانیت داد زد: " آره! برای شما غدغنه! زود برین پایین!"

ناصر با خونسردی گفت: "باشه،  پس پول ما رو پس بدین که بریم!" و دستش را به سوی او دراز کرد.

مرد چپ چپ نگاهی به او انداخت، کمی در چهره اش خیره شد و بعد زیر لب  گفت:" شما ها که ...همۀ فیلمو دیدین!"

منصور گفت: " فیلم نبود که! عین دل و جیگر زلیخا... پاره پوره بود!"

بهروز گفت:"  چارلی چاپلین رفته بود تو شیکم سوپرمن!"

بابک گفت: " از ماتحتشون  هم کینگ کنگ   در اومده بود!"

فریدون  گفت: " ته فیلم رو  اول بهمون نشون دادین... سرشو آخر!"ً

عباس گفت: " دوازده زار از مردم می گیرین که  آش شله قلمکار بهشون  بدین!؟"

بهمن گفت:"حالام چه شما.... عوض فیلم پخش کردن...دارین جُربه بازی می چونین!"

و ناصر به عنوان ختم کلام  گفت: " واقعاً که موسیو ...  زرشک!"

مرد که چند بار خواسته بود چیزی بگوید اما فرصتی پیدا نکرده بود،  با دهان بازمرتباً از یکی به دیگری نگاه می کرد. و بالاخره هم بدون این که حرفی بزند،   عقب عقب به طرف  اتاقش رفت، داخل آن شد،  و در را محکم به هم کوبید.

 و گربه ها یکی بعد از دیگری برای خوردن ته ماندۀ شامشان از دیوار پایین آمدند ...

                                              ******

سینما بهار، کما بیش به همان صورتی که بچه ها در آن تابستان دیدند، تا مدت ها باقی بود، و بچه ها  بعد از آن هم، فیلم های زیادی را در آن جا تماشا کردند. تنها سال ها بعد بود که سینما، جایش را به چند مغازه و یک فروشگاه بزرگ چندین طبقه داد  و خود به تاریخ پیوست.

مطلب‌های دیگر از همین نویسنده در سایت آینده‌نگری:


منبع: 365


بنیاد آینده‌نگری ایران



جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۶ - ۲۰ اکتبر ۲۰۱۷

هنر و ادبیات

+ 7- مرد عوضی هرمز داورپناه

+ 6 - بُزی هرمز داورپناه

+ 5- پایانِ یک آغاز هرمز داورپناه

+ 4- گرگ ها هرمز داورپناه

+ 3- شتر دیدی ندیدی هرمز داورپناه

+ ۲- خون آشام هرمز داورپناه

+ نگاه نو شمارة 113،بهار 1396 منتشر شد 

+ کتاب ۲: نوجوانی - فصل اول: قهرمان هرمز داورپناه

+ 46 – کودتا  هرمز داورپناه

+ وقتی یک فیلسوف رمان می‌نویسد مهسا رمضانی

+ 45- خروس جنگی هرمز داورپناه

+ اسکار ۲۰۱۷؛ «فروشنده» برنده شد 

+ 44 – مرغ، یا خروس؟ هرمز داورپناه

+ 43- فرشته هرمز داورپناه

+ نامیرا  سپیده

+ 42 - سقوط ماه هرمز داورپناه

+ 41- کرم ها هرمز داورپناه

+ 40- سگ شکاری  هرمز داورپناه

+ عرصه ی همگانی و آرای عمومی: از نشریات مکتوب تا اینترنت 

+ فرهنگ به مثابه نمایشی تجاری (۱) 

+ مدرسه ی دموکراتیک ـ آموزش هماگن 

+ سایه روشن  سپیده

+ 39- صاحبخانه هرمز داورپناه

+ 38- نادر شاه افشار هرمز داورپناه

+ قصه کودک پناهجو برای کودکان اروپایی ایندیپندنت برگردان لیلا حسین زاده

+ پاره های معماری(14)، آناتول کوپ: معماری و دولت در قرن بیستم-بخش اول ناصر فکوهی

+ 37- سرخ پوست ها  هرمز داورپناه

+ 36- آلبالو پلو هرمز داورپناه

+ تاریخ تکرار نمی شود عباس احمدوند

+ هنر گفت و گو ـ آرک دیلی با ساسکیا ساسِـن برگردان آرش بصیرت

+ واژه ها .... این واژه های لعنتی! عاطفه اولیایی

+ 35- آرسن لوپن هرمز داورپناه

+ پیام  سپیده

+ ۳۴- ارکستر گلاب دره هرمز داورپناه

+ 33- زولبیا بامیه هرمز داورپناه

+ " رؤیا "  سپیده

+ 32- جریان نفت هرمز داورپناه

+ 31 - کوچه قٌجَرا هرمز داورپناه

+ 30- فرار از خانی آباد هرمز داورپناه

+ جرقٌه  سپیده

+ ۲۹ - دزد هرمز داورپناه

+ دعوت  سپیده

+ ۲۸ - زنبور ها هرمز داورپناه

+ شعله ای باید  سپیده

+ ۲۷- درس انشاء هرمز داورپناه

+ پرواز  سپیده

+ 26- سینما بهار هرمز داورپناه

+ فردا   سپیده

+ 25- مردی در استخر هرمز داورپناه

+ تاریخ ادبیات قرن بیستم روسیه  ترجمه: آبتین گلکار

+ چرا داستان کوتاه، سبک‌ برتر ادبی قرن21 شده‌ است؟ ترجمه از ماندانا سجادی

+ نقش هنر در روابط انسانی 

+ هنر در قرن بیست و یکم تصویری از آینده هنر. روبین ثورن تیاسک

+ طپش خاک  سپیده

+ 24 - سفر عید هرمز داورپناه

+ معماری آینده و فرم زایی فارغ از خاستگاه به مثابه روش آرش بصیرت

+ فلسفه: از راز و رمز تا سبزی فروشی ها؛ گفتگو با عبدالحسین آذرنگ منیره پنج تنی

+ بی نازنین: جهان سیاه و سفید لیلا صادقی

+ آوازِ دوردستِ زنی در عمقِ گرم زمین/ زاویه دید «اقتباس» در فیلم «گاوخونی» اثر بهروز افخمی محمد هاشمی

+ دلسوخته -- داستان واقعی بابک پایدار

+ 23 – لوژ سواری هرمز داورپناه

+ جدایی  سپیده

+ 1- محکوم بابک پایدار

+ فریاد سکوت  سپیده

+ نبرد عشق ی. صفایی

+ 22- ترور هرمز داورپناه

+ زیر خاکستر  سپیده

+ 21- سیگار هرمز داورپناه

+ راه مشترک  سپیده

+ 20- نیش عقرب هرمز داورپناه

+ فمینیسم اولیه استفان هُدگسُن رایت برگردان مهسا صباغی

+ کودکان در کجای بازی فرهنگ هستند (نگاهی انسان شناختی به زندگی و آثار ساعدی -بخش پنجم) فاطمه خضری

+ 19 - حمٌام عمومی هرمز داورپناه

+ باور  سپیده

+ 18-اجننٌه  هرمز داورپناه

+ اسطوره ورابطه ی آن با فرهنگ ج. همکار

+ 17 – کازانوا هرمز داورپناه

+ امید  سپیده

+ 16-آقای شمر هرمز داورپناه

+ انسان شناسی زیست محیطی آذین محمدی

+ پدیدارشناسی معماری در آرای استیون هال، آلبرتو پرز-گومز و یوهانی پالاسما علی اکبری

+ سطح یا صورت مسئله این است! علی خانمحمدی

+ (نگاهی انسان شناختی به زندگی و آثار ساعدی -بخش پنجم) فاطمه خضری

+ 15- حسین کرد شبستری هرمز داورپناه

+ درباره فرهنگ و پالایش آن  ج. همکار

+ چشم انداز  سپیده

+ 14- بادبادک هرمز داورپناه

+ 13– جناب سرهنگ هرمز داورپناه

+ ساعدی از نگاه دیگران (نگاهی انسان شناختی به زندگی و آثار ساعدی بخش چهارم) فاطمه خضری

+ ساعدی و زندگی حرفه ایش(نگاهی انسان شناختی به زندگی و آثار ساعدی بخش سوم) فاطمه خضری

+ شب سفر در ایران امیر هاشمی مقدم

+ «کودک و استثمار» اصلانی دکتر ناصر فکوهی

+ " جنگل"  سپیده

+ 12- گنجشک ها هرمز داورپناه

+ پیوند  سپیده

+ انسان‌شناسی بلندگوهای بُلند یوسف سرافراز

+ ساعدی و تاریخ دورانش (نگاهی انسان شناختی به زندگی و آثار ساعدی بخش دوم) فاطمه خضری

+ 11- تیر و کمان هرمز داورپناه

+ نگاهی انسان شناختی به زندگی و آثار ساعدی فاطمه خضری

+ تا سکوت برف: دریای سیاه ماری نوئل ریو برگردان منوچهر مرزبانیان



info@ayandehnegar.org
©Ayandehnegar 1995