Iranian Futurist 
Iranian Futurist
Ayandeh-Negar
Welcome To Future

Tomorow is built today
در باره ما
تماس با ما
خبرهای علمی
احزاب مدرن
هنر و ادبیات
ستون آزاد
محیط زیست
حقوق بشر
اخبار روز
صفحه‌ی نخست
آرشیو
اندیشمندان آینده‌نگر
تاریخ از دیدگاه نو
انسان گلوبال
دموکراسی دیجیتال
دانش نو
اقتصاد فراصنعتی
آینده‌نگری و سیاست
تکنولوژی
از سایت‌های دیگر


18-اجننٌه

اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
Twitter Google Yahoo Delicious بالاترین دنباله

[01 Apr 2016]   [ هرمز داورپناه]

 


 

 

آن سال زمستان برف زیادی بارید. البته بارش برف سنگین در زمستان های شمیران امری غیر عادی نبود و همه از ماه ها قبل، حتی از چلۀ  تابستان، خود را برای  مقاومت در مقابل آن آماده می کردند. مادر بهروز در طول تابستان چندین و چند بار به کمک فاطمه و غلامرضا  گلوله های بزرگی را که بی شباهت به گلوله های توپ نبود، از خاکه ذغال و بعضی چیزهای دیگر درست می کرد و روی پشت بام می گذاشت تا خشک شوند. همین گلوله ها بودند که در طول شب های سرد زمستان که دمای اتاق های خانه تا  بیست درجه زیر صفر می رسید، منقل ها وکرسی ها را گرم نگه می داشتند و اجازه    دادند که  خانواده، شب را به سلامتی  به صبح برسانند. اما سرمای آن سال تا حدودی بیشتر از همیشه بود و بهروز را به یاد داستان های پدرش از دوران "بچه گی"می انداخت که گفته بود در آن زمان برای این که بتوانند از کوچه های تهران عبور کنند مجبور بودند در میان برف هایی که همه جای شهر را می پوشاند تونل حفر کنند!

 نتیجۀ سرمای استثنایی آن سال این بود که مدارس شمیران  در طول زمستان چندین و چند بار تعطیل شدند. صبح یکی از همین  روزها  که شب قبلش برف سنگینی باریده بود اما از حوالی نیمه شب هوا صاف شده بود، وزارت "فرهنگ" ( که قبلاً به آن "وزارت معارف" می گفتند و بعداً وزارت "آموزش و پرورش" نام گرفت) اعلام داشت که مدارس شمیران تعطیل نیستند، و بهروز و بابک و سایر بچه های محله را که از شب قبل به امید تعطیلی مدرسه برای برف بازی  آن روز  نقشه ها کشیده بودند، به شدت دمغ کرد. 

     آن روز، وقتی بابک و بهروز با دلخوری تمام چکمه هایشان را می پوشیدند، پدر که دلش برای "بچه ها" سوخته بود پوستینی را که معمولا در باغ می پوشید به دوش انداخت و با خنده گفت: "حالا که وزارتخونه  بدجنسی کرده و خواسته توی این برف شما رو بکشونه مدرسه، مام از آقای اتوموبیل خواهش می کنیم که ناجنسی اونو جبران کنه و برسونه تون مدرسه!"   

بهروز خندید و به سرعت کیفش را برداشت و چکمه هایش را پوشید. اما بابک که هنوز به شدت از تعطیل نشدن مدرسه دلخور بود گفت:" حالا وایسین ببینیم مسئول  خبر ساعت هشت چی می گه. بلکه ساعت هفتیه دروغ گفته باشه!"

مادر گفت:" نه آقا جون، مسئول خبر دروغ نمی گه! چه بخوای چه نخوای باید بری!"

بابک گفت:" من که نمی رم. من لوزه هام  ورم کرده و آنجین مانجین گرفتم!"

بهروز گفت:" آنجین نیست که خره! آنژینه. من اونو خیلی گرفتم، می دونم!" و بعد از لحظه ای اضافه کرد:" تازه، امروزم انگار دارم. حتماً  از تو گرفتم!"

مادر خندید و به آرامی دو سه بار به پشت بهروز و بعد به بابک زد و گفت:" بیخود بهانه نیارین تنبلا! امروز آنژین مانژین خبری نیست! پاشین بجنبین که مدرسه تون دیر        می شه."

بهروز گفت: " پس ...نصرت و فرهاد و عباس رو هم ببریم. بیچاره ها ...پاهاشون یخ   می بنده."

مادر گفت: "باشه. یکی تون بره اونا رو خبر کنه که تا خودشون نرفتن، بیان این جا با ماشین ما برن."

بابک فوراً چکمه هایش را پوشید و پالتویش را به دوش  انداخت و ازاتاق بیرون دوید. پدر هم در حالی که می خندید، از اتاق بیرون رفت و غلامرضا را صدا کرد که برای هندل زدن ماشین به گاراژ بیاید.

چند دقیقه نگذشته بود که عباس، نصرت،  فرهاد، بهمن و منصور (برادر عباس) همراه با بابک جلوی در باغ ایستاده بودند. بهروز هم ازمادر خدا حافظی کرد و همه در خیابان مشغول برف بازی شدند. نیم ساعت بعد سر و کلۀ پدر و غلامرضا از دور پیدا شد. مادر که پالتو کلفتی پوشیده و روسری ضخیمی هم به سر داشت به دنبال او از در بیرون آمد. بهروز گلولۀ برفی را که تازه درست کرده بود به داخل جوی یخ زده آب انداخت و کیفش را که به زمین چسبیده بود به زحمت کند و برداشت. بابک داد زد: " پس این ماشین کوفتی چی شد؟ ما که دماغمون قندیل بست!"

مادر خندید: " انگار شما تنبل باشی ها مجبورین پیاده برین. اون ماشین احمق خیال حرکت کردن نداره!"

پدر گفت: " اصلاً  استارت هم نمی زنه. رادیاتورشم یخ زده و ترکیده. اون جونور حرکت بکن نیست!"

بابک با دلخوری گفت:"چرا اونو نمی دین حلوا جوزی بگیرین!؟ حالا ما توی سیاه زمستون چطوری بریم مدرسه!؟"

بهروز گفت: " تو که آنژین داری نمی تونی بیای که...منم که از تو گرفتم و حالم بده..."

مادر گفت: "آره  ارواح باباتون! تا دیر دیر نشده بدوین برین!"

قبل از این که کسی چیزی بگوید عباس داد زد: "خدا فظ خانوم سرهنگ. نگران نباشین! ما مواظب بهروز هستیم!"  

بابک با دلخوری گفت:" شما .... خودتون هم یکی باید مواظبتون باشه! می خواین مواظب داداش من باشین!؟" و فورا! کیفش را به کول انداخت و دست بهروز را گرفت.

مادر خندید:" مواظب ماشینا باشین بچه ها! توی این خیابونای یخ زده، هیچکدوم ترمز مرمز ندارن!"

پدر گفت:" فکر نمی کنم هیچ ماشینی توی این هوا روشن بشه! تو اصلاٌ  یه دونه ماشین توی خیابون می بینی؟"

وقتی بچه ها به راه افتادند، فرهاد گفت: "بیاین از خیابون جعفرآباد بریم.  می تونیم سر راه  فریدونم صدا بزنیم."

بابک گفت: " اون خیلی بچه ننه س! با ماشین باباش می ره مدرسه. ولش کنین تنها بره!"

منصور گفت: " این خیابون عشقش بیشتره. اون قده شیب داره که آدم می تونه توش اسکی سواری کنه!"  و شروع  کرد به لیز خوردن در سرازیری خیابان جعفر آباد.

کمی که پایین رفتند از دور  سایۀ اتوموبیلی نمایان شد. چند نفر در کنارش ایستاده بودند  و کارهایی می کردند. بچه ها را که دیدند یکی ازآن ها داد زد: " آهای بچه ها! میاین به ما کمک کنین؟ ماشین ما توی برف گیر کرده!"

صدای فریدون بود. همه به سرعت دویدند. ظاهراً اتوموبیل آن ها که نسبتاً نو بود سر خورده و در برفی که در وسط میدان انبار شده بود فرو رفته بود. درب های بزرگ کاخ شاه که به میدان باز می شد بسته بود و کسی در مقابلش دیده نمی شد. اما ظاهراً برف های مقابل آن را پارو کرده و در وسط میدان به روی هم ریخته بودند و پدر فریدون که کنترل اتوموبیلش را از دست داده بود با سر به میان توده برف فرو رفته و در آن گیر افتاده  بود.

       وقتی با کوشش بچه ها اتوموبیل از برف بیرون آمد، پدر فریدون از بچه ها تشکر کرد و بعد فرهاد را که پایش پیچ داشت و راه رفتن برایش مشکل بود سوار ماشینش کرد  و به راه افتاد.

کمی که  اتوموبیل دور شد منصور داد زد: "هی ... کره خر! اقلاٌ یه قرون دو زارمی ذاشتی کف دستمون، حیف نون! ما که نوکر بابات نبودیم!" و بعد مشغول سر خوردن در سرازیری شد.

نصرت گفت: " این پول مول دارا همه شون سر و ته یه کرباسن!" و به دنبال منصور رفت. بقیۀ بچه ها هم به راه افتادند و تا نزدیکی میدان تجریش سرسره بازی کردند.

به دویست سیصد متری میدان که رسیدند، سر و کلۀ یک دسته سگ از دور پیدا شد. منصور بلافاصله ایستاد و در میان برف ها به جستجوی چیزی پرداخت.

بابک در حالی که دست بهروز را می گرفت داد زد: " اوهوی بچه ها! مواظب سگا باشین. ممکنه هار باشن!"  

عباس زیر لب گفت:"زکی!"  و بعد اضافه کرد:"سگ نیستن که، حیف نون! گرگن! گرگ!"

بهمن گفت: " یا مرتضی علی! این همه راه اومدیم این جا چه جرجا بخورنمون!؟"

بابک گفت: " گه می خورن بخورنمون! مگه شهر هرته!" و دست بهروز را محکم گرفت و کشید.

منصور در حالی که قطعه سنگ بزرگی را از وسط برف ها بیرون می کشید گفت: "دعا کنین که گرگ باشن! بابا می گه بیشتر این جونورا که تو زمستون این جا پلاسن، حیون نیستن. اجنه هستن! اجنه! کاریشون هم نمی شه کرد چون هر وقت که دلشون بخواد غیب می شن، و هر کاری که عشقشون کشید با آدم می کنن!"

بابک باز گفت: " غلط می کنن! مگه شهر هرته!"

نصرت گفت:" بابام می گه اصلاً جن دروغه! همچین چیزی وجود خارجی نداره!"

عباس گفت:" پس این همه اجنه که توی دنیا ریخته از کدوم گور میان؟"

بهروز گفت: " تازه، اگه اینا  جن هم باشن...فاطمه می گه،  یه بسم اله که بگی در می رن و می رن!"

عباس گفت: " زکیسه! یعنی تمام جن هایی که تودنیا ولو ن همشون با یه بسم الله غیب    می شن!؟  اگه این طور بود که دیگه کسی از اجنه ترسی نداشت!" کمی به نصرت نگاه کرد و بعد زیر لب گفت: " نه بابا! این حروم زاده ها از اوناش نیستن که از بسم الله مسم الله بترسن! اینا خیلی خوار...!" و با دیدن دهان باز  بهروز حرفش را نا تمام گذاشت.

      حالا منصور به سه قطعه سنگ بزرگ مسلح شده بود و در انتظار حیوان ها که به تدریج نزدیک تر می شدند ایستاده بود. بقیه بچه ها هم کمی عقب نشینی کرده و به تماشا ایستاده بودند.  وقتی حیوان ها نزدیک تر آمدند منصور یکی از سنگ ها را به سویشان پرتاب کرد که به سر یکی از آن ها خورد و باعث شد که دور خودش بچرخد و عقب نشینی کند. اما بقیه همچنان به پیش می آمدند. منصور سنگ دوم و سوم را هم پراند که دومی به خطا رفت و سومی به پشت یکی از حیوان ها اصابت کرد. حیوان کمی به دور خودش چرخید و باز به طرف جلو آمد. حالا جانور ها که چهار تا بودند منصور را احاطه کرده بودند.

بهروز دو سه قدم به طرف منصور برداشت و یک بسم الله بلند گفت. اما اتفاقی نیفتاد. یک بار دیگر کمی بلند تر بسم الله گفت و آن وقت ناگهان صدایی رعد آسا در گوششان پیچید. یکی ازحیوان ها به هوا جست  و به پهلو به زمین افتاد و سه تای دیگر با تمام سرعت پا به فرار گذاشتند و به سوی میدان تجریش برگشتند.

     بچه ها که حالا نفس راحتی کشیده بودند نگاهی به هم و بعد به اطراف انداختند تا منشاء صدا را پیدا کنند. و بعد ناگهان  کسی داد زد:"اوهوی  بچه ها! تا اونا برنگشتتن بدوین برین!  من از این جا مواظبتون هستم."

مرد میان سالی بود که ظاهراً روی نرد بامی ایستاده بود و نیمی از بدنش از بالای دیوار دیده می شد.

منصور فریاد زد: "ناز شصتت جناب سرگرد! خیلی هم ممنون!"

مرد با صدای بلند گفت: "خواهش می کنم!" و بعد اضافه کرد: "از دیروز تا حالا سه تاشونو زدم! این جونورا خیلی خطرناکن. زود تر برین!"

عباس  در حالی که در کنار بابک و بهروز می آمد با خنده گفت: " بسم الله تو کارساز بودها!" باز خندید وادامه داد: "اما چون اونا جن نبودن، گلولۀ سرگرد محمودی کارشونو ساخت!"

منصور گفت:" از کجا معلومه که جن نبودن! خب بهروز بسم الله گفته، سرگرد محمودی رو احضار کرده که  جننا رو بزنه دیگه! مگه نمی شه گفت؟"

بابک گفت: " خاک بر سر جننا! از یه گلوله تفنگ ترسیدن و در رفتن!"

بهروز گفت:" خب اگه در نرفته بودن که... تا حالا همه مونو خورده بودن!"

   وقتی به میدان رسیدند دیگر اثری از گرگ ها نبود. احتمالاٌ  به زیر پل تجریش یا  جای دیگری رفته و مخفی شده بودند. بابک دستی برای همه تکان داد  به سرعت به طرف چند نفر از همکلاسی های خودش که دسته جمعی به سمت خیابان پهلوی می رفتند دوید، و بقیۀ بچه ها هم به دو، از خیابان سعد آباد بالا رفتند و خود را به دبستان دیهیم رساندند.

      "آقای شمر" که ظاهراً به خاطر برف و سرمای شدید مراسم صبحگاهی را تعطیل کرده بود و خودش هم از زور سرما رمق این که جنب و جوش زیادی بکند  نداشت، هر کس را که وارد می شد با یک ضربۀ ترکه به سرش و یکی هم به باسنش استقبال  و بدرقه می کرد.  وقتی جمع بچه ها را دید، ترکه اش را به علامت تهدید  تکان تکان داد،اما تا ضربۀ اول را به سر عباس وارد کرد، بقیه بچه ها پا به فرار گذاشتند و در حالی که رویشان را برگردانده بودند و دهان کجی می کردند به طرف کلاسشان دویدند.

"خوشبختانه"  "خانم فارسی" ، یعنی خانم معلمی که به آن ها خواندن و  دیکته و انشاء یاد می ، هم پشت برف مانده  بود و تازه واردین تا موقعی که آقای افراسیاب پور  فرصت یافت کرد که برای ساکت کردن آن ها سری به کلاسشان بزند، وقت داشتند که   به دور بخاری ذغال سنگی کلاس حلقه بزنند و چکمه ها و گالش ها و لباس های خیسشان را خشک کنند.

      وقتی "آقای شمر" پیدایش شد، همه به سر جاهایشان دویدند! اما آقای شمر نتوانست زیاد در آن جا بماند چرا که بعضی کلاس های دیگر هم بدون معلم مانده و سر و صدای آن ها به عرش اعلا رسیده بود. او بالاخره مجبور شد که کار ساکت نگاه داشتن بچه ها را بر عهدۀ مبصرهای کلاس ها بگذارد. اما چون مبصر کلاس  بهروز این ها در آن روز همراه با پدرش به "برف پاروکنی" رفته بود و غیبت داشت، آقای شمر به ناچار مسئولیت ادارۀ کلاس آن ها را برعهدۀ "نقل علی"، فراش مدرسه، که مردی روستایی بود قرار داد.

     نقل علی با "آقای شمر" مناسبات چندان خوبی نداشت و تا آن جا که می توانست از بچه ها  در مقابل یورش های ناگهانی او در حیاط مدرسه محافظت می کرد. او در کلاس هم  وظیفۀ همکاری با  دانش آموزان را بر عهده گرفت و به جای ساکت کردن آن ها، کنار در کلاس ایستاد تا ضمن حرف زدن با بچه ها، در صورت نزدیک شدن آقای شمر، به آن ها  علامت دهد.

 نقل علی اهل یکی از روستاهای شمیران به نام "ولنجک" بود، و چون  به همۀ کوره راه های منطقه  آشنایی داشت، فاصلۀ چند کیلومتری خانه اش تا مدرسه را با عبور ازآن ها در کمتر از یک ساعت طی می کرد، و صبح ها  آن قدر زود می رسید که می توانست بساط چای و صبحانۀ آقای مدیر و معلم ها را قبل از ورود آن ها آماده کند. اما آن روز به علت مزاحمت گرگ ها قدری دیر به سر کار رسیده بود و حتی خودش هم نتوانسته بود نان و چای صبحانه اش را بخورد.

وقتی او داستان مواجه شدن خودش با گرگ ها را تعریف کرد، عباس ناگهان از جا بلند شد و داد زد:" آقا اجازه؟  اونا که دیدین ...گرک بودن یا جن؟"

نقل علی که باسؤال غامضی رو به رو شده بود با گیجی گفت:"جن!؟ مگه گرگ هم جن می شه؟"

بهروز گفت: " آقا اجازه؟ فاطمه می گه که....بعضی وقتا .... جنٌا به شکل حیوونا در    میان!"

نقل علی گفت:" اگه فاطمۀ زهرا گفته که....لابد راس گفته دیه! من از کجا بدونم!؟"

بهمن گفت: " فاطمه زهرا نه چه! فاطمه، کولفت سرهنج!.... اون جفته!"

نقل علی گفت:" استغفرالله...!  "فاطمۀ کولفت سرهنج" دیگه کیه؟ والله من پنجاه سال عمر از خدا گرفتم فاطمه کولفت سرهنج نشنیدم!"

فرهاد گفت: "آقا اجازه؟ منظورش سرهنج نیست، سرهنگه. همون که بابای بهروزه."

نقل علی با گیجی گفت: " یعنی این فاطمه...سرهنگه؟ مگه زن هم سرهنگ می شه؟"

عباس گفت:" اونو وللش نقل علی! بهروز می خواست بگه که مام امروز تو راه مدرسه چندتا گرگ دیدیم که جن بودن. تو چی؟ جن دیدی یا گرگ؟"

نقل علی شانه هایش را بالا انداخت: " نمی دونم والله. من گرگ دیدم...اما شایدم....جن بودن! خدا عالمه!"

نصرت گفت:" آقا نقل علی، می شه به ما بگی که جن ها  از کجا اومدن و کجا زندگی   می کنن؟"

نقل علی شانه هایش را بالا انداخت: " من چمدونم پسر جون! من نه بابام جن بوده و نه ننه ام!"

و بحث در مورد گرگ ها و جن ها به پایان رسید.

آن روز آقای افراسیابی در زنگ سوم مدرسه را به علت غایب بودن تعدادی از معلم ها تعطیل اعلام کرد و بچه ها با جیغ هایی که از خوشحالی می کشیدند به بیرون دویدند.

بچه ها طبق معمول تا میدان تجریش با هم بودند و در آن جا به گروه هایی تقسیم شدند و هر کدام از سویی رفت. گروه ساکنین "سه راه جعفر آباد" هم تا سمت دیگر میدان   که پوشیده  از برف بود با هم رفتند اما در آن جا ناگهان اتفاقات عجیبی افتاد. ابتدا اتوموبیل پدر فریدون از راه رسید و فریدون و فرهاد  را با خود به مهمانی ناهار برد، بعد منصور همراه با برادر بزرگش ناصر  پیدایش شد که  عباس را  برای کمک به "بابا" به سر کار ببرند. بهمن هم به پیشنهاد عباس و به امید دریافت  چند ریالی که به آن ها وعده داده بودند به همراهشان رفت. بعد مادر نصرت جلوشان سبز شد و از او خواست که برای کمک به حمل خرید هایش همراه او به بازار تجریش برود. و بهروز ناگهان متوجه شد که در نزدیکی همان نقطه ای که صبح آن روز گرگ ها به آن ها حمله کرده بودند تنهای تنها مانده  است.

بهروز حالا ناچار بود که  تمام راه یخ زده تا سه راه جعفر آباد را تک و تنها بپیماید.

خیابان دوم دربند که به آن "خیابان ثبت" هم می گفتند، با شیبی بسیار تند به سوی سه راه جعفر آباد می رفت و مسیر کوتاهتری به خانه بود.  اما این خیابان که در آن رفت و آمد کمتری انجام می شد حالا از برفی به قطر هفتاد سانتیمتر پوشیده شده بود .در طول تمام ساعاتی که بچه ها در کنار بخاری ذغال سنگی کلاسشان نشسته و به هوار کشیدن و خندیدن مشغول بودند، برف سنگینی باریده بود. در میان برف قطوری که زمین را پوشانده بود تنها سوراخ هایی که از فرو رفتن پای رهگذران قبلی در برف ایجاد شده بود مسیری را  برای بالا رفتن از خیابان به بهروز نشان می دادند. حالا هر بار که پای بهروز در برف فرو می رفت به سختی از آن بیرون می آمد و امید اوفقط به آن بود که برفی که از شب قبل در زیر این بارندگی جدید مانده بود، یخ زده و سفت شده باشد تا او بتواند پایش را از برف بیرون بکشد. اما طولی نکشید که  برف از بالای چکمه اش به داخل آن نفوذ کرد و به تدریج آب شد به طوری که هنوز دویست سیصد متری از  راه سربالایی را طی نکرده بود که چکمه هایش پر از آب شد  ودیگر  راه رفتن برایش مقدور نبود.

         به ناچار در گوشه ای نشست و با قطعه چوب کوتاهی به تدریج برف ها را از چکمۀ راستش بیرون  کشید و پایش را از آن بیرون آورد تا آبش را خالی کند. اما وقتی خواست آن را دوباره بپوشد دیگر به پایش نمی رفت. وقتی برای چندمین  بار تلاش     می کرد، کسی  از وسط خیابان داد زد: " فایده نداره! پاتو سرما زده، باد کرده! دیگه  نمی ره  تو! "

پسری با قدی بلند، اندامی بسیار باریک و موهایی فرفری در فاصله ای ایستاده بود. دماغی بلند و  نوک تیز و گوش های نسبتاً بزرگی داشت. پاروی بسیار بلندی  هم روی دوشش بود. وقتی سکوت بهروز را دید گفت: " خونه ات کجا س؟" 

بهروز با دست به طرف کوه ها اشاره کرد و زیر لب گفت: " اون بالا."

پسرک با تعجب نگاهی به سوی کوه ها انداخت  و آن وقت چشم به بهروز دوخت  و به آرامی  گفت: " کدوم... بالا !؟ " و بعد پرسید: " این طرفا کسی رو نداری؟"

بهروز سرش را تکان داد، یعنی که "نه". جوان باز مدتی به پارویش ور رفت و بعد انگار که فکر بکری به نظرش  رسیده باشد با قیافه ای خوشحال به سمت بهروز آمد،  در کنار او  نشست و به آرامی  گفت: " بیا بالا!"

بهروز با تعجب به او که پالتویش روی برف پهن شده بود نگاه کرد. جوان با دست روی شانه های خودش زد و گفت:" بشین این جا! روی کولم!" 

بهروز نگاهی به شانه های او انداخت و گفت: "  یعنی می خوای ...من سوار تو بشم؟"

جوان گفت: " خب آره! مگه من چیم از خر کمتره؟"

بهروز که جوابی برای سؤال جوان نداشت با  خوشحالی روی دوش او نشست.

جوان چکمۀ بهروز  را به دستش داد و پارویش را هم برداشت دولا دولا به راه افتاد. او به سرعت نقاطی از برف را که سفت تر و کوبیده تر بود پیدا   می کرد و بر روی آن ها پا می گذاشت و جلو می رفت . ده پانزده دقیقه  بعد که برای نفس تازه کردن کنار دیواری ایستاده بود  با گیجی پرسید: " مطمئنی که اون بالا، روی کوه زندگی می کنی!؟"

بهروز زیر لب گفت: " آره، اون نوک، سر سه راه جعفر آباد!"

پسرک خیره نگاهی به سوی او انداخت  و زیر لب گفت: " سه راه جعفر آباد که اون نوک نیست .... چند قدم بالاتره! "  و وقتی سکوت بهروز را دید سرش را کمی تکان داد پاهای او را  گرفت و باز به راه افتاد.

      وقتی به نزدیکی سه راهی رسیدند، بهروز از دور غلامرضا را دید که مقابل در گاراژ ایستاده بود و به مسیر آن ها چشم دوخته بود . فاطمه و مادر هم  در وسط چهار راه  ایستاده و دست هایشان را جلو چشم گرفته و به این سو و آن سو نگاه می کردند.مادر  پالتو کلفتی بر تن داشت و  ظاهراً آماده شده بود که به جایی برود. وقتی کمی به آن ها نزدیک تر شدند هر سه نفر یک باره با تکان دادن دست  و سر، و داد و فریاد، ابراز احساسات کردند و بعد به  سوی آن ها دویدند. اما پسرک که حالا نفس نفس می زد هیچ توجهی به آن ها نکرد و حتی وقتی آن ها  به نزدیکیش رسیدند به راهش ادامه داد تا این که به کنار در باغ رسید.  آن وقت چهار نفری  بهروز  را به داخل بردند.

بهروز که در آن لحظه به جزبه  درد پایش به هیچ چیز توجه نداشت، وقتی به کمک  مالش های مادر و فاطمه  واثر کردن قرص مسکٌنی که مادر به او داده بود درد پایش  آرام گرفت  ناگهان به یاد جوانی که او را به آن جا آورده بود افتاد.

مادر گفت: " نگران نباش عزیزم از اون خیلی تشکر کردم و به غلامرضا گفتم که یه تومن بهش بده!"  

فاطمه گفت: " طفلک خیلی خسته بود. از لباساش آب می چکید. اما انگار اصلاٌ سردش نبود.غلام بهش یه چایی داد که با دو تا  حبه قند خورد، یه حب تریاک هم بهش داد که بالا انداخت. اما، پولو نگرفت و مثه جن بو داده غیبش زد!"

بهروز گفت:" آره، اون خیلی بو می داد، اما جن نبود که...!"

بابک که در گوشه ای نشسته و به بهروز چشم دوخته بود زیر لب گفت:" تو خودت هم کم بو نمی دی. نکنه جن بو داده ... خود تو بودی!"

بهروز زبانش را برای بابک در آورد و رو به فاطمه گفت: " اون... چطوری غیبش زد؟"

فاطمه گفت: "خب غیبش زد دیگه! گفت می ترسه برفا آب شن و اون از کار بیکار شه. بعد یه دفعه از خونه رفت بیرون!"

بهروز گفت: " یعنی چی؟ یعنی رفت تو  دیوار و از اون ور اومد بیرون؟"

مادر خندید و گفت:" خب عزیزم! اگه اون جزو اجنٌه باشه می تونه هر کاری بخواد بکنه دیگه! از این ور میره تو و از اون ور میاد بیرون!"

بابک که در گوشۀای  نشسته بود، نگاهی به بهروز انداخت و   گفت:" اگه تو خودتو گیر اون جن بو داده ننداخته بودی  و این جوری شل و پل نشده بودی، الان  می تونستیم بریم ته باغ سرسره بازی کنیم! برف همه جا رو پر کرده. می شد رفت رو شیروونی و سر خورد اومد پایین!"

مادر زیر لب گفت: " بیچاره جن بو داده! اگه اون نبود که بچه ام  تو برفا یخ زده بود رفته بود پی کارش!"

بهروز با صدای بلند  گفت: "اگه اون نبود که من تو برفا یخ زده بودم رفته بودم پی کارم!" و بعد از سرفه ای  ادامه داد: " تازه، من که شل و پل نیستم! خیلی هم راه        می رم!" و با یک حرکت از جا بلند شد و چند قدم برداشت. پایش واقعاً هم  زیاد  درد نداشت. فقط نوک پنجۀ راستش کمی می سوخت. به بابک اشاره کرد :" بریم!"

بخشی از برفی که روی شیروانی گاراژ جمع شده بود پایین ریخته بود، مقداری از برف های قسمت های بالا تر باغ  را هم پارو کرده و به روی آن انباشته بودند به طوری که حالا تلی از برف تا لبۀ  شیروانی گاراژ بالا رفته بود . بابک از یکی از درخت ها که هیچ برگی نداشت دو شاخۀ نسبتاً کلفت کند و به دست گرفت و به کمک آن ها از روی تپۀ برفی بالا رفت. بهروزهم تلاش  کرد که همین کار را بکند، اما تا چوب های مناسب را از درخت بکند، بابک از بالای شیروانی سر خورده و پایین آمده و جلو بهروز ایستاده بود. گفت : "خیلی کیف داره! " و دو باره دوید .

بهروزهم به هر ترتیب  بالاخره خودش را از تپه برف بالا کشید از آن جا به پایین سر خورد . و دفعۀ بعد  با مهارت بیشتری این کار را کرد و بازی ادامه یافت.

شاید نیم ساعت یا بیشتر سرگرم این کار  بودند که فریاد  مادر بلند شد: " شماها کجایین دیوونه ها!؟ بیاین تو ... کار داریم!"

حالا پای بهروز باز درد گرفته بود و  دردش به تدریج افزایش می یافت. آن ها روی شیروانی، نزدیک  درخت توت نشسته  بودند. بابک حرکتی کرد  از جا بلند شد و همان طور ایستاده، مثل اسکی سوار ها، از روی برف ها سر خورد و پایین رفت. بهروز هم خواست همان کار را بکند  اما پایش تیر کشید و لیز خورد و او غلت زنان تا  پایین رفت و  در حالی که دست ها وسر و صورتش می سوخت و پای راستش به شدت درد می کرد لنگ لنگان به دنبال بابک به طرف خانه دوید.

        وقتی در کنار  بخاری دستی نفتی " علاءالدین" خودشان را کمی گرم کردند، مادر که با حوله ای مشغول خشک کردن سر و صورت بهروز بود گفت: "خیلی حیف شد. امشب منزل عموت مهمون بودیم . یه عالم هم برامون غذا  پخته بودن!"

بابک گفت: " خب واسه چی نریم؟ اگه این مریضه، خب  نیاد! مگه می میره!"

بهروز گفت : " خودت می میری!"                                                                مادر کمی خندید اما چیزی نگفت. به فکر فرو رفته بود.

بابک باز گفت: " مگه چی می شه؟ فاطمه که هست .....غلام شیره ای هم که هست!  تازه ... اون همه غذای اونا  رو کی بخوره!؟ حیفه،...فاسد می شن!"

مادر نگاهی طولانی به بهروز انداخت، اما باز هم چیزی نگفت. بهروززیر لب گفت:"منم میام!"

مادر با خوشحالی گفت: "راستی؟ می تونی؟ پات درد نمی کنه؟ "

بهروز گفت: " پام خوبه! زیاد درد نمی کنه!"   اما همان لحظه پایش چنان  تیر بدی  کشید که به زحمت جلو ناله کردنش را گرفت. 

مادر خندید: " از قیافه ات معلومه!"

بابک گفت: " حال پاش زاره! یه قرص خواب بدین  بخوره و بکپه تا ما برگردیم."

مادر گفت: " خب، مام می تونیم نریم. یا ... تو و بابات برین، من بمونم پیش بهروز!"

بهروز گفت: " نه نمی خوام! تو هم برو! من می مونم پیش  فاطمه!"

چهرۀ  مادر  باز شد: " واقعاً !؟  می مونی!؟ ناراحت نمی شی؟"

بابک گفت: " حالا می گه! اما تا ما از جا بلند شیم،نق و نوق می کنه که با ما بیاد!"

بهروز گفت: " نخیرهم! هیچم نق و نوق نمی کنم. خودت نق و نوق می کنی!"

مادر باز خندید: " اون دیگه مرد بزرگی شده. توی اون همه برف از مدرسه اومده خونه . از گرگام که همه جا پلاسن اصلاٌ نترسیده!"

                                         ***

شب که رسید، مادر و پدر و بابک آماده رفتن شدند. گلریز را لباس های کلفت  پوشاندند، شام بهروز رادادند، و به فاطمه سفارش های لازم را کردند و بعد بهروز را  روی تشک بزرگی کنار بخاری  علاءالدین خواباندند و با یک ماشین کرایه که به زحمت از تجریش برای بردن آن ها آمده بود، رفتند.

     یکی از شب های طولانی زمستانی بود. همه جا پوشیده از برف و یخ، اما هوا کاملاً صاف بود و ماه مانند بشقاب زرد رنگ بزرگی در اعماق آسمان  دیده می شد. بهروز که قرص مسکنی خورده و مدتی خوابیده بود حالا بیدار شده و دیگر خوابش نمی آمد.

فاطمه اما خیلی خواب آلود به نظر می رسید. کناردیوار، مقابل  رختخواب او نشسته و به او چشم دوخته  و چرت می زد. سکوت سنگینی همه  جا را فرا گرفته بود  و کوچکترین صدایی به گوش نمی رسید.

بهروز و فاطمه مدتی ساکت و صامت به یکدیگر نگاه کردند.  آن وقت ناگهان بهروز  به یاد غلامرضا و داستان هایش افتاد. در جایش نمی خیز  شد و زیر لب گفت: "اون کجاس؟"

فاطمه با لحن خواب آلودی گفت : "کی؟"

بهروز گفت: " همون دیگه! غلام شیره ای!"

فاطمه زیر لب گفت:"هان، اون!  اون رفته. امشب  مجلس داره!"

بهروز گفت: " رفته تهرون؟ "

فاطمه گفت: " نه؟ چرا تهرون؟ "

بهروز گفت : " مگه مجلس ... توی  تهرون نیس؟"

فاطمه که ظاهراً از حرف او سر در نیاورده بود نگاهی به او انداخت و زیر لب گفت : "همین جاست. تو قهوه خونۀ دربند."

بهروز حالا احساس گرمای شدیدی می کرد. البته هیچ دردی نداشت. دلش می خواست که از جایش بلند شود و برای بازی به بیرون برود. گفت: " میای بریم بیرون؟ "

فاطمه لای چشم هایش را که حالا بسته شده بود باز کرد و به او نگاهی انداخت و زیر لب گفت:" بیرون؟ واسۀ چی؟" و بعد پرسید:" می خوای برات قصه بگم؟"

بهروز گفت: " آره، کدوم قصه رو؟ قصۀ تازه بلدی؟"

فاطمه گفت: " تازه که نیست، اما فکر می کنم واست نگفته باشم. قصٌۀ اجنه اس . مثه همون جن بوداده که امروز دیدی!"

بهروز گفت: " مگه اون نرفته؟ خودت گفتی که از توی دیوار رفت بیرون!"

-  خب، آره ، مث همون،  اما .... اما این که می خوام بگم، قصٌۀ قصٌه هم نیس!قصٌۀ راس راسکی یه! "

و بعد انگار که از حرف خودش ترسیده باشد با وحشت به دور و برش نگاه کرد و از جایش بلند شد و کنار  تشک بهروز نشست. گفت: "می شه پهلوت بشینم؟"

بهروزکمی فین فین کرد و  با تردید گفت: " اگه بو نمیدی آره ...."

فاطمه با تعجب گفت: "واسه چی؟ واسه چی بو بدم؟"

بهروز گفت: آخه.... تو پیری ...بو میدی!"

فاطمه گفت: "وا، پناه برخدا! مگه هرکی پیره بو میده!؟ ... تازه، من که خیلی پیر نیستم. هیجده سالمه!"  و بعد که سکوت بهروز را دید با تأکید  گفت: " بخدا بو نمی دم! من همین جمعه ای حموم بودم ....."

بهروز گفت: " باشه... اگه بو نمی دی بشین." و خودش را کنار کشید و جا باز کرد که فاطمه بنشیند.

فطمه در کنارش نشست و  دستش را گرفت و روی سینۀ خودش گذاشت. گفت: "ببین قلبم چطوری می زئه! چون این داستان راس راسی یه،  و یخورده ترس داره!"

بهروز که وحشت رادر صورت او  دیده بود یک دفعه ترس برش داشت وخواست از جایش بلند شود. امافاطمه او را گرفت و خواباند و در کنارش دراز کشید:" تو حال نداری! نباید بلند شی. من از همین جا برات قصه می گم."

 چشمانش را به  چشمان بهروز دوخت و بعد شروع کرد:" می دونی...جن ها یه جونورایی هستن که...مثه اسبا سم دارن و مثه گوزن ها شاخ! گوش هاشون عین گوش گوسفندا پهن و بزرگه، وهیکلشون مثه ترکه باریک! تنشون هم پر از موهای درازه . اونا عین آدما شاه دارن و ملکه و وزیر و شاهزاده و سرباز و افسر و پولدار و گدا! مثه ما عروسی می کنن و جشن عروسی و جشن عزاداری دارن و ..."

بهروز که داشت حوصله اش سر می رفت یک دفعه گفت:" تو... اینا رو از کجا می دونی؟ مگه باهاشون رفت  اومد داری؟"

اما فاطمه جوابش را نداد و باز  گفت:" اونا ... از  آدما به خدا نزدیک ترن  و همه عزیز اون هستن! اونا ... البته در شهر خودشون که شهر اجنه اس زندگی می کنن اما در همه جای دنیا پراکنده ن  و در هر کجا که فکرش رو بکنی ممکنه باشن!"

بهروز گفت:" یعنی ممکنه  توی... توی مستراح مام باشن!؟"

فاطمه کمی مکث کرد، لب هایش را جوید و بعد انگار که سؤال بهروز را نشنیده باشد ادامه داد: "خیلی...خیلی زیادن. اونا... همًه جا هستن! من... اونا رو توی خیلی جاهای خونه دیدم!".

بهروز  که حالا بیشتر ترسیده بود از جا پرید:" یعنی...این جا...توی این اتاق هم هستن!؟"و بی اختیار بلند شد نشست و دست فاطمه را محکم گرفت.

فاطمه سری تکان داد و بهروز را بغل کرد و به خود فشرد و زیر لب  گفت: " نترس، اصلاً نترس! من نمیذارم  یه مو از سرت کم کنن!" و بعد از جایش بلند شد و یکی از چراغ های گردسوز را که در طاقچه بود  از اتاق بیرون برد و روی طاقچه داخل دالان، پهلوی دستگاه تلفن گذاشت تا بیرون اتاق که کاملاً تاریک بود کمی روشن شود. بخاری اتاق را  هم روشن کرد و بعد در خروجی راهرو را که به ایوان باز می شد محکم بست  وبه داخل آمد، روی تشک نشست و از پنجره به بیرون چشم دوخت.

      بهروز  حالا سردش شده بود و دلش می خواست که فاطمه دوباره بغلش کند. دلش می خواست که او قصۀ  "حسین کرد شبستری" یا "یوسف و زلیخا"، یا "امیر ارسلان و فرخ لقا" را برایش تعریف می کرد تا قیافۀ جن ها با آن گوش های دراز و شاخ و دم و پوزۀ وحشتناک از جلو چشمانش برود. اما فاطمه همان طور بی حرکت کنارش نشسته بود و خیره به بیرون نگاه می کرد.

بهروز بالاخره طاقت نیاورد و آهسته گفت: " تو ...قصٌۀ  یوسف و زلیخا رو بلدی؟"

فاطمه نگاهی به او انداخت و با صدایی که انگار از ته چاه در می آمد گفت: " نیگا کن! اون جا رو نیگا کن!" و به آسمان اشاره کرد.

بهروزاز جا بلند شد، پهلوی او نشست و  به بیرون چشم دوخت. ماه در عمق آسمان، بزرگ تر از همیشه  به نظر می آمد و رنگ زرد مایل به قرمز داشت.

فاطمه گفت: " نیگا کن  چه قرمز شده! بزرگ بزرگ و قرمز!"

بهروز به دقت نگاه کرد: ماه حالا به رنگ نارنجی مایل به سرخ در آمده بود و لکه هایی تیره بر رویش دیده می شد. انگار که جانوران کوچکی بر روی صورتش چسبیده بودند و در هم لول می خوردند. دست فاطمه را گرفت و با نگرانی گفت: " بیا بگو دیگه! قصۀ ...مادر  فولاد زره رو بگو..."

 اما به جای قصٌه ،فاطمه ناگهان با صدایی کلفت که شباهتی به صدای خودش نداشت  گفت: " امشب شب خونه! امشب اونا می خوان خون راه بندازن!" کمی مکث کرد و بعد با صدای خودش گفت: "خدایا به دادم برس!" و مشغول گفتن بسم الله شد. حالا صورتش در روشنایی لرزان چراغ گرد سوز به  رنگی که به نظر زرد می آمد در آمده بود. به نظربهروز آمد  که  او همان طور ایستاده، مرده است!

حالا تمام موهای سر بهروز سیخ شده بودند. فاطمه انگار که متوجه حال بهروز شده باشد به طرفش آمد و او را خواباند. کمی صورتش را لمس کرد  و لحظه ای  بعد  هیکل  درشت وسنگینش  مثل کوهی به روی بهروز  افتاد و او را محکم در بغل گرفت.

بدن فاطمه می لرزید و به شدت داغ  بود. انگار که چهل درجه تب داشت. و بهروز درمقابل  آن باغ یخ زده و پر از اجنٌه، در زیر نور سرخ  ماهی که خون گرفته بود، در میان بازوان  زنی که انگار یکی از جن ها در بدنش حلول کرده و تبدیل به تکه  سنگی  لرزانش کرده بود،  اسیر شده بود . 

بهروز به شدت تلاش کرد تا خود را از میان بازوان زن جن زده نجات دهد و بالاخره موفق شد که سرش را از میان بازوان او بیرون بکشد. ولی هنوز چند نفسی به راحت نکشیده بود که "او" را دید.

او  از میان تاریکی ها  بیرون آمد  و در حالی که تا بنا گوش می خندید دوید و به بالای طاقچۀ کنار اتاق خواب، که تلفن بر روی آن بود پرید. پاهایش باریک و بلند  و پشم آلود بود و به سم های سیاه درشتی منتهی می شد. گوش هایش دراز و آویخته بود و شاخ های کوتاهش مخروطی، و بینی اش باریک و طویل و نوک تیز بود و به نوک عقاب می مانست. دست هایش به چنگال های پرندگان گوشتخوارشباهت داشت- با بندهای بلند و ناخن های نوک تیز! انگار که سر تاپایش  پشم داشت، پشمی بلند و سیاه!

لحظه ای بعد، موجود عجیب، که معلوم نبود از کجا آمده است، از روی طاقچه به پایین جست زد، کمی  ایستاد و در چشمان بهروز نگاه کرد و خندید. حالا موهای بلند و فرفری اش از کنار گوش ها به پایین ریخته بود. قیافه اش به نظر بهروز آشنا می آمد.انگار مخلوطی از فاطمه و آن " جن بو داده" بود!  اما لحظه ای بیشتر توقف نکرد  دهانش را  چرخاند و زبانش را در آورد و  دندان های تیز و سفیدش  را نشان داد، و بعد در تاریکی دالان از نظر ناپدید شد.

            آن شب فاطمه تا نیم ساعت یا بیشتر  بعد از رفتن آن جن، با دندان هایی کلید شده مثل یک مجسمۀ سنگی بر روی بهروز افتاده بود و می لرزید. و بهروزاز ترس این که یکی دیگر از همنوعان موجودی که در بدن فاطمه حلول کرده و حالا بیرون رفته بود، برگردد و بلایی به سر آن ها  بیاورد جراًت نداشت از جایش تکان بخورد، و با وجود این که آن جن، بوی بدی در اتاق  پخش کرده بود، بی حرکت  در جایش ماند و حتی بینی اش را هم نگرفت! و  بالاخره هم ماجرا وقتی به پایان رسید که صدای کوبیدن در خانه  بلند شد.

بهروز که فکر کرده بود صدا از طرف راهرو بوده و توسط جن ها ایجاد شده تکانی به خود داد که بلند شود. اما فاطمه  که تا آن لحظه  چون جسدی بر روی او افتاده بود ونفس نفس می زد،  به ناگهان از جای پرید و با صدای بلند گفت:" اومدم اومدم!" و به طرف در اتاق دوید. ظاهراً مادر یک بار دیگر فرشته نجات بهروز شده بود .

     وقتی مادر و پدر و بابک وارد شدند و گلریز را، که خواب بود، در کنار بهروز بر روی تشک خواباندند، بهروز که از آن ها سخت  دلخور  بود، با وجود این که تمام بدنش درد می کرد و دلش می خواست که بلند شود وخودش را کمی برایشان لوس کند،   خود را به خواب زد و چشمانش را محکم به هم فشرد. مادر به زودی   به کنار او آمد و دستش را به آرامی روی پیشانی او گذاشت، و بعد بهروز صدایش را شنید که گفت: " سرش داغه ...انگار تب داره! " و  پرسید: " خیلی وقته خوابیده؟"

صدای فاطمه گفت: " بعله، .... من براش قصٌه گفتم... خوابید..."

صدای بابک گفت: " چشاش تکون می خورن!"

وبعد از چند لحظه، مادر گفت: " خیلی حیف شد .... زن عمو... چه غذا های خوشمزه ای براش فرستاده بود!"

بابک گفت: " عیبی نداره .... من به جاش همه شو می خورم!"
اما بهروز باز هم مقاومت کرد و از جا تکان نخورد.   چند لحظه بعد صدای مادر را از فاصله ای شنید: " قصٌۀ  اجننه مجنه که براش نگفتی؟"

و فاطمه جواب داد:" نه والله!"

       بهروز هیچ وقت در مورد آن فرد از دنیای اجنه که در آن شب با چشمان خود دیده بود به کسی چیزی نگفت، اما  تا سال ها، هر بار که به محل  تاریک و خلوتی می رسید بی اختیار به یاد دندان های تیز، گوش های بلند  و هیکل دراز و پشم آلود او، و لبخند خوفناکی که زده بود می افتاد و می ترسید که او در بدن   کسی حلول کند و  به جان او بیفتد! همیشه در چنین  مواقعی چندین و چند بسم الله می گفت و قدم تند می کرد تا زودتر از آن مکان خارج شود و  خود را به محل امنی  برساند.

مطلب‌های دیگر از همین نویسنده در سایت آینده‌نگری:


منبع: 174


بنیاد آینده‌نگری ایران



جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۶ - ۲۰ اکتبر ۲۰۱۷

هنر و ادبیات

+ 7- مرد عوضی هرمز داورپناه

+ 6 - بُزی هرمز داورپناه

+ 5- پایانِ یک آغاز هرمز داورپناه

+ 4- گرگ ها هرمز داورپناه

+ 3- شتر دیدی ندیدی هرمز داورپناه

+ ۲- خون آشام هرمز داورپناه

+ نگاه نو شمارة 113،بهار 1396 منتشر شد 

+ کتاب ۲: نوجوانی - فصل اول: قهرمان هرمز داورپناه

+ 46 – کودتا  هرمز داورپناه

+ وقتی یک فیلسوف رمان می‌نویسد مهسا رمضانی

+ 45- خروس جنگی هرمز داورپناه

+ اسکار ۲۰۱۷؛ «فروشنده» برنده شد 

+ 44 – مرغ، یا خروس؟ هرمز داورپناه

+ 43- فرشته هرمز داورپناه

+ نامیرا  سپیده

+ 42 - سقوط ماه هرمز داورپناه

+ 41- کرم ها هرمز داورپناه

+ 40- سگ شکاری  هرمز داورپناه

+ عرصه ی همگانی و آرای عمومی: از نشریات مکتوب تا اینترنت 

+ فرهنگ به مثابه نمایشی تجاری (۱) 

+ مدرسه ی دموکراتیک ـ آموزش هماگن 

+ سایه روشن  سپیده

+ 39- صاحبخانه هرمز داورپناه

+ 38- نادر شاه افشار هرمز داورپناه

+ قصه کودک پناهجو برای کودکان اروپایی ایندیپندنت برگردان لیلا حسین زاده

+ پاره های معماری(14)، آناتول کوپ: معماری و دولت در قرن بیستم-بخش اول ناصر فکوهی

+ 37- سرخ پوست ها  هرمز داورپناه

+ 36- آلبالو پلو هرمز داورپناه

+ تاریخ تکرار نمی شود عباس احمدوند

+ هنر گفت و گو ـ آرک دیلی با ساسکیا ساسِـن برگردان آرش بصیرت

+ واژه ها .... این واژه های لعنتی! عاطفه اولیایی

+ 35- آرسن لوپن هرمز داورپناه

+ پیام  سپیده

+ ۳۴- ارکستر گلاب دره هرمز داورپناه

+ 33- زولبیا بامیه هرمز داورپناه

+ " رؤیا "  سپیده

+ 32- جریان نفت هرمز داورپناه

+ 31 - کوچه قٌجَرا هرمز داورپناه

+ 30- فرار از خانی آباد هرمز داورپناه

+ جرقٌه  سپیده

+ ۲۹ - دزد هرمز داورپناه

+ دعوت  سپیده

+ ۲۸ - زنبور ها هرمز داورپناه

+ شعله ای باید  سپیده

+ ۲۷- درس انشاء هرمز داورپناه

+ پرواز  سپیده

+ 26- سینما بهار هرمز داورپناه

+ فردا   سپیده

+ 25- مردی در استخر هرمز داورپناه

+ تاریخ ادبیات قرن بیستم روسیه  ترجمه: آبتین گلکار

+ چرا داستان کوتاه، سبک‌ برتر ادبی قرن21 شده‌ است؟ ترجمه از ماندانا سجادی

+ نقش هنر در روابط انسانی 

+ هنر در قرن بیست و یکم تصویری از آینده هنر. روبین ثورن تیاسک

+ طپش خاک  سپیده

+ 24 - سفر عید هرمز داورپناه

+ معماری آینده و فرم زایی فارغ از خاستگاه به مثابه روش آرش بصیرت

+ فلسفه: از راز و رمز تا سبزی فروشی ها؛ گفتگو با عبدالحسین آذرنگ منیره پنج تنی

+ بی نازنین: جهان سیاه و سفید لیلا صادقی

+ آوازِ دوردستِ زنی در عمقِ گرم زمین/ زاویه دید «اقتباس» در فیلم «گاوخونی» اثر بهروز افخمی محمد هاشمی

+ دلسوخته -- داستان واقعی بابک پایدار

+ 23 – لوژ سواری هرمز داورپناه

+ جدایی  سپیده

+ 1- محکوم بابک پایدار

+ فریاد سکوت  سپیده

+ نبرد عشق ی. صفایی

+ 22- ترور هرمز داورپناه

+ زیر خاکستر  سپیده

+ 21- سیگار هرمز داورپناه

+ راه مشترک  سپیده

+ 20- نیش عقرب هرمز داورپناه

+ فمینیسم اولیه استفان هُدگسُن رایت برگردان مهسا صباغی

+ کودکان در کجای بازی فرهنگ هستند (نگاهی انسان شناختی به زندگی و آثار ساعدی -بخش پنجم) فاطمه خضری

+ 19 - حمٌام عمومی هرمز داورپناه

+ باور  سپیده

+ 18-اجننٌه  هرمز داورپناه

+ اسطوره ورابطه ی آن با فرهنگ ج. همکار

+ 17 – کازانوا هرمز داورپناه

+ امید  سپیده

+ 16-آقای شمر هرمز داورپناه

+ انسان شناسی زیست محیطی آذین محمدی

+ پدیدارشناسی معماری در آرای استیون هال، آلبرتو پرز-گومز و یوهانی پالاسما علی اکبری

+ سطح یا صورت مسئله این است! علی خانمحمدی

+ (نگاهی انسان شناختی به زندگی و آثار ساعدی -بخش پنجم) فاطمه خضری

+ 15- حسین کرد شبستری هرمز داورپناه

+ درباره فرهنگ و پالایش آن  ج. همکار

+ چشم انداز  سپیده

+ 14- بادبادک هرمز داورپناه

+ 13– جناب سرهنگ هرمز داورپناه

+ ساعدی از نگاه دیگران (نگاهی انسان شناختی به زندگی و آثار ساعدی بخش چهارم) فاطمه خضری

+ ساعدی و زندگی حرفه ایش(نگاهی انسان شناختی به زندگی و آثار ساعدی بخش سوم) فاطمه خضری

+ شب سفر در ایران امیر هاشمی مقدم

+ «کودک و استثمار» اصلانی دکتر ناصر فکوهی

+ " جنگل"  سپیده

+ 12- گنجشک ها هرمز داورپناه

+ پیوند  سپیده

+ انسان‌شناسی بلندگوهای بُلند یوسف سرافراز

+ ساعدی و تاریخ دورانش (نگاهی انسان شناختی به زندگی و آثار ساعدی بخش دوم) فاطمه خضری

+ 11- تیر و کمان هرمز داورپناه

+ نگاهی انسان شناختی به زندگی و آثار ساعدی فاطمه خضری

+ تا سکوت برف: دریای سیاه ماری نوئل ریو برگردان منوچهر مرزبانیان



info@ayandehnegar.org
©Ayandehnegar 1995